آدمها مثل کتاب میمونن. مثل یه نوشته.
اولش برا خوندن همشون مشتاقی، بعضیا رو نخونده تا آخرشو حدس میزنی، بعضیا رو تموم میکنی، بعضیا تو هر صفحه حرف تازهای دارن، بعضیا رو دوست داری بارها و بارها بخونی، بعضیا رو وقتایی که بهش احتیاج داری میای سراغش، بعضیا رو تو یه روز تموم میکنی، بعضیا انقدر زیادن که سالها طول میکشه خوندنش، بعضیا هر سال جلد بعدیش میاد دستت، بعضیا رمانن، بعضیا درام، بعضیا نمایشنامه، بعضیا فکاهی، بعضیا ترسناک، بعضیا جفنگ، بعضیا شگفتانگیز. بعضیا کاملا طبق روال داستان، بعضیا غیرقابل پیشبینی! بعضیاشون سراسر دروغ، بعضیاشون تماما راست. بعضیاشون کاملا قابل اعتماد، بعضیاشون مندرآوردی.
بعضیاشو میخای تا کتابخونهت قشنگ بشه، بعضیاشو میخای تا برات سرمایه بشه، بعضیاشو میخای تا همیشه پیشت باشه، بعضیاشو میخای فقط داشته باشی، بعضیاشو میخای تا بلندت کنن، بعضیاشو میخای تا تظاهر کنی اهل کتابی! بعضیاشو داری چون همه دارن!!
بعضیا چاق و تپلن، بعضیا نازک، بعضیا جلد چرم، بعضیا شومیز، بعضیا جیبی، بعضیا وزیری، بعضیا طلاکوب، بعضیا کاهی، بعضیا گلاسه، بعضیا ۵٠ گرمی، بعضیا ١٢٠ گرمی، بعضیا ارزون، بعضیا گرون، بعضیا درپیت، بعضیا نفیس!
بعضیا رو ورمیداری بخونی دیگه نمیتونی بزاری زمین، بعضیا رو تا باز میکنی نخونده میندازی زمین. از گرفتن بعضیا خوشحالی، از داشتن بعضیا پشیمون. دلت میخواد بعضیا رو برسی بهشون و خلاص شی از شر بعضیا. بعضیا رو کاملا تصادفی بهشون رسیدی، بعضیا رو کلّی سفارش کردن، بعضیا خودشون اومدن دستت، بعضیا خودت رو کشتی تا رسیدی بهش، بعضیا رو هم نرسیدی و نخواهی رسید . . .
کتابها همیشه اولین چیزی که میبینی ازشون اسمشون هست و جلدش. تا نخونی نمیفهمی همونی هست که میگه یا میگن؟ و حتی ممکنه با خوندن هم درست نفهمیش.
بهت برنخوره. حواست باشه که تو هم کتابی. تو هم یکی هستی مثل بالاییا. منهم هستم. منهم یه کتابم. راستش خودم هم نمیدونم کدوم یکی هستم. برا بعضیا جزوه هستم! برا بعضیا کتاب عتیقه! برا بعضیا با ارزش، برا بعضیا مثل یه روزنامه .
از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی کسب درآمد 499 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی نرم افزار کسب درآمد
نویسنده: یدالله بهتاش
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با سربازان مسلمان برای سرکوبی جمعیتی از اهل کتاب که هنوز قبول جزیه نکرده بودند، حرکت کرد. در این پیکار زنی تازه عروس اسیر شد. حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هنگام مراجعت ، شبی در بین راه خوابید و نگهبانی آن شب را به عمّار یاسر و عباد بن بشر واگذار فرمود. این دو سرباز ارجمند، یک شب نگهبانی را بین خود تقسیم کردند: نیمه اول نگهبانی نصیب عبادبن بشر گردید و در نصف آخر شب قرار شد عمّار یاسر پاسبانی کند. عمار به خواب رفت و عبادبن بشر وقت را غنیمت شمرد و به نماز مشغول شد. از طرفی ، مرد یهودی که زنش اسیر مسلمانان شده بود در تعقیب زن خود از پی لشکر اسلام آمد و در فکر شد به هر وسیله ای که هست آسیبی به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله برساند و زن خود را فراری دهد. او خیال می کرد که نگهبانان لشکر همه به خواب رفته اند، چون هیچ کس را در حال نگهبانی نمی دید. عبادبن بشر را نیز که در نماز ایستاده بود، تشخیص نمی داد که انسان است یا درخت یا حیوان . برای اینکه از طرف او نیز مطمئن شود، تیری به جانبش پرتاب کرد. تیر بر پیکر عباد نشست ، ولی این سرباز خداپرست اهمیّتی نداد و نماز را ادامه داد. تیر دیگری آمد و برای مرتبه دوم پیکر عباد را مجروح ساخت ، ولی او باز نمازش را قطع نکرد. تیر سوم که به بدن عباد وارد آمد، نماز خود را کوتاهتر کرد و آن را به پایان برد و عمّار یاسر را بیدار ساخت . همین که عمار بیدار شد، دید سه تیر بر بدن عباد وارد شده است . او را مورد عتاب و سرزنش قرار داد که چرا در تیر اول بیدارم نکردی ؟ گفت : آن وقت من در نماز، سوره کهف را شروع کرده بودم و میل نداشتم آن سوره را ناتمام بگذارم . اگر نمی ترسیدم از اینکه دشمن بر سرم بتازد و صدمه ای به پیغمبر برساند و در این نگهبانی که به من واگذار شده کوتاهی کرده باشم ، هرگز نمازم را کوتاه نمی کردم اگر چه جانم را از دست می دادم.
منبع:چهل داستان درباره نماز و نمازگزاران
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی