دخترک شانزده ای ساله بود که برای اولین بار عاشق یک پسر شد.
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ رابه شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.
دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خودنامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدتها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دستهای دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.
در این چهارسال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جداشده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.
دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.
شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکیخود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.
روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را باز شناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتابخانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت : من شما را نمی شناسم ؛ ولی فکر می کنم گرسنه باشید ، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
آنها پرسیدند : " آیا شوهرتان خانه است؟
" زن گفت : " نه ، به دنبال کار بیرون از خانه رفته است."
آنها گفتند : پس ما نمی توانیم وارد شویم ، منتظر می مانیم.
عصر وقتی شوهر به خانه آمد ، زن ماجرا را برای او تعریف کرد ، شوهرش به او گفت : " برو به آنها بگو شوهرم آمده ، بفرمایید داخل " زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
آنها گفتند : " ما با هم داخل خانه نمی شویم.
" زن با تعجب پرسید :" چرا؟ " یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت :" نام او ثروت است." و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت : " نام او موفقیت است. و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم."
زن نزد شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت : " چه خوب ، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!" ولی همسرش مخالفت کرد و گفت : " چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟" فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید ، پیشنهاد داد که بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
سپس مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت : کدام یک از شما عشق است ، او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتاند. زن با تعجب پرسید: " شما چرا می آیید؟"
پیرمردها با هم گفتند : " اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ، بقیه نمی آمدند ، ولی هر جا که عشق است ، ثروت و موفقیت هم هست.
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!…
نکته های کوچک زندگی
زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های کوچک هم دارد. نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب، گاهی فراموش میکنیم. سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند.آنها را جدی بگیرید، هر ماه ،هرهفته یکی از این نکات را روی آینه بنویسید تا هر روز ببینید و فراموش نکنید. برای یکدیگر تعریف کنید تا برای دوستانتان هم یادآوری شود.
* وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.
* یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.
* مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
* اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.
* هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی .
* یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.
* هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
* از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
* در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.
* وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟"
* هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
* هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.
* با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.
* وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.
* هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.
* راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
* هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.
* شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.
* سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "
* هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
* چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.
* وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
* هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.
* وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.
* در حمام آواز بخوان.
* در روز تولدت درختی بکار.
* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.
* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
* شیر کم چرب بنوش.
* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
منبع: کتاب نکته های کوچک زندگی. اچ جکسون براون. ترجمه: زهره زاهدی
طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده
یکی: راستی راستی این دفعه رفتم تست بازیگری دادم و قبول شدم میگین چجوری . بخونین.
کارگردان گفت:نقشش خیلی کوتاهه ها فقط همین صحنه.
گفتم:عیبی نداره!
گفت:پول نمیدیما!
گفتم:عیبی نداره!
گفتم:دیالوگ چی؟
گفت: خودتو نشون نمیدیم!
تو میری پشت یه دیوار بعد یک گلدون میوفته اونور و تو میگی:آخ.
گفتم: بلند بگم.
گفت:مهم نیست صدات هم بعدآ دوبله میشه!!!
شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود . آن را نزد جامی برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامی گفت : (( بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید ! ))
لویی هیجدهم دوست داشت علم شیمی بیاموزد . معلمی آوردند تا به او شیمی یاد بدهد . هنگام آزمایش معلم چاپلوس گفت : اکسیژن و هیدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعلیحضرت همایونی با یکدیگر ترکیب شده و تولید آب بنمایند !
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی 9 دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دینار را بده ، قبول دارم . ))
ملا نصردین روی زمین دنبال چیزی میگشت.
یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد .
پرسید :
"دنبال چه میگردی ، ملا ؟"
ملا گفت: " دنبال کلیدم ."
آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن .
بعد از مدتی،آن مرد از ملا پرسید :
"دقیقا کجا گمش کردی ؟"
ملا گفت :"در خانه ."
- خوب،پس چرا اینجا دنبالش میگردی ؟
- به خاطر اینکه اینجا روشن تر از درون خانه است
انیشتین روزی به چارلی چاپلین نابغه ی سینمایی گفت : آنچه که باعث شهرت عظیم تو شده است و در همه جای دنیا تو را می شناسند این است که با حرکات تو همه زبان تو را می فهمند .
چارلی در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده این است که اغلب مردم حرف های تو را نمی فهمند
صحبت دو دوست
اولی: روز تولد زنت چه هدیه ای بهش دادی؟
دومی: گردنبند الماس.
اولی: یک چیز می خریدی که به درد خودت هم می خورد. مثلاً موتور …
دومی: شوخی می کنی، مگه موتور مصنوعی هم میشه پیدا کرد؟
*
هدیه
- عزیزم، سال نو نزدیکس، چه هدیه یی برایت بخرم؟
- آخ، عزیزم، تشکر، نمی دونم چی انتخاب کنم…
- خوب، پس یک سال وقت می دهم تا فکر خوب خوب کنی…
*
شباهت
می دونی شباهت پسر مجرد با ماشین لباسشویی چیه ؟ هر دو تاشون تو کفن
*
کدوم
لطیفه های کوتاه
این یکی به اون یکی دوتا انگشت نشون میده، میگه: این چند تاست؟
اون یکی میگه: کدوم یکی!؟
*
احتیاط . ترس
نکته های با مزه وحکمت آموز
توی کلاس آموزشی ارتش، فرمانده می پرسه کی میدونه فرق ترس با احتیاط چیه؟
سرباز میگه: وقتی یک فرمانده عقب نشینی کنه عملش احتیاط محسوب میشه. ولی اگر همین کار رو یک سرباز بکنه، عملش ترس حساب میشه!
*
مزاح جالب نبی و وصی
نکته های با مزه وحکمت آموز
«نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی(ع). بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود. علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.»
*
زن
لطیفه های سیاسی
یارو تو انتخابات کاندید میشه، بعد که رایها رو می شمرن، میبینه سه تا رای آورده. شب که میره خونه، خانومش در جا یکی میخوابونه تو گوشش، میگه: میدونستم پای یک زنه دیگه هم وسطه!
*
دعوا
لطیفه های خانوادگی
زن و شوهری داشتن با هم دعوا میکردند، شوهر میگه: من فقط به خاطر اینکه بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم.
زنه میگه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟
*
هواپیما
لطیفه های کودکانه
معلم: کی می دونه چرا هواپیما، پروانه داره؟
بهرام: آقا اجازه، برای اینکه خلبان عرق نکنه!
معلم: از کجا فهمیدی؟
بهرام: آقا اجازه، یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا میکردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!!!
*
سیگار
لطیفه های پزشکی
اولی: دکتر بهم گفته موقع کار کردن سیگار نکشم.
دومی: خوب شد، پس حالا دیگه سیگار نمی کشی.
اولی: نه حالا دیگه کار نمیکنم
*
ماشین
نکته های با مزه وحکمت آموز
اولی: از ماشینت راضی هستی؟
دومی: مکانیکم خیلی راضیه!!!
*
خواستگاری
لطیفه های سیاسی
پسره می ره خواستگاری، پدر دختر سوال می کنه شغلت چیه؟ پسره جواب می ده: بیکار، اما تو خوشه سوم ام دهک اول!
*
خوشه بندی
لطیفه های سیاسی
هموطن گرامی! شما جزو خوشه بندی قرار نمی گیرید. خوشه شما را بز خورده!
مرکز آمار ایران
*
مدیر عامل
لطیفه های مدیریتی
معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه میکردید؟
بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن بجز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه!
معلم ازش میپرسه: چرا تو هیچی نمینویسی؟
بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!
*
عصبی
لطیفه های خانوادگی
همسر یک تاجر به شوهرش میگه: هر وقت تو میری سفر من عصبی میشم.
شوهرش میگه: غصه نخور عزیزم، من خیلی زودتر از آنی که تو فکر میکنی برمیگردم.
زنه میگه: خوب همین عصبی ام میکنه دیگه
*
خونه
لطیفه های خانوادگی
یکی دوستش رو تو خیابون با صورت کبود، پای لنگ و گلوی زخم و زیلی میبینه! با نگرانی بهش میگه: چی شده پسر؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بیا ببرمت خونه اتون.
دوستش میگه: لازم نکرده، تازه دارم از اونجا میام!
*
چراغ قرمز
لطیفه های کوتاه
یه افسر به یکی از سربازاش می گه امشب از اول این کوچه تا اون چراغ قرمز کشیک بده و فردا صبج هم بیا پاسگاه.
خلاصه فردا و پس فردا از سربازه خبری نیست روز سوم سربازه پریشون میاد پاسگاه.
افسر ازش می پرسه: چرا اینقدر دیر اومدی؟
سرباز می گه: آخه اون کامیون از تهران می رفت قم. چراغ قرمزی که گفتید، چراغ ترمز اون کامیون بود.
*
چراغ قرمز
لطیفه های کوتاه
یکی دو تا چراغ قرمز رو رد میکنه. پلیس نگهش میداره، ازش می پرسه چرا پشت چراغ قرمزا واینمیستادی؟
میگه من از یه نفر آدرس پرسیدم گفت چراغ اولو رد میکنی! چراغ دومو رد میکنی! رسیدی چراغ سوم میپیچی دست راست!
*
سه سال اول ازدواج
لطیفه های خانوادگی
در سال اول ازدواج، مرد حرف مى زند و زن گوش مى کند.
در سال دوم، زن حرف مى زند و مرد گوش مى کند.
از سال سوم به بعد، هر دو حرف مى زنند و همسایه ها گوش مى کنن
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
سال ۱۳۸۹مبارک
چهار دعای برتر لحظه تحویل سال
اول دعا برای ظهور آن بی مثال
دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال
سوم رسیدن ما به قله های کمال
چهارم تمام جیب ها پر ز پول ، اما حلال
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا
همه جا آیت اوست ، نوروزتان مبارک
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
سال خود را با بهترین ۷سین آغاز کنید:
سلام قولا” من رب الرحیم
سلام علئ موسى و هارون
سلام علئ ابراهیم
سلام علئ نوح فى العالمین
سلام علئ المرسلین
سلام علئ إلیاسین
سلام هی حتى مطلع الفجر
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
سال ۸۸ با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم سال ۸۹
مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه . . .
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
اگر در نوروز کسی برات اس ام اس خالی فرستادناراحت نشو بدون انقدر دوستت داره نمی دونه چی بگه
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
مهربان من
درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی
اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادیارزومندم . . .
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
جشن است که نوروز به پا خاسته است ، شادی وسعادت جهان ان تو باد
از هر دو جهان فقط تو را می خواهم . . .
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد
بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد
بهار ۱۳۸۹ بر شما مبارک
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
ساقیا آمدن عید مبارک بادت / وان مواعید که دادی مرواد از یادت
سال نو و نوروز باستانی مبارک . . .
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
با آرزوی
۱۲ ماه شادی،
۵۲ هفته پیروزی،
۳۶۵ روز سلامتی،
۸۷۶۰ ساعت عشق،
۵۲۵۶۰۰ دقیقه برکت،
۳۱۵۳۰۰۰ ثانیه دوستی.
سال نو مبارک باد . . .
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
سلام، ببخشید این موقع شب بیدارت کردم
خواستم یادآوری کنم: سال نو شده
کمکم باید از خواب زمستونی بیدار بشی !
.
.
.
اس ام اس تبریک سال نو ، اس ام اس نوروز ۸۹ ،
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام
سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش
اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام
سال ۱۳۸۹مبارک
انواع عشق
1- عشق امیدوارانه یا عشقی که براساس خوش بینی زیاد بوجود آمده است: زمانیکه عاشق می شویم ،تصور می کنیم که آن فرد زندگی مان را متحول خواهد کرد ، ممکن است آن فرد به ما کمک کند تا ناراحتی و غصه های خود را فراموش کنیم و به ما آرامش هدیه کند ،اما بیشتر این نوع عشق ها در ظاهر آرام و منطقی به نظر می رسند.
2- عشق نجات دهنده : در این قسمت ما به خاطر این عاشق فردی می شویم که ما را از تنهایی نجات می دهد. به این نوع عشق ،عشق ناجی گفته می شود ؛ در این مرحله نیز مانند قسمت قبل فرد سعی می کند حقایق را نادیده گرفته و به خود امید واهی بدهد.
3- عشق به خاطر از خود متنفر بودن : در این مرحله ما به خاطر این عاشق می شویم که شخص مورد علاقه ما با مابدرفتاری می کند چرا که ما هم اعتقاد داریم که شایسته آن بدرفتاری ها هستیم. نمونه این آدم ها ، افراد بدزبان ، پرخاشگر و یا کسانی هستند که از طرف مقابل شان سوء استفاده جنسی می کنند. این دقیقا با عشق واقعی در تضاد است.
4- عشق خریدنی : در این قسمت ما برای این عاشق شخصی می شویم که فکر می کنیم این عشق باعث می شود زندگی ما دارای مفهوم و ارزش بیشتری شود . این عشق تقریبا مشابه عشق امیدوارانه است ، اما ممکن است این نوع عشق شدیدتر باشد ، شاید به خاطر این باشد که دیگر تحول و دگرگونی که در زندگی ما بوجود می آیدفقط ظاهری نیست.
5- عشق کاربردی : ما در این مرحله زمانی عاشق می شویم که متوجه می شویم علایق و آرزوها و هدف های فردی مشابه هدف های ماست. فکر می کنیم ممکن است این فرد به ما کمک کند تا سریع تر به هدف های مشترک مان برسیم.
6- عشق متضاد: این قسمت ما به خاطر این که فرد مورد نظر ما شخصیت مرموز و غیر قابل فهمی دارد عاشقش می شویم. او کارهای عجیبی انجام می دهد که ما را سرگرم می کند و برای ما جالب است. این فرد شخصیتی دارد که دقیقا متضاد با شخصیت خود ماست و ما به همین دلیل عاشقش می شویم. این عشق در نقطه مقابل عشق حقیقی قرار دارد.
7- عشق حقیقی: و در این قسمت ما زمانی عاشق فرد مقابل مان می شویم که شخصیت خودمان را در وی می بینیم. او فردی است که علایق و آرزوها و اخلاقی مانند ما دارد.
نرم افزار کسب درآمد
در گوش سمت راست بگوئید
دانشمندان اعلام کردند برای اینکه بتوانید فردی را راضی به انجام کاری کنید، درخواست خود را در گوش راست وی بگویید.
تحقیقات جدید نشان میدهد افراد بیشتر ترجیح میدهند از طریق گوش راستشان مورد خطاب قرار گیرند زیرا در این صورت پردازش اطلاعات و اجرای درخواست در آنها بهبود یافته و سرعت میگیرد.
دانشمندان معتقدند این پدیده که با عنوان "برتری گوش راست" شناخته می شود به این دلیل شکل میگیرد که اطلاعات دریافت شده از گوش راست در نیمکره چپ مغز که نسبت به نیمکره راست از قدرت پردازش منطقی بالاتر برخوردار بوده و در رمزگشایی اطلاعات کلامی قدرتمندتر است، پردازش میشوند.
محققان به منظور دستیابی به این نتایج رفتارهای شنیداری افراد در شرایط طبیعی مورد بررسی قرار داده و چگونگی پاسخ آنها را تحت نظر گرفتند. طی این مطالعات که توسط دانشمندان دانشگاه کیه تی در ایتالیای مرکزی انجام گرفته است رفتارهای شنیداری صدها نفر در سه رستوران مورد بررسی قرار گرفتند.
دانشمندان از روی عمد از 176 نفر از حاضرین این اماکن درخواست سیگار کردند که این درخواستها از طریق گوش چپ و راست به این افراد انتقال یافت. نتایج نشان داد که میزان پذیرفته شدن درخواست توسط افرادی که در گوش راست آنها درخواست عنوان شده است نسبت به کسانی که از گوش چپ آنها برای درخواست کرده استفاده شده، بسیار بیشتر است.
بر اساس گزارش تلگراف، نتایج این مطالعات می تواند "برتری گوش راست" را در ارتباطات کلامی تایید کرده و میزان موفقیت در پذیرفته شدن درخواست را در این ارتباطات با استفاده از گوش راست مخاطب افزایش دهد.

آدمی با احساس خود زنده است. اگر انسانی نتواند بخندد. نتواند گریه کند. نتواند لذت ببرد. نتواند از تماشای شبنم صبحگاهی به گلبرگ شقایق احساس شعف کند؛ چگونه انسانی است؟ اگر انسانی لبخند و شادمانی یک کودک را در لحظه ی نوازش درک نکند. اگر اندوه دیگران را نفهمد؛ چگونه انسانی است؟ واقعیت این است که ما نیاز داریم احساسات خود را بشناسیم، نیاز داریم بدانیم چه چیزهایی این احساسات را در ما به وجود میآورد
نیاز داریم بدانیم انسانهای پیرامون ما چه احساسی دارند. چه چیزهایی آنها را خوشحال یا ناراحت میکند و ما در برابر آنها باید چه رفتاری داشته باشیم. احساسات بخشی از زندگی هر انسان را تشکیل میدهد. همه ی ما زمانی بوده که غمگین بودهایم. خشمگین بودهایم،از چیزی متنفر بودهایم، حسادت کردهایم، لذت بردهایم، شاد بودهایم، ترسیدهایم و… .
همه اینها احساسات ما انسانهاست که از راههای مختلف کلامی و غیرکلامی آنها را بروز میدهیم. بنابراین باید با حالات هیجانی و احساسی خود آشنا شویم و همچنین احساسات انسانهای پیرامون خود را بشناسیم.
سالگرد ازدواجتان به وسیله ی یک پیک بستهای برای همسرتان به نشانی خانه بفرستید و ضمن تبریک او را به شام در رستوران دعوت کنید.
بهطور کلی فهمیدن احساساتی که توسط ما و دیگران تجربه می شود به سلامت روان ما کمک میکنند. البته احساساتی مانند شادی، اندوه، حسادت و خشم نیز برای دیگران قابل تجربه است. اما ممکن است نحوه بروز این احساسات و شدت آن در افراد مختلف متفاوت باشد. ابراز احساسات با تشکر و قدردانی تمجید و تشکر شما از همسرتان او را به یک قهرمان تبدیل میکند؛ در غیر این صورت وی در زندگی به یک انسان عادی و بیهدف تبدیل خواهد شد. توجه داشته باشید وقتی از کسی تشکر میکنید؛ به حقیقت لطف او را پاسخ میگویید. اگر همسرتان چیزی خرید ولی شما آن را نپسندیدید و طبق سلیقه شما نبود. یا غذایی درست کرد و شما دوست نداشتید؛ او را نکوهش نکنید. زیرا او تلاش کرده و هدفش کسب رضایت شما بوده است. تقدیر و ستایش به همسرتان انگیزه میدهد و او نیز این را از شما یاد میگیرد و سعی خود را در جهت برآوردن خواسته های شما بیشتر می کند و هدفمندانه خواهش های شما را جویا می شود. چرا که نیاز مرد به تایید و تمجید در روان شناسی زن و مرد شناخته شده است.
با کاغذهای پشت چسبدار یادداشتهای خود را در جاهایی که احتمالش را نمیدهد؛ بچسبانید بهطوری که صبح موقع رفتن به محل کار آنها را ببیند و بخواند. یکی را داخل دستشویی بگذارید و بنویسید: «دست و صورتت را بشور. دوستت دارم». یکی را روی کیف دستیاش بچسبانید و بنویسید: «به امید خدا، منتظرت هستم». یادداشتی داخل جیب او بگذارید و بنویسید: «دوستت دارم. روز پرنشاطی را برایت آرزو میکنم» ، «نوش جانت جای من رو خالی کن»… .
ابراز احساسات با خنده و تبسم
توجه داشته باشید تبسم و لبخند یکی از بهترین شیوههای ابراز احساسات است، بنابراین اگر تبسم کنید همسرتان نیز مشکلات را فراموش میکند. اگر در روابط شاد باشید، به مشکلات لبخند بزنید، روابط شما با همسرتان محکمتر شده؛ دوستیها و صیمیتها برای رفع آنها بیشتر میشود. شادی،عشق و موفقیت همه از درون شما سرچشمه میگیرند و با تمرین افکار شادی بخش؛ حوادث در روز شادی آفرین میشوند. علاوه بر آن بر لب داشتن لبخند در طی ارتباط با افراد به ویژه همسرتان باعث توزیع انرژی مثبت به او شده و شما را دوست داشتنی تر می نماید.
ابراز احساسات با غافلگیر کردن
گاهی زندگی کسالتآور و یکنواخت میگردد و امور روزمره و عادی شما را کسل میکند، برای از بین بردن این حالت لازم است یک چیز را تغییر دهید. بدانید شما قادر خواهید بود خلاق و هیجان آفرین باشید. فقط باید وقت بگذارید، انرژی صرف کنید و اشتیاق به خرج داده تا کاری متفاوت از کارهای روزمره انجام دهید. سالگرد ازدواجتان به وسیله یک پیک بستهای برای همسرتان به نشانی خانه بفرستید و ضمن تبریک او را به شام در رستوران دعوت کنید.
بدون مناسبت ویژه یک بسته بزرگ بادکنک به رنگهای متنوع بخرید و پیامهای عشقتان را روی برگههایی بنویسید (تمام خصوصیات خوبی که دارد) و داخل هر کدام از بادکنکها بگذارید. وقتی همه را یاد کردید؛ آنها را به داخل ماشین یا داخل اتاق خواب جا دهید. یک سوزن به یک برگه یادداشت متصل کنید و آن را جلو شیشه خودرو یا داخل اتاق جایی که به راحتی ببیند قرار داده و بنویسید: «هر یک از بادکنکها را بترکان و بخوان که تو بهترین مرد یا (زنی) هستی که تاکنون شناختهام». احتمالاً این ابراز احساسات برای همیشه به یاد او خواهد ماند
یا لطیف
کبریای توبه را بشکن ، پشیمانی بس است
از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است
خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان ، دشنام پنهانی بس است
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال می بارد ، فراوانی بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانی نخواهد بود ، قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم
سفره ات را جمع کن ای عشق ، مهمانی بس است
من تا ابد کنار تو بودم ولی چه سود
خوشبخت آنکسی که دلت را ز من ربود
من خواستم که سهم تو باشم ولی نشد
بی تو سفید موی سیاهم دلم کبود
فردا به چشم باغچه ام سرد و خسته است
آخر چگونه بی تو بهارش ز غم زدود؟
دستان تو کنون به چه دستی گره شده؟
یادت که رفت گرمی دستان من چه زود
بال و پرم تویی تو بدان سوخت بال من
پرواز رفته از سر من غصه ره گشود
بی تو تمام شد شب شب بو بدون ماه
در وصف گریه ها دل من سالها سرود

|
|
|
بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند !معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن دکتر علی شریعتی |
من از خدا خواستم که زشتیهای وجود مرا از بین ببرد.
خدا گفت: «نه آنها برای این در تو نیستند که من آنها را از بین ببرم، برای این هستند که تو در برابرشان استقامت به خرج دهی.»
من از خدا خواستم که سلامتی و هماهنگی بدنم را کامل سازد.
خدا گفت: «نه. روح تو کامل است، اما جسم و بدن تو موقتی است.»
من از خدا خواستم که به من صبر دهد.
خدا گفت: «نه. صبر بر اثر سختیها به دست میآید. شکیبایی و صبوری دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است.»
من از خدا خواستم به من خوشبختی دهد.
خدا گفت: «نه. من به تو برکت میدهم، اما خوشبختی به خودت بستگی دارد.»
من از خدا خواستم تا از درد و رنج رهایم کند.
خدا گفت: «نه. درد و رنج تو را از این جهان دور و به من نزدیکتر میکند.»
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.
خدا گفت: «نه، تو خودت باید رشد کنی، اما من تو را کمک میکنم تا میوه دهی.»
من از خدا خواستم به من چیزهایی بدهد که زندگی را دوست داشته باشم.
خدا گفت: «نه، من به تو زندگی میبخشم تا تو از همه لحظات آن لذت ببری.»
نهایتا من از خدا خواستم که کمکم کند تا دیگران را همانطور که هستند و او آنها را دوست دارد، دوست داشته باشم.
خدا گفت: «سرانجام حکمت را آموختی.»
امروز روز توست. پس آن را هدر نده تا خداوند نیز به تو برکت دهد. وقتی آنچه را رخ میدهد درک کنی و به مردم محبت کنی برکت خواهی یافت
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام..
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:
که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
====
فرشته نگهبان
نویسنده: saeed sms
مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.
بهر حال نجات پیدا کرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.
مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی
1- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی میکردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار میشدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی میکردی؟
حکایتی از زبان مسیح نقل میکنند که بسیار شنیدنی است. میگویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیتهای مختلف آن را بیان میکرد.
حکایت این است:
مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند.
کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.
شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهیست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "این بیانصافی است. چه میکنید، آقا ؟ ما از صبح کار کردهایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کردهاند. بعضیها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کاری نکردهاند".
مرد ثروتمند خندید و گفت: "به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما دادهام کم بوده است؟" کارگران یکصدا گفتند: "نه، آنچه که شما به ما پرداختهاید، بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفتهایم." مرد دارا گفت: "من به آنها دادهام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمیشود. من از استغنای خویش میبخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقعتان مزد گرفتهاید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد میدهم، بلکه میدهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بینیازی است که میبخشم".
مسیح گفت: "بعضیها برای رسیدن به خدا سخت میکوشند. بعضیها درست دم غروب از راه میرسند. بعضیها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان میشود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار میگیرند". شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمینگرد، بلکه دارائی خویش را مینگرد. او به غنای خود نگاه میکند، نه به کار ما. از غنای ذات الهی، جز بهشت نمیشکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت، ظهور بینیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشکه مقدسها و تنگ نظرها برپا داشتهاند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خو
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو برازنده فضلی و سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیائی
همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
شاعر:سنائی
همه چی آرومه
تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که
تو کنارم هستی
هـــمه چی آرومه
غصهها خوابیدن
شک نداری دیگه
تو به احساس من
همه چی آرومه
من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا
به خــــودم میبالم
تو به من دل بستی
از چشمهات معلومه
من چقدر خوشبختم
همه چی آرومه
|
چند وقتی است که نوع دیگری از خطوط رند تلفن همراه دارد جایی برای خود در |
|
|
من فقط خواب شاعری بودم وسط تختهای یکنفره |
|
به گل فروشی رفتم تا برای دیدن یکی از دوستانم دسته گلی بخرم .
من بودم، یک پسر جوان، و یک خانم میانسال!
خانم میان سال دستش را گذاشت روی چند شاخه گل و به فروشنده گفت :
"آقا اگه زحمتی نیست این گل ها رو برام بپیچید، پسرم چند وقت بود حالش بد شده بود امروز بهتر شده میخوام براش گل بخرم"
پسر جوان که آن طرف تر گل هارا نگاه میکرد، زیر لب گفت:
"ما اگه زیر تریلی هم بریم مادرمون اینطوری بهمون محبت نمیکنه!"
دلم برای پسرک سوخت که چرا اینگونه نگاهش را به جرعه ای از محبت مادرانه دوخته؟! به خودم گفتم این همه در مورد محبت مادری و فداکاری شان گفته اند. با این حال چطور شده که زن ها و مادران امروز ما اینطور از نقش شان و طبیعت زنانه شان فاصله گرفته اند؟! ...

براستی بزرگترین آرزوی والدین در تربیت فرزندان چیست؟ چگونه میتوان فرزندان خود را خوشبخت کرد؟ آیا فرزندان ما باید همان گونه تربیت شوند که ما به عنوان والدین از آنها انتظار داریم؟ چرا اغلب والدین در تربیت فرزندان خود را شکستخورده میبینند؟ همه پدران و مادران آرزو میکنند فرزندانشان در زندگی افرادی مستقل، امیدوار، بانشاط و باایمان باشند. اما چگونه است که با وجود همه این خواستهها و تلاشها، والدین به آنچه آرزو میکردهاند نمیرسند.
ادامه مطلب...
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: ـ پدر نگاه کن درختها حرکتمی کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد". کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ـ پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.* زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: ـ پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: *چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!
نتیجه اخلاقی داستان: آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟؟؟
وقتی کسی را دوست داریم، تنها با گفتن "دوستت دارم" نمیتوانیم به او ثابت کنیم که حقیقتا دوستش داریم. عشق و محبت، احساسی است که در ما نسبت به کسی به دلایل مختلفی ایجاد میشود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها میکنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمیدهیم :
1- به او دروغ نمیگوییم
دروغ گفتن و هر نوع پنهان کاری نسبت به شخصی که دوستش دارید نه تنها حس اعتماد طرفین را از بین خواهد برد بلکه تداومی را برای ابراز دوستی در پی نخواهد داشت. چرا که در یک ارتباط زناشویی توام با عشق و محبت تنها راستی و صداقت است که بنیان تمام رفتارهای منجر به پذیرش متقابل را بوجود می آورد.
2- غرورش را نمیشکنیم
گاهی وقت ها شکستن غرور شاید برای رسیدن به خیلی چیزها خوب باشه ولی نه به این شکل که صراحتا برای طرف مقابل بکار ببرید. چون این کار یکنوع خورد کردن شخصیت و ایجاد تنشی را در پی خواهد داشت که شاید در یک زمان کوتاه جبران اینکار چندان هم ساده نباشد.
3- به خانوادهاش و کسانی که دوست دارد احترام میگذاریم
همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود، همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود، پس به خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانوادهاش سپاسگزار باشید و به خاطر وی به آنها احترام بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.
4- او را به باد نقدهای بیرحمانه نخواهیم گرفت
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست چون هر کسی ایراداتی دارد، اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. همیشه نقاط مثبت را در کنار نقاط منفی ببینید تا به همسرتان احساس ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بیخود بپرهیزید.
5- با او لجبازی نمیکنیم
وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابر خواستهها و رفتار او موضع گیری و لجبازی نمیکنید.
6- وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب میشویم براحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی میکنیم
اشتباه کردن در زندگی، اجتناب ناپذیر است و یکی از راههای برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل، عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در برابر معشوق جایی ندارد.
7- او را در کارها و تصمیماتمان دخیل میکنیم
وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه میخواهید نظر او را راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوشحال میکند، پس همیشه با او مشورت میکنید و تصمیمات خود را به تنهایی نمیگیرید.
8- اگر مخالفتی با او داریم با آرامش قانعش میکنیم
اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها میتواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست داشته باشید با آرامش با او سخن میگویید و دلیل مخالفتتان را روشن و واضح برایش توضیح میدهید و آنگاه میتوانید قانعش کنید.
9- به او در کارهایش کمک میکنیم
زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو، در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه چیز همکاری میکنند. پس به راحتی میتوان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.
10- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است به او کمک میکنیم
اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بیحوصله است اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را میکنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه اینکه بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحتتر کنید. گاهی آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی میکند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با آرامش بی موقع خود، او را عصبانیتر نکنید چرا که او فکر میکند آنقدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت است عین خیالتان نیست.
11- میتوانیم به راحتی اشتباهات او را ببخشیم و فراموش کنیم
درست است که بعضی اشتباهات بخشودنی نیست اما تعداد آنها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش میآید که میتوان با محبت از آنها گذشت و با صحبتهای منطقی، از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.
12- از اینکه در کنارش هستیم خوشحالیم و نمیخواهیم از کنارش فرار کنیم
بعضی از زن و شوهرها دائما میخواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا وقت خود را با دیگران بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان، به تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از اینکه در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت میبرید و میشود این خوشحالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.
13- با لذت، گذشت خواهیم کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرمان میخواهیم
این گذشت به معنی نادیده گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او میاندیشید و بعد به خودتان.
14- در جملههایمان کمتر از "من" استفاده میکنیم و بیشتر از او و خوبیهایش میگوییم
با کاربرد این روش در واقع کارهایی که خودمان از همسرمان انتظار داریم میتواند فهرست خوبی از این دسته باشد.
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی
To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
To be part of a team
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین
To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی
These are the best moments of life
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
من خودمم خوندم :
یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست
که اگر پیدا کردی قدرش را بدان
فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است
آدمی ساخته افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد
برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت
برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت
برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند
ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود!
علف هرز چیه؟؟
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده
زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند
تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید داشته باش
دروغ های مادر
داستان من از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی دانی که من ماهی دوست ندارم؟"و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.
شبی از شبهای زمستان، باران میبارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" میگفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه ی او قرار گرفت. میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه ی من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.
درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها میرفتم .با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه ی اعضاء درون را میسوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من میشناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت ...
این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیشان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید و این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.
مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه دربر داشتن
صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن
این داستان توسط یکی ازدوستان به من گفته شده است.
در گذشته نه چندان دور فرمانروایی تلاش می کرد تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، این کارش با مقاومتهای سرسختانه سرداری محلی مواجه شد مقاومت ها و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت بنابراین دستور داد تعداد زیادی سرباز مامور دستگیری سردار شوند .عاقبت سردار و همسرش در یک غافلگیری به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند .آنها برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت پس از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود فرمانروا دوباره پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.
با درود در واژه های دفترم چون زبان گویاست ، تبانی مادرم
زورو قهرو ظلمتی، شد بسترم دست تقدیر نیست، همین است باورم
گرچه روزگار داده، درس بدترم در خرد من زندگی ، را مینگرم
مشکل ما اینست که هم کوزه هم کوزه گر و هم گل کوزه هستیم
روی صفحه و پشت صفحه .
گر حکم دهد که مست گیرد در شهر هر آنکه هست گیرند.
کفری چو منی گزاف و اسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و ان هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یا رودکی صاحب می سراید که :
هر که نا موخت از گذشت روزگار هیچ نا موزد زه هیچ آموزگار
وگوشزد این بیت هم برای خودما است . که نه ازتاریخ حقیقی خویش خبر داریم ونه دنبال آن هستیم.
داکتر نجیب فکر نمیکرد . روزی طالبانی می آید و او را به دار می کشند . برای من جای خوشی است که فعلا قانونی با نزاکت های خودش وجود دارد.و وقایع دلخراش به آسانی رخ نمیدهد و نداده .
دو مثل را که مکمل یکدیگر است من دربیتی چنین آوردم :
کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم می رسد
هرچه تو کاشتة درو همان خواهی نمود.
و در زبان پشتو هم میگویند که :
سه چه کری هغه به یی ریبی.
ملا را به گفتارش برو وبه کردارش نه.
یک سروده خوده که به تاریخ 3.8.08 سروده ام برای شما و بینندگان شما به خوانش بگیرم اگر اجازه بفرمائید:
درنگ مدام
ملت اردرخود فرورفت ، زنده نیست
گرچنین ملت به خواب، زیبنده نیست
سیر تاریخش به ظلمت برده شد
دد درین جهد از کسی شرمنده نیست
چیست جنایت را حکایت ساخته اند
بهر من هر مدعی پاینده نیست
مرتبط در خاطراتم زندگیست
وای اگر عقلی به سر تابنده نیست
عاقبت در شعر خیام رنگ داشت
کارهستی چیست ؟ جوابش بنده نیست
تا به یک حکم ازدوعالم بگزری
میتوان آنجا که هیچ جنبنده نیست
من خدا را دیده ام درخواب خوش
همچو عالم وعده اش زننده نیست
حکم تزویر می ستاند جان و ما ل
می رود پیهم چو کس فرخنده نیست
و با این ابیات اقبال لاهوری میشود دانست که سرنوشت هر انسان مر ملت و هر مردم در دست خودشان است .مثل آن که ریش و قیچی در دست خودشان باشد.
در ابیاتش :
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
بدان ملت سروکاری ندارم
که دهقانش برای دیگران کشت
در زندگی همه بهکام و از لذایذ زندگی شادکام باد
روز بر شما و شب بر ما خوش باد
پدرود
اکثر اندیشمندان تلاش نمودند تعریف جامع و کاملی از موفقیت ارائه دهند تا مورد استفاده همگان قرار گیرد، اما شمار فراوان این تعاریف خود موجب گردیده است که تا به حال توصیف دقیق و مشخصی از این کلمه در دست نباشد و در واقع ندانیم که اصولاً موفقیت چیست و ما دستیابی به چه چیزهایی را موفقیت مینامیم.
یکی از دلایل عمده ی تعدد تعاریف موفقیت، برداشتهای گوناگونی بوده که از این مفهوم شده است. بسا افرادی که به دلیل دستیابی به خواستههایشان، خود را موفق و کامیاب میپندارند، امّا این موفقیت از نظر دیگران چندان ارزش و اعتباری ندارد. و یا افرادی هستند که احساس میکنند، موفق شدهاند ولی وقتی واقعاً در آن تفکر میکنند، میبینند پدیده ی فوق واقعاً، آن موفقیتی که فکر میکردند نیست. بنابراین موفقیت امری نسبی بوده و هرگز تعریف واحدی به خود نمیپذیرد.
«آرامش و اطمینان، بهترین موفقیت است»
آلفرد اوستن
در نظر اکثریت مردم فرد موفق کسی است که به آرزوهای خود رسیده و در درون،احساس رضایت خاطر دارد، که این خود حاصل تلاش و کوشش مداوم در زندگی میباشد. البته این را هم باید دانست که هیچکس واقعاً موفق نیست، مگر آنکه خوشبخت باشد و خوشبخت کسی است که کاری مفید و با ارزش انجام دهد.
میتوان گفت موفقیت به مفهوم برخورداری از بسیاری مواهب است، از جمله: رفاه نسبی در زندگی، کسب احترام، بزرگی و عزّت در محیط کار و در عرصه ی اجتماع، رهایی از نگرانی، سرخوردگی و شکست. موفقیت یا کامیابی هدف زندگی است، هر انسانی خواهان موفقیت بوده و طالب بهترین چیزهایی میباشد که از روزگار میتواند بدست آورد. نخستین و بهترین ایستگاه آن است که از هم اکنون خود را در شمار افراد منتخبی قرار دهید که میخواهند از روزگار کام ستانند.
موفقیت، جریان مداومی است که ضمن آن مشتاق و آرزومند توفیقهای بیشتری هستیم. و در واقع راه موفقیت همیشه در دست ساختن است.
موفقیت پیش رفتن در مسیر است، نه به نقطه ی پایان رسیدن.
موفقیت واقعی چیست؟
کوشیدن، جستن، یافتن و هرگز تسلیم نشدن راز موفقیت واقعی است؛ که اگر به آن دست یابیم با تمام وجود احساس رضایت خواهیم کرد.
در این سلسله مقالات به هفت اقدام اشاره می کنیم که با انجام آنها به موفقیت واقعی میتوان دست یافت:
در این مقاله به بحث نیروهای درونی می پردازیم.
۱- نیروهای درونی خود را آزاد کنید:
امام علی (ع) میفرماید:
آیا میپنداری که جسم کوچکی هستی،
در حالی که در درون تو جهان بزرگی نهفته است.
لحظاتی با خود خلوت کنید، در چشمه ی صاف و فراوان اندیشهها، غرق شوید و نیروهای عظیم و حیاتبخش خود را در نظر آورید!
کاوشها و پژوهشهای عصر حاضر در مورد انسان حاکی از آن است که برخلاف آنچه تصور میکنند، انسانها، کم یا بیش دارای منابع و ذخایر بالقوه و خداداد مشابهی هستند و از این لحاظ تفاوت فاحشی بین آنها وجود ندارد.
عدهای این استعداد و ذخایر را در وجود خویش کشف میکنند و با بکار بستن آن به نتایج عظیم و شگرفی دست مییابند و عدهای دیگر از تواناییهای بالقوه ی خود استفاده نکرده و آنرا با خود به گور میبرند. تفاوت انسانهای موفق جهان با سایر افراد در همین است.
نیروهای آشکار و پنهانی که در درون انسان وجود دارد و متناسب با شرایط محیطی خاص، از طریق نظام عصبی واکنش نشان میدهند عبارتند از: شعور و آگاهی، قدرت جسمانی، عشق و علاقه، نبوغ و خلاقیّت، ایمان، پشتکار، خشم، شهوت، کینه، اعتماد به نفس، اراده، شادی و نشاط، غم و اندوه، ضعف و کسالت، اضطراب و نگرانی، حساسیت، کنجکاوی، مهر و محبت و …
هر یک از این نیروها همانند یک بردار، دارای شدت و جهت معینی هستند که اندازه و جهت آن در افراد مختلف و در حالتهای گوناگون با یکدیگر تفاوت دارد. این نیروها نیز فعال نیستند و تأثیر چندانی در رفتارها ندارند. فرآیند مجموع این نیروهاست که روحیه و عملکرد انسان را شکل میدهد و او را وادار به بازتاب در مقابل عوامل محیطی میکند. اگر این نیروها تحت تأثیر محرکها با شرایط ویژهای آزاد و همسو شوند، نیروی عظیمی پدید میآید که دارای انرژی خارقالعادهای است و انسان را بسیار نیرومند میکند به طوری که قادر خواهد بود حتی بعضی از کارهای غیرممکن را، ممکن کند.
اگر همسو شدن نیروها در جهت مثبت باشد، انرژی بیکران آزاد خواهد شد و انسان را در جهت مثبت به منظور سازندگی حرکت میدهد و اگر این نیروها به هر دلیل و تحت هر شرایطی در جهت منفی و مخالف، همسو شوند، آنگاه همین نیروی عظیم در جهت تخریب و نابودی انسان عمل میکند. سستی و تنبلی، افسردگی و کسالت روحی، خشم و خشونت، کشتار دستهجمعی، قتل عام و بسیاری از رویدادهای دیگر، از همین قبیل است.
«موفقیت همیشه با ذهنیتهای مثبت ایجاد میگردد و زاییده آن است.»
«وین دایر» در تشریح تصویر یک شخصیت سالم مینویسد:
«داشتن انرژی سرشار و قابل ملاحظه، از ویژگیهای شخصیت سالم است. شور زندگی در وجودش موج میزند. عشق و اشتیاق، انرژی پر قلیانی را در او متمرکز میکند و او را به چنین تکاپو وا میدارد. ساعات کمی را به خواب اختصاص میدهد و مفهوم بیحوصلگی و کسالت را نمیفهمد. مجموعه رویدادهای زندگیاش، حاصل احساسات، اندیشهها، تلاشها و فرصتهاست، حتی اگر در زندان باشد، فکر خود را بطور بدیهی بکار میاندازد تا با استفاده از اوقات، از فلج شدن شور و شوقش نسبت به زندگی جلوگیری کند.»
پس نتیجه میگیریم که اگر این نیروها به طور سازنده و مثبت با یکدیگر جمع شوند، چگونه به خدمت انسان در میآیند.
حال وقت آن است که ابتدا این نیروها را آزاد کرده، سپس در جهت مثبت بکار گیریم. با این کار، نیروی درونی ما بسیار قدرتمند میشود و قادر خواهیم بود اختیار زندگی و سرنوشت خویش را در قلمرو ممکنها بدست گیریم.
امام علی (ع) میفرماید: درد تو از توست، ولی تو بدان بصیرت نداری و درمان تو نیز در درون توست، لیکن تو بدان آگاهی نداری.
در دیدگاه حضرت علی (ع) انسان تمامی هستی را در درون خویش دارد ولی بدان آگاهی و شعور ندارد. انسان بالقوه قادر است بر اسرار عالم امکان، آگاهی یافته و نسبت به آنها علم حضوری پیدا کند.
چند درس مهم زندگی که حتما باید یاد بگیری ! (طنز)
درس ماقبل اول:اگه میخوای امروز کلی شاد باشی و بخندی حتما تا ته این مطلب رو بخون
درس اول :
یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه ……
! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم …
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
——————————————————————————–
درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار میشه و راه میفتن…
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه…
راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… !
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه…
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده…!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!
نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!!!
——————————————————————————–
درس سوم :
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه…
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
بعد از چند لحظه ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود…
پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتیجه اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !!!
——————————————————————————–
درس چهارم :
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم والدینم خیلی کمکم کردند دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم…
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید !!!
——————————————————————————–
درس پنجم :
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه…..
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه…
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!
نتیجه اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند !
——————————————————————————–
درس ششم :
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن….
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده… پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده …
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده.. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟!
سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم… در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن !!!
——————————————————————————–
درس هفتم :
توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.
مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.
بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن …
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم… یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم.. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !!!
——————————————————————————–
درس هشتم :
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه .
مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
… این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتیجه اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!
——————————————————————————–
درس نهم :
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.
اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل!
همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!
نتیجه اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش
ک رو ز آموزگار از دانش اموزان که در کلاس بودند پرسید:آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن عشقشان را معنا میکنند.برخی (گل دادن وهدیه و حرفهای دلنشین) را راه بیان عشق عنوان کردند شماری هم گفتند( باهم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی )راه بیان عشق میدانند.درآن بین پسری برخاست وپیش از اینکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد :یک روز یک زن وشوهر جوانی که هردو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفته بودند آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن وشوهر ایستاده وبه آنان خیره شده بود شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود رنگ زن وشوهر پریده بود ودر مقابل ببر جرات حرکت کوچکی نداشتند ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد همین لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد وهمسرش را تنها گذاشت بلافاصله ببر به سمت مرد دوید وچند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش رسیدببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا رسید که دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن دو.اما راوی پرسید:آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر عمرش چه فریاد میزد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته بود که اورا تنها گذاشته بود.
راوی جواب داد:نه آخرین حرف مرد این بود که"عزیزم تو بهترین مونس من بودی از پسرمان خوب مراقبت کن وبه او بگو پدرت همیشه عاشقت بود"
قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:همه زیست شناسان میدانند که ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی داشته باشدیا فرار کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واو را نجات داد.
این صادقانه ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم بود

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول
عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب
عشق یعنی انفجار احساسات
عشق یعنی کم کردن فاصله ها
عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم
عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن
عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه
عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی
عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه
عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی
عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن
عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست
عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره
عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی
عشق یعنی من وتو ما میشویم
عشق یعنی حرفشو باور کنی
عشـق یـعنی جادوش کنی

![]() |
این هم دو شعر زیبا و دردناک که متاسفانه هیچکدام از من نیست
یاد دارم در غروبی سردسرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد : کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست
اوّل ماهست و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقاسفره خالی میخرید؟
========================
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
بنویس: سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان ،برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابامثل هر شب نان ندارد
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
ادامه مطلب...
سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبـش جان نسپـردم
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم
بشکسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم
این شعر رو می تونی با صدای دلنشین خود آقا بشنوی.
|
|
|
|
همه زن ها و مردها دوست دارند برای همسرانشان عزیز باشند و عزیز بمانند. از ابتدای زندگی، حفظ این عزت و افزایش آن می تواند به استحکام زندگی کمک کند، اما بسیاری از زن ها و مردها با اشتباهات کوچک و بزرگ، عزت خود را در زندگی زناشویی زیر سوال می برند و زندگی را برای خود و همسرشان سخت می کنند. رعایت بعضی مسائل و دقت به برخی نکات می تواند شما و همسرتان را برای هم عزیز نگه دارد و حتی در طول زندگی عزیزتر کند. برای این که این نکات را بدانید، به یاد آوری و توضیح آنها می پردازیم.
برای این که عزیز همسرتان باشید
همیشه صادق باشید. صداقت شما هیچ وقت از یاد همسرتان نخواهد رفت و بی صداقتی نیز براحتی می تواند اعتماد همسرتان را از شما سلب کند و او را به شما بدبین کند و همین باعث از بین رفتن عزت شما شود.
بر اعصاب خود مسلط باشید. موقع عصبانیت ممکن است متوجه رفتار و گفتار خود نباشید و حرفی بزنید که همسرتان را ناراحت کند و برنجد. شاید عصبانیتش بعد از مدتی فروکش کند و شما آن را فراموش کنید، ولی همسرتان هیچ وقت حرف هایی را که شما در عصبانیت به او گفته اید از یاد نمی برد. زود از کوره در نروید. افرادی که زود عصبانی می شوند، برای اطرافیانشان خسته کننده اند چون در پی هر گفتار و رفتاری باید منتظر عصبانیت شما باشند و این واقعا زجر آور است که کسی دائما از دست همه عصبانی باشد و با هر چیز کوچکی از کوره در رود.
نقاط مثبت را هم ببینید و بدبین نباشید. وقتی همیشه به ایرادهایی که همسرتان دارد فکر کنید، روز به روز بیشتر از او دور می شوید، اما اگر همیشه به نقاط مثبت او بیندیشید آن وقت هر روز بیشتر از دیروز برایتان عزیز می شود.
در رفتارتان با دیگران دقت کنید. به بزرگترها احترام بگذارید و با دوستانتان زیاده روی نکنید و در روابطتان حساسیت های همسرتان را در نظر داشته باشید و او را با یک رفتار نابه جا در جمع نرنجانید.
نشاط خود را حفظ کنید و همیشه خسته و افسرده نباشید. بعضی افراد همین که به همسر خود می رسند فکر می کنند باید ناله کنند و خسته باشند. شور و نشاط باعث می شود که همسرتان در کنار شما احساس شادی کند، اگر روزی در کنارش نباشید، جایتان خالی می باشد. اما اگر دائم ابراز افسردگی کنید، هر کسی در کنار شما احساس دلمردگی می کند.
هیچ گاه برای کارها و گذشت هایی که در زندگی کرده اید، سر همدیگر منت نگذارید. هر کاری کرده اید برای زندگی خودتان بوده و خودتان خواسته اید، پس بامنت آن را بی ارزش نکنید.
به همدیگر احترام بگذارید. خیلی اوقات از بین رفتن عزت همسران در دید همدیگر به خاطر از بین رفتن حریم ها بین آنهاست. سعی کنید همیشه ادب و احترام را در قبال هم رعایت کنید تا قبح توهین و بی احترامی بین شما از بین نرود و همیشه همدیگر را محترم بشمارید. این مورد شامل خانواده همسرتان هم می شود.
با هم به سفر بروید . از هیجان زندگی غافل نشوید و روزهای شادی را با هم بگذرانید.
زن ها بخوانند
هر زنی که می خواهد برای همسرش عزیز بماند، باید به برخی نکات اهمیت بدهد مثل این که، به ظاهر خود اهمیت بدهد و همیشه لباس مناسب بپوشد. تشخیص ظاهر مناسب برای هر مکان کار سختی نیست و شما می توانید با توجه به حساسیت ها و نظرات همسرتان در این مورد، آنها را پیدا کنید.
خوب آشپزی کنید. شاید بعضی از زن ها آشپزی را دوست نداشته باشند و آن را وظیفه خود ندانند، اما تقریبا بیشتر مردها از همسر خود انتظار دارند یک غذای خوب برای آنها تهیه کند.
خانه را مرتب و آرام نگه دارید. این به معنی کار کردن همیشگی شما در خانه نیست، بلکه صحبت از جو خانه است که ظاهر مرتب نیز به آرامش آن کمک می کند. خانه مرتب و آرام خانه ای است که یک مدیر خوب آن را اداره می کند. مثلا حواستان باشد که مایحتاج خانه تکمیل باشد، جو خانه را از تشنج به دور نگه دارید و فضای خانه را آرامش بخش بچینید.
به حرف همسر خود گوش دهید. کمتر با او سرسختانه مخالفت کنید. دقت کنید که منظور ما، فراموش کردن دیدگاه ها و نظرات خودتان نیست بلکه ابراز آنها به نحوی است که همسر شما فکر نکند شما حرف او را زیر پا گذاشته اید، مخالفت های یکباره، اکثر مردها را عصبانی می کند، در حالی که وقتی به حرف آنها گوش می دهید لذت می برند. در این مورد زیاده روی هم نکنید. منطقی و معقول مطیع همسر خود باشید.
همیشه یک پله پایین تر از همسر خود قرار بگیرید. این به معنی احترام شما به اوست، نه حقیر کردن خودتان. غرور خود را در برابر شوهرتان از بین نبرید و نشکنید، بلکه آن را نادیده بگیرید. اگر مردی حس کند زنش تصمیم گیرنده و گرداننده زندگی است، انگیزه خود را برای زندگی زناشویی از دست می دهد. این کار باعث می شود که مرد خانواده احساس مسوولیت نکند، اما وقتی شما بعضی کارها و تصمیمات را به عهده او بگذارید، خود را مسوول درست انجام دادن آنها می داند، اما اگر مدام توانایی های خود را بالاتر بدانید و به او بگویید که تو نمی توانی، علاوه بر بیشتر کردن بار مسوولیت های خود، انگیزه او را هم از زندگی گرفته اید.
اگر در کارهای خانه از شوهرتان کمک می خواهید، کارهایی را که دوست دارد به او بدهید و تقسیم کار کنید. دستور ندهید و ایراد نگیرید. او را به کمک کردن تشویق کنید نه این که با رفتارتان او را از کمک کردن در خانه زده کنید.
مردها بخوانند
اگر می خواهید همیشه برای همسر خود عزیز بمانید این نکات را فراموش نکنید:
زن ها سرشار از احساساتند و اگر مردی بتواند قلب همسرش را همیشه راضی نگه دارد می تواند همیشه برای او عزیز بماند و راضی شدن قلب با اهمیت دادن به احساسات زن اتفاق می افتد. استفاده از کلام محبت آمیز و هر چیزی که نشان دهد شما به او علاقه مندید، محبت واقعی و پرهیز از افراط و تفریط، می تواند نتیجه خوبی به همراه داشته باشد.
از او به خاطر کارهایی که می کند قدردانی کنید، چون حتی اگر همسرتان فقط خانه دار باشد، کار مهم و سختی انجام می دهد آن هم بدون تعطیلی و وقفه. تنها با قدردانی شماست که خستگی از تنش در می آید.از نظر مالی به او اهمیت بدهید و همیشه مبلغی را برای خود او در نظر بگیرید. حتی اگر خودش درآمد دارد، وظیفه شما حکم می کند او را تامین کنید. یادتان باشد که خرج خانه برای خانه است نه همسرتان، پس او را هم مهم بدانید و از نظر مالی به او اهمیت بدهید.
گاهی به او نیز مرخصی دهید و کارهای خانه را خودتان انجام دهید. این کار 2 حسن دارد؛ اول این که همسرتان استراحت می کند و دوم این که شما می فهمید همسرتان روزانه چه کارهایی در خانه انجام می دهد و قدر یکدیگر را بیشتر می دانید.
هرگز داد نکشید و تحقیر نکنید. مهربانی و نرم سخن گفتن آنچنان در دل زنان نفوذ می کند که تاثیرش هزاران برابر فریاد کشیدن است و برعکس، داد و فریاد و تحقیرکردن، آنچنان شما را از چشم همسرتان می اندازد که اگر بدانید دیگر داد نمی کشید.
اگر همسرتان همه این نکات را رعایت کند، در چشم شما عزیزتر نخواهد شد؟ پس مطمئن باشید او هم مثل شما فکر می کند و دوست دارد شما نیز این موارد را رعایت کنید. زندگی باعزت و احترام همیشه پایدار و مقاوم خواهد ماند.
همیشه کَسی رو
برای دوستی، انتخاب کن
که قلبِ بزرگی داشته باشه
تا برای جا شدن تو قلبش خودتو براش کوچیک نکنی !.
از من گفتن، از تو، شاید نشنیدن !!!!!!.
*او را با گفتار و رفتارتان کوچک نکنید.
*شکاک نباشید.
*طوری رفتار نکنید که تصور کند وجودش ضرورتی ندارد.
*درباره خاطرات خوش گذشته صحبت کنید و خاطرات جدید بیافرینید.
*استعداد او را زیر سوال نبرید.
*در روزهایی غیر از روز عشاق و روز پدر برای او هدیه بخرید.
*او را شرمنده نکنید.
*فراموش نکنید به او بگویید که به او می بالید.
*در برابر او مسئول و گشاده رو باشید.
*به احساسات او توجه کنید و باملاحظه باشید.
|
سلام من به محرم به ماه دلبر زینب
التماس دعا...
|
|
چگونه میتوان ضمیر ناخودآگاه را به مسیر درستی هدایت کرد
|
|
|
ادامه مطلب...

بدون تکیه به اراده، هیچ کس نمی تواند زندگی سالم و طولانی داشته باشد؛ گاهی اوقات تغییر اخلاق این احساس را به ما میدهد که زندگیمان خیلی طولانیتر شده است. بد اخلاقی نه تنها باعث افسردگیتان میشود، بلکه عملکرد سیستم ایمنیتان را نیز پائین میآورد، و منجر به بیماری شما میشود. در اینجا چند رهنمون برای ارتقا حوصله، روح و روان و سلامت شما آورده شده است.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
یک دختر مراکشی همراه پدرش که شغل او نخ ریسی بود زندگی می کرد. از بخت خوب پیرمرد پولدار می شه و تصمیم می گیره دخترش رو یک سفر با کشتی به دریای مدیترانه ببره. اما کشتی با طوفان مواجه می شن و کشتی غرق می شه. پدر می میره و دختر به ساحل مصر می رسه.
یک خانواده مصری که کارشون نساجی بوده میان و اون دختر رو با خودشون به خونه می برن و بهش نساجی یاد می دن. اما این آخر خوش این داستان نبود. یک روز یک دزد دریایی که کارش برده فروشی و برده دزدی بود اون دختر رو می دزده و در بازار استانبول به یک مرد که شغلش دکل سازی بود می فروشه. مرد خوشحال بود اما یکی از محموله های دکل این مرد رو دزد دریایی می دزده و اون مرد دیگه قادر به خریدن برده دیگری نبود. به خاطر همین دختر مجبور می شه تنهایی تمام کار دکل سازی رو انجام بده. بعد از اینکه تمام کار رو یاد گرفت مرد دکل ساز اون دختر رو از بردگی آزاد می کنه و چون از اون دختر راضی بود با اون شریک می شه.
اما این بازم پایان خوش قصه نبود. یک روز وقتی که دختر داشت محموله ای رو به جاوه می برد کشتی دوباره دچار طوفان می شه و اون دختر دوباره به سواحل غریب می رسه. وقتی که روی ماسه های ساحل چین نشسته بود و داشت به بخت بد خودش فکر می کرد، یک نگاهی به آسمان انداخت و شروع کرد به غرغر کردن. ولی خدا داشت از اسمون به اون لبخند می زد. در همین لحظه مأموران امپراطور اون رو می گیرن و به قصر می برن.
توی چین یک افسانه ای بوده که یک روز یک زن خارجی می آد و برای امپراطور یک خیمه می سازه. امپراطور هم هر سال افرادش رو برای جمع آوری زنان خارجی می فرستاده تا خیمه رو بسازن. وقتی اون دختر به دربار امپراطور رسید امپراطور جوان بهش گفت آیا می تونی یه چادر بسازی؟ دختر که خیلی ترسیده بود پیش خودش فکر کرد که این نمی تونه کار سختی باشه. گفت شاید بتونم.
اول از پادشاه طناب خواست. اما در آنجا طناب نبود. پس دختر با به یاد آوردن حرفه پدر شروع به بافتن طناب کرد..
دوم گفت پارچه لازم دارم. اما پارچه هم نبود. بعد دختر به فکر فرو رفت و باز با یاد آوردن حرفه خانواده مصری شروع به بافتن پارچه کرد.
سوم از امپراطور درخواست دیرک کرد. ولی دیرک هم نبود. این بار به یاد کار سخت دکل سازی که از آن مرد استانبولی یاد گرفته بود شروع به ساخت دیرک کرد و بعد با به یادآوردن تمام چادرهایی که در طول زندگیش دیده بود خیمه رو بر پا کرد.
امپراطور خوشحال شد و به دختر گفت هر آرزویی داری بگو تا من برآورده کنم و هر چیز مکه می خواهی بگو تا به تو بدهم.
اما دختر به امپراطور گفت که من نه خانواده دارم نه خانه. پادشاه جوان هم که از صنعت دست دختر بسیار راضی بود و از آنجایی که دختر زیبا هم بود تصمیم گرفت تا با اون ازدواج کنه.
و اون دختر سالهای سال در کنار همسر و فرزندش که خدا به اون بخشید با خوبی و خوشی در سلامت کامل زندگی کرد.
شاید کسی توی زندگیش انقدر سوار کشتی نشه و این همه بدشانسی نیاره ولی این داستان یک درس بزرگ رو به ما می ده و اون اینه که اگر چه مشکلات و سختی ها باعث ناراحتی ما می شه ولی اونها ما رو می سازن. در زبان چینی کلمه بحران از دو کلمه (وی-چی) تشکیل می شه. که به معنای خطر و فرصته. یعنی شخصیت ما در نقاط امن زندگی شکل نمی گیره. بلکه در دل خطر فرصتی برای پیروزی و یاد گیری ما وجود داره.
هلن کلر می گه: در دنیا رنجهای بسیاری وجود داره، ولی راههای بسیاری هم برای برطرف کردن اون رنجها وجود داره.
همون طوری که دیدیم اون دختر در تمام مشکلات و بد شانسی ها درسهایی رو گرفت که یکروز به دردش خورد.
شاید امروز نوبت من باشه که توی بهرانهای زندگی غرق بشم. ولی در دل اون حتماً یک پیروزی وجود داره.
سربلند و پیروز باشید.
منتظر نظراتتون در وبلاگم هستم
حالا دیگه نمیشه بخندی...
میشه به جورابت که بوی گربه مرده گرفته بخندی...
میشه به دوستت که صبحانه کنسرو تن ماهی رو با چایی شیرین میخوره بخندی...
ادامه مطلب...
تعریف عشق
نکته ی مهمی که در ارتباط عاشقانه بین دختر و پسر مفید و قابل توجه است اینکه عشق افراط در محبت
است و از دوستی خاص تر و محدودتر است و عشق جز بین دو نفر امکان ندارد .
اما عشق از سویی « شیفتگی » که محبت شدید اما یک طرفه است متمایز است و از سویی دیگر : عشق از « هوس » که ترابط بین افراد فراوان است ، متمایز می شود . کلام و نگاه عاشقانه ، صادقانه و خالصانه است اما کلام و نگاه هوس آلود مبتنی بر دروغ ، ریا و نفاق است . محور عشق ، دگر خواهی است و محور و مدار هوس ، خودخواهی و ...
در این پست بدون بحث از حسن و قبح عشق ، عشق در معنای محبت شدید بین دو فرد بعنوان یک واقعیت ( Fact ) بیرونی و برخی ابعاد و اوصاف و شرایط آن مورد توجه و بحث قرار می گیرد .
اقسام عشق
عشق در یک معنا به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم می شود . در عشق حقیقی ، محبوب خداوند و صفات
و افعال اوست و لکن در عشق مجازی محبوب و معشوق ، ظواهر دنیوی است و رابطة عاشقانة دختر و پسر نیز از اقسام عشق مجازی و از مصادیق عشق زمینی محسوب می گردد.
از نگاهـی دیگر مجموعة روابط عاشقانة زن و مرد در چهار شکـل « عشق مرد به مرد ، مرد به زن ، زن به زن ، زن به مـرد » خلاصـه می شود . در روابط دختر و پسر یک شکل ( یعنی عاشق پسر و معشوق دختر ) بسیار متدوال تر است زیرا ؛
اول : زن از مرد و به تبع آن دختران از پسران زیباترند و زیبایی نیز عشق آفرین است . از آنجا که زنان و دختران در مقایسه با مردان و پسران عموما و غالبا زیباترند و در نتیجه مجذوب ، محبوب و معشوق پسران واقع می شوند .
دوم : شاید در فلسفة چنین زیبایی برای دختران در مقابل پسران بتوان گفت که خالق آدمیان ، از آن رو جنسی را بر جنس دیگر ترجیح داد که تـوازن بین این دو جنس در بعد « جسمـی» برقرار گردد . اگر آدمـیان دارای سه بعد « قلب و دل » ، « عقـل » و « جسم» اند ، غالبا پسران از دختران در حوزة جسمی نیرومند تر و قوی ترند ، اما زیباتر بودن دختران از پسران باعث می شود که پسران با همة قدرت ، ادعا و... اسیر دختران شوند و در روابط عاشقانه برای آنها فداکاری کنند ...
سوم : هویت جنسی دختر و پسر همسان نیست ( گر چه هویت انسانی برابر دارند) و چون دختران زیباترند ، اگر زیبایی های خود را نابجا عرضه کنند ، هم ارزان فروخته می شوند و هم ممکن است برایشان خطرساز باشد .
چهارم : از آنجا که عشق و زیبایی قرین یکدیگرند و نیز دختران مظهر و نماد زیبایی اند از این رو حتی در
توصیف و بیان زیبایی معشوق حقیقی نیز از ویژگی های زنان و دختران (چشم ، ابرو ،خال و لب ،زلف،گیسو .و ...) بهره برده اند.
ضعیف ترین کلمه حسرت است آن را نخور
سمی ترین کلمه غرور است بشکنش
لطیف ترین کلمه لبخند است آن را حفظ کن
صمیمی ترین کس دوست است او را فراموش نکن
امشب به رسم عاشقی یادی زیاران میکنم
در غربتی تاریک وسرد از غم حکایت می کنم
امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد
آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای سرد
ادامه مطلب...
گفتم فراموشت کنم
تو سینه خاموشت کنم
گفتم دیگه دلم نگیره
واسهی دلتنگیات
دیگه دل پر نکشه
دنبال ناز و خندههات
گفتم که این سفر دیگه
آخر قصهی من و توست
اونچه گفتنش محاله
قصه برگشتن توست
کاش میشد از یادم بری
از تو خیال من بری
برداری خاطراتتو
از روزگار من بری

چه کنم بازهم به یاد خندههات گریون میشم
مثل آسمون دلم میگیره، بی بارون میشم
دوباره، دلم هواتو داره و گریون و خستم
با یه دنیا انتظار اینجا به یاد تو نشستم
تا بیای عطر موهات بپیچه تو هوای خونه
تو بیای و توی این خونه دیگه غمی نمونه
کاش میشد از یادم بری
از تو خیال من بری
برداری خاطراتتو
از روزگار من بری
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی مجبور میشی
تا مه راه رو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
تا مه راه رو نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
منم اون که تو را داده به مهتاب
کسی که روتو میپوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
میخوام یادم نره، دست خودم نیست
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم





در سراسر جهان kenadie فرشته کوچولو لقب گرفته است
تاریخ تولد: Feb.13, 2003
پزشکان از بیان علت اینکه چرا اون اینقدر کوچک بود عاجز بودن و به پدر و مادرش گفتند که اون زنده نمیمونه ولی اون زنده موند...این فرشته کوچک علیرغم انتظار پزشکان به زندگی خودش ادامه داد تا اینکه درهشت ماهگی علت بیماری اون کشف شد. این دختر کوچولو از یک نقص ژنتیکی نادر که فقط امکان به وجود اومدنش در 100 نفر از اعضای دنیا هست رنج میبره.اون قدش بیشتر از 30 اینچ رشد نمیکنه و همچنین وزنش بیشتر از 8 پوند نمیشه.اما از وقتی این بند انگشتی به دنیا اومده پدر و مادرش ناامید نشدند و گفتند که ما از زندگی با اون لذت میبریم.حالا اون 5 سالش شده.راه میره.میدوه.لبخند میزنه و تازه شروع کرده به حرف زدن.ولی مهمتر از اینا اون تونسته احساسی در مردم به وجود بیاره که اون تا حالا موفقیت های بزرگی رو به دست آورده.ممکنه که اون کوچولو باشه ولی هیچکس شک نداره که این دختر کوچولو تاثیر بزرگی روی مردم دنیا گذاشته
ادامه مطلب...

1-مرد مردها
هر چند خانم ها ادعا می کنند که از مردهای مرتب و تمیز و شیک پوش خوششان می آید، اما گاهی اوقات اگر با لباس های ورزشی کج و کوله جلوی آنها ظاهر شوید، غذا را بدون رعایت آداب ویژه بخورید، و در کوچه فوتبال بازی کنید، شاید به نظر خانم ها خیلی جذاب تر هم جلوه کنید. او بدش نمی آید که هر چند وقت یکبار برای نجاتش تلاش کنید، و یا اگر از عهده تعمیر برخی وسایل بر می آیید این کار را انجام دهید، و یا حتی با دوستان خود گپ بزنید.
یک خانم با یک آقا قرار نمی گذارد تا بر سر این موضوع که کدامشان کفش ها و یا موهای شیک تری دارند با او به رقابت بپردازد؛ بلکه این تفاوت های موجود میان شما دو نفر است که منجر به اتصال هر چه بیشتر شما به هم می شود. البته نباید فراموش کنید که زمانیکه برای مشاهده تئاتر و یا صرف شام به بیرون می روید، او از شما انتظار دارد که لباسهای مناسب و آراسته ای به تن کنید، اما در عین حال باید در نظر داشته باشید که در بقیه ساعات بیشتر از حس مردانگی شما لذت می برد - هر چند این امکان وجود دارد که هرگز به این موضوع اعتراف نکند- همیشه لازم نیست شیک ترین لباس ها را به تن کنید و درهای مختلف را پیش از او برایش باز کنید، فقط کافی است که آروغ های بعد از نوشیدنی را در زمان مناسب و هنگامیکه با دوستانتان هستید بزنید.
ادامه مطلب...
1) پشت گوش اندازی
افرادی که علامت مزمن این "بـیـمـاری" در آنها دیده میشود، مایلند با این جملات توجیه کننده که " تمام کردنش کاری نخواهد داشت" و یا "نگران نباش، وقت برای انجام دادنش بسیار است"، کارها و وظایفشان را برای همیشه از سر خود باز کرده و به تعویق بیندازند.
اگر کاری در حد و اندازه قابلیتهایتان به شما روی آورد ولی به دلیل عذر و بهانههای ذکر شـده از انجام آن ممانعت بعمل آوردید، قطعا" پشت گوش اندازی مشکل اصـلی بـوده و باید مرتفع گردد. احساس میکنید که زمان در اختیار شما اسـت، اما هنگامی کـه وقـت موعود نزدیک میشود، برای اتمام کار بسرعت هجوم میآورید و نتیجه آن خواهد شد که آن طور که در ابتدا مد نظرتان بود از انجام عمل مورد نظر باز خواهید ماند.
2) ترس از موفقیت
مانع اصلی دیگر واهمه داشتن از موفقیت است. با اینکه چنین افرادی دقیقا" می دانند که برای موفق شدن به چه چیزی نیاز دارنـد، امـا بدلیل داشتن ترس از موفقیت قادر به رسیدن به اهداف والای خود نیستند. در نـظـر ایـشـان راه پـیـش رو، مـخـوف و رعـبآور میباشد. نگرانی از آینده و همه مسائلی که در نهایت گریبانگیر او خواهد شد، منجر به فقدان بصیرت و بازماندن آنها می گردد؛ مـخـاطرات ذاتـی روند تجارت، رام نشدنی بنظر خواهد رسید.
تشخیص و حل این مشکل آسان تر از برخورد با پشت گوش انـدازی است. بـا کمی هم محوری و اندکی صبر و شکیبایی فردی که از پذیرش مسؤلیتهایی کــه موفقیـتـش را به همراه خواهد داشت وحشت دارد، میتواند شرایط را به نفع خود تغییر دهد.
3)وسواس
افراد موفق دارای خصوصیتی مشترک هستند و آن قابـلیـت تمرکز بر اندیشههای بـزرگ میباشد. برای بسیاری اتخاذ چنین دیدگاهی مشکل است چرا که خود را کاملا محدود و متعهد به انجام کارهای جزئی و کوچک مینمایند. تلاش زیاد برای انجام کارهای جزئی زیانآور است چرا که زاویه دید را محدود خواهد کرد. اگر برای اتمام هر کار کوچکی مصر باقی بمانید، هرگز قادر نخواهید بود به اهداف والای خود دست پیدا نمایید.
اینگونه افراد،سخت کوشی و تلاش زیاد را لازمه زندگیشان دانسته اما عزم و اراده خود را برای کاربرها و مصارف مفید بکار نمیبندند. تنظیم دقیق مهارتهای مدیریـت زمـانـی در برطرف کردن این مشکل کمک فراوانی خواهد نمود.
4) نا امنی
افراد ضعیف و سست بنیان بعلت داشتن احساس ناامنی،در کارشان پیشرفتی حاصل نمیگردد. شاید یکی از دلایل عدم موفقیت اینگونه انسانها در بیمیلی آنها برای نشان دادن برش از خودشان نهفته شده باشد. علت ترس نیست؛ فقدان اطمیـنان و اعـتـمـاد باعث عقب ماندن آنها میگردد.
5)اطرافیان
ممکن است شما همه شرایط لازم برای منعکس نمـودن فردی موفق از خود را دارا باشید، اما آیا دوستانتان شـما را در این راه همراهی میکنند؟ ممکن اسـت آنـها دیـدگـاه مـتـفـاوت و مـتـضـادی از مـوفـقیت نسبت بشـما داشـتـه باشند. ( و یا اصلا" دیـدگاهی نداشته باشند )دوسـتـان به علت تاثیرات منفی راه رسیدن بـه موفـقیـت را برایتان سخت و دشوار میکنند.
برخی از اطرافیان حتی ممکن است متوجه پـتـانـسیـل واستعدادهای نهانی شما نشده و باعث زمین خوردگی وتردید در قابلیتها و تواناییها گردند.
6) فقدان منابع
هیچ چیزی ناهنجارتر از این مـوضـوع نـیست که انسان با وجود داشتن همه قابلیـتهای لازم جـهت رسـیدن بـه مـوفقیت، فقط بخاطر عوامل خارج از کنترل خود، از پیشرفـت باز ماند. فقدان منابع مالی و یا کمبود زمان بدلیل نگهداری از خانواده و یا مسؤلیتهای دیگر میتواند یک قاتل واقعی باشد. رشد کـردن زیـر خـط فقر و یا تامین نمودن نزدیکانی که به شما نیازمند هستند، آینده را بسیار متفاوت از آن چـیـزی کـه در تصـورتـان بوده ترسیم خواهد نمود.
7) نیاز به دیدگاهی درمانگر
یک معلم مدرسه، روحانی، افسر ارتش و سرایدار میتوانند بطرق مختلفی مـوفق باشنـد. با اینکه موفقیت در کار ممکن است جذابتر از همه بنظر برسد، اگر در زمان مـورد انتـظار به آن دست نیافتید، بیمناک نگردید. یـک قـدم بـه عـقـب بـازگـشـته و عـلـت را بـررسـی نمایید.
خواه دوستانتان مقصر باشند و خواه اعتماد بنفستان، دقت کنید که قدمهای صحیـحـی جهت بهینه نمودن فرصتها برای بدست آوردن موقعیتی موفقتر و راضی کنندهتر بردارید
فقط و فقط یکبار امتحان کنید!!!
عطر ادو پرفیوم مردانه
این محصول را برای همسرانتان بخرید و خود استفاده نمائید تا همیشه از رایحه شما لذت ببرند
این محصول برای اولین بار در سراسر کشور عرضه می شود
و به مناسبت آغاز سال جدید با قیمتی استثنائی ارائه می گردد.

کمپانی سازنده آن، شرکت ادو پرفیوم این محصول را به عنوان روشن کردن آدم عاشق پیشه نام نهاده است این محصول همیشه شما را آنچنان جذاب نشان می دهد که گرمای عشق را هر لحظه در وجودتان شعله ور می کنید .
عطر ادو پرفیوم بسیار خوش بوی -بادوام و جذاب میباشد
کمپانی سازنده آن شرکت ادو پرفیوم این محصول را به عنوان محصول برتر سال 2009 ویژه بانوان اعلام کرده است.

بهترین محرک جنسی برای آقایانی که عاشق جذب شدن همسرانشان و زوم
شدنشان روی رایحه آنهاست میباشد
با اثر گذاری بر سیستم عصبی و واکنش هورمونی این محرک پر فروش ترین
رایحه جهان شناخته شده است.

محصول پرفروش سال 2008-2009 برای تمام مردم جهان
معرفی شده به عنوان محصول هورمونی محرک سال 2009
عطر ادو پرفیوم بسیار خوشبو بارایحه ای دل چسب ونشاط آور
عطر ادو پرفیوم ترکیبی از بهترین اسانسهای دنیا است
و نیرو بخش و بسیار پرطرفدار می باشد.

شما با این محصول بی نیز جذابیتتان صد برابر می شود. و نیز بهترین عطر محرک جنسی مشترک بین آقایان و خانمها میباشد.
این محصول در تمام فصول بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. که با ترکیبی از گل های تازه تهیه شده است .
سفارش خرید
برای ورود به سایت این آگهی کلیک کنید
ادو پرفیوم عطر روز مادر
بهترین هدیه را برای عزیز ترین تان بخرید
فقط و فقط یکبار امتحان کنید!!!
عطر ادو پرفیوم بسیار خوش بوی -بادوام و جذاب میباشد . کمپانی سازنده آن شرکت ادو پرفیوم این محصول را به عنوان محصول برتر سال 2009 ویژه بانوان اعلام کرده است.
این شرکت اعلام کرده این محصول را برای سیندرلا های امروزی طراحی و تولید کرده است . و اینکه از برترین ها و پرفروش ترین های اروپا و حتی کشورهای حوزه خلیج فارس و ایـران می باشد.
معرفی شده به عنوان عطر ادو پرفیوم هورمونی محرک
بهترین محرک جنسی برای خانم های که عاشق جذب شدن همسرانشان و زوم شدنشان روی رایحه آنهاست میباشد. این رایحه عجیب علاقه همسرانتان را به شما چندین برابر می کند و با اثر گذاری بر سیستم عصبی و واکنش هورمونی اثر گذاری خاصی دارد .
این محرک پر فروش ترین رایحه جهان شناخته شده است.

به گفته کمپانی سازنده این محصول برای خانمهای خوش تیپ با نشاط وخوش ذوق بسیار مناسب است .
عطر ادو پرفیوم شما را همچون ستاره ای در مجالس و مهمانیها می درخشاند و دیگران را به این باور می رساند که شما جذابترینید و به شما احساس جوانی می بخشد و آنچنان شما را بانشاط می سازد که در تصورتان هم نمی گنجد . و هر لحظه شما را عاشق و عاشق تر می کند درخشان، شاداب، بسیار متفاوت و یقینا زنانه برای تمامی خانم های که عشق را ...
معرفی شده به عنوان جدیدترین مد آقایان و خانم های شیک پوش
این محصول به دو صورت زنانه و مردانه وارد بازار شده است که محرک و جذاب کننده نیز میباشد .
اگر به فکر هدیه ای برای همسرتان هستید این محصول را برای خود بخرید
تا همسرتان همیشه از جذابیت شما لذت ببرد
ادامه مطلب...
راز موفقیت انسانها تقدیم به همه انسانهایی که می اندیشند!
مردم تعاریف مختلفی از موفقیت دارند. «پولدار شدن، رسیدن به همه اهداف مورد نظر، جامه عمل پوشاندن به همه آرزوها» نکته بسیار جالب این است که بعضی از افراد موفقیت را برانگیختن حس حسادت دیگران می دانند. موفقیت به آ ن معناست که هر شخص از خود شخص ارزشمندی برای جامعه اش بسازد.
بیشتر دانشمندان تلاش کردند تا با تعاریف درست از این واژه به مردم در جهت رسیدن به اهدافشان کمک کنند، اما آنقدر تعاریف مختلف از این واژه زیاد شده است که به راستی همه را سردرگم کرده است. شاید ارائه تعاریف مختلف از این واژه داشتن برداشت های متفاوت از آن است.
آلفرد اوستن می گوید؛ آرامش و اطمینان بهترین موفقیت است. هیچ کس واقعا موفق نیست مگر آنکه خوشبخت باشد و نیز خوشبخت کسی است که کاری مفید و با ارزش انجام دهد. داشتن هدف به انسان در رسیدن به خوشبختی کمک می کند.
به راستی معیار درست برای موفق شدن چیست؟
آیا موفق شدن به معنای بهترین بودن، جوان بودن، باهوش ترین بودن، ثروتمند ترین بودن، زیباترین بودن است. اگر فکر می کنید موفقیت به معنای داشتن اهداف بسیار بالاست در اشتباه هستید چون با نرسیدن به این اهداف با یک دنیا شکست مواجه می شوید.
برای پی بردن به واژه موفقیت اول باید به آن دسترسی پیدا کنیم. موفقیت به معنای به پایان رساندن آن چیزهایی است که آنها را شروع کرده ایم. به عبارت دیگر موفقیت به معنای تمام کردن همه برنامه های از قبل تعیین شده است. برای مثال اگر آرزو کردید که از یک بانک دزدی کنید و در نهایت روزی این کار را کردید آدم موفقی هستید.
هر چند که هیچ کس دوست ندارد آخر و عاقبت کارهایش به زندان ختم شود. با این تعریف مشخص می شود که موفقیت به معنای برنامه ریزی و اتمام آن است. این تعریف باعث می شود که درباره لحظه به لحظه زندگی خود قضاوت کنیم.
اگر در طول روز نتوانستیم برنامه خود را به اتمام برسانیم به راحتی پی می بریم که موفق نشده ایم و یا به عبارت دیگر شکست خورده ایم. پس شاید با این تعریف به نظر شما رسیدن به موفقیت بسیار آسان باشد اما واقعیت این است که حدود ۸۵ درصد از مردم هیچ وقت نمی توانند با موفقیت برنامه هایشان را به اتمام برسانند. برای رسیدن به موفقیت باید هدف داشت.
بسیاری از آدم ها بی هدف زندگی می کنند، این افراد حتی اگر موفقیت بسیار زیادی را به دست بیاورند و به موقعیت بسیار خوبی هم دست یابند باز ناراضی هستند چون بی هدف زندگی کرده اند.
خیلی از افراد برای رسیدن به موفقیت از کسی و یا از جایی الگو برداری می کنند. مثلا فکر می کنند که اگر بزرگی به کشاورزی و یا چوپانی می پرداخت و موفق بود آنها هم باید چوپانی کنند یا کشاورزی. در صورتی که شاید ویژگی های منحصر به فرد آن شخص باعث موفقیتش شده است. برای شناسایی هدف اول باید آنچه را که آرزویش را داریم به ذهنمان بسپاریم و دائما آن را مرور کنیم. پس از به ذهن سپردن باید برای هدفی که داریم مطالعه بسیار انجام دهیم و یا با مشاور صحبت کنیم تا ببینیم نظر دیگران راجع به هدفی که ما پیش روی داریم چیست؟
هنگام انتخاب هدف خود باید دقت کنیم که آن هدف در جهت رساندن ما به آرامش و آسایش بیشتر باشد و به ما احساس خوشبختی دهد و موجب شود که ما باور داشته باشیم که برای جامعه خود فردی مفید هستیم. اگر دوست دارید به هدف مورد نظر برسید باید به آن علاقه داشته باشید و مهارت ها و امکانات لازم برای رسیدن به آن را نیز در اختیار داشته باشید.
انسان های خسیس دائما در حال رقابت کردن هستند اما آدم های دست و دلباز به جای رقابت به همکاری با دیگران فکر می کنند. به اعتقاد روان شناسان اگر نسبت به اطرافیانمان دست و دلباز باشیم آنها هم نیز با ما دست و دلباز خواهند بود.
یکی راز های دست و دلباز بودن این است که در آن شادی وجود دارد. خیلی از آدم ها معتقدند لذت هدیه دادن خیلی بیشتر از هدیه گرفتن است. یکی دیگر از روش های موفقیت تصمیم گیری است. تصمیم گیری گام مهمی در جهت هموار ساختن مسیر زندگی است. تصمیم گیری یکی از لحظات سرنوشت ساز زندگی انسان است و گاهی ما با تصمیم های نادرستی که می گیریم تا آخر عمر خودمان را از داشتن زندگی شاد محروم می سازیم.
«ویلیام جیمز» درباره تصمیم گیری می گوید؛ «لحظاتی هست که مجبوریم انتخاب کنیم، اما لحظاتی هم هست که انتخاب کردن، خود یک تصمیم است». یکی دیگر از روش های رسیدن به موفقیت مهربانی است. این تفکر شدیدا در میان مردم وجود دارد که انسان های سخت و جدی و خودخواه در کارهایشان بسیار موفق هستند، اما آمادگی برای پذیرش هر چیز که بر سر راه انسان قرار دارد به معنای موفق بودن نیست.
روان شناسان می گویند موفقیت حقیقی از آن کسانی که با هوش و خودخواه هستند، نمی شود. برعکس مهربان بودن با دیگر انسان ها باعث رسیدن به موفقیت حقیقی می شود. خوبی و مهربانی دو عامل بسیار مهم برای رسیدن به موفقیت در زندگی هستند.
اگر تا به حال انسان مهربانی نبوده اید دیگر وقت آن است که در وجود خود تغییر و تحولی به وجود آورید. برای موفق بودن آ ن باشید که می توانید و گام هایی بلندتر از هر انسانی که تاکنون برداشته است، بردارید.
یکی دیگر از روش هایی که به موفقیت انسان کمک می کند داشتن اعتقادات مثبت است. آیا تا به حال به انسان های شاد توجه کرده اید؟ آیا تا به حال به خودتان گفته اید چرا بعضی از آدم ها اینقدر مشهود هستند و توجه دیگران را مثل آهن ربا به راحتی به خود جلب می کنند. پاسخ این پرسش آن است که افراد شاد همیشه با ذهن مثبت به اطرافشان نگاه می کنند. مثبت فکر کردن و مثبت نگاه کردن به زندگی بیش از هر عاملی شما را در رسیدن به آنچه می خواهید کمک می کند.
برای داشتن ذهنی مثبت عمل کنید تا عکس العمل. منتظر آن نباشید که اتفاق بدی برای زندگیتان بیفتد تا مجبور شوید عکس العمل از خود نشان دهید. خودتان وارد عمل شوید و بگذارید اتفاق های خوب در انتظارتان باشد. هر انسانی خودش مسوول وقایعی است که در زندگی اش می افتد. پس شما توانایی آن را دارید که بهترین زندگی را برای خود بسازید.
باور داشته باشید که هر لحظه از زندگی بدون در نظر گرفتن عواقبش از بهترین لحظات است. پیشامدهای بد همیشه در زندگی وجود دارد و این حقیقت زندگی است. اما این به آن معنا نیست که اجازه دهید پیشامدهای بد شما را از ادامه راهتان باز دارد. خوبی از همه چیز حتی پیشامدهای بد به شما خواهد رسید. برای به دست آوردن قدرت ذهنتان را باز نگه دارید و پذیرایی پیشامدهای بد باشید.
یکی دیگر از رموز موفقیت شکرگزاری است. خداوند را برای آنچه به شما داده است، شاکر باشید. پذیرایی هر موقعیتی باشید که در زندگیتان پیش می آید. آدم های موفق می گویند که حس ششم آنها را در جهت پیش بردن به هدفی تحریک کرده است. پس به ندای درونتان پاسخ مثبت دهید. برای رسیدن به موفقیت شوخ طبعی را فراموش نکنید. مردم همیشه از زندگی با افراد شوخ لذت می برند. زندگی را خیلی جدی نگیرید. شوخ طبعی شما را در رسیدن به زندگی موفق و شاد هدایت می کند.

سید ما، مولای ما، دعا کن برای ما؛ صاحب ما تویی، صاحب این کشور تویی، صاحب این انقلاب تویی، پشتیبان ما شما هستید؛ ما این راه را ادامه خواهیم داد؛ با قدرت هم ادامه خواهیم داد؛ در این راه ما را با دعای خود با حمایت خود، با توجه به خود پشتیبانی بفرما.
رهبر فرزانه انقلاب می فرمایند:اگر عدهای وسط راه، سست عنصری نشان نمیدادند، امروز وضع کشور در زمینههای مادی و معنوی خیلی بهتر بود.
پیمودن خط مستقیم با ملاحظه تمام و زاویه پیدا نکردن، معنای استقامت است که به مجاهدت و بصیرت نیاز دارد.
امام عزیزم سلام!
آسوده خاطر باش. هنوز فرزندان تو زنده اند و جان دارند که در راه این انقلاب فدا کنند. هنوز هستند و بسیار زیادند کسانی که به ندای «هل من ناصر ینصرنی» نائب بر حق امام زمان (عج) و علی (ع) زمانه ، لبیک بگویند. هنوز مردم بر اساس سخن خودت که گفتهای «پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد» ، پشتیبان ولایت فقیه هستند. هنوز امریکا در این مملکت جایی ندارد. هنوز هستند کسانی که بعد از 30 سال ، به آرمان ها و اهداف اولیه خود پشت پا نزدند و استوار در راه تو قدم برمی دارند. هنوز زیادند کسانی که به فکر آزادی قدس شریفند و این هدف بزرگ را فراموش نکردهاند. اینجا سرزمین ولایتمداران با بصیرت است.. اینجا مملکت امام زمان (عج) است. به خون پاک شهداء قسم که تا این انقلاب را به انقلاب جهانی امام عصر (عج) پیوند نزنیم ، از پا نمینشینیم ...

ادامه مطلب...
من قائل به شخص نیستم . نظام اسلامی و ولایت فقیه از همه چیز مهم تر است .
اما با انصاف فکر کن تا الان این جمله و دعا رو بیشتر از چه کسی شنیدی؟
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

بقیه داستان در ادمه مطلب
ادامه مطلب...

پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر کوچکم این را پرسید♥ من به او خندیدم♥ کمی آزرده و حیرت زده گفت♥ روی دیوار و درختان دیدم♥ بازهم خندیدم♥ گفت دیروز خودم دیدم♥ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥ آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥ بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتی غم♥ سقف کوتاه دلت را خم کرد♥ بی گمان می فهمی♥ پنج وارونه چه معنا دارد.

زندگی مثل دیکته است ، هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم ، دوباره می نویسیم و باز پاک می کنیم ، غافل از اینکه یه روز داد می زندد ورقه ها بالا !
تا قاف ترین قله ی هستی، سیمرغ ترین همسفرم باش، من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم، تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .
ادامه مطلب...
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
و گفت: "برای این صدف اوضاع فرق کرد… !"
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
و گفت: "برای این صدف اوضاع فرق کرد… !"
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد…!"
"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.
مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:
"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.
ادامه مطلب...
الفبای موفقیت کامل...
الف/ اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب/ بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ/ پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت/ تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث/ ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج/ جسارت برای ادامه زیستن
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
راه های رسیدن به موفقیت
- تفکر مثبت داشته باشید ، « دکترنورمن پیل » می گوید : افکار خوب و مثبت همچون تابش نور خورشید بر اتاقی تاریک است که همه جا را روشن می کند .
۲- باور و ایمان داشته باشید ، همیشه آن چیزی اتفاق می افتد که شما واقعاً باورش دارید . این یک حقیقت است . پس باید باورهای محدود کننده ای که مانع موفقیت شما هستند را شناسایی کنید و آنها را از بین ببرید .
۳- هر روز منتظر اتفاق خوبی باشـید ، اگر انتـظار وقـوع چـیزی را داشته باشـید آن چـیـز به وقـوع می پیوندد .
۴- افکارتان را کنترل کنید ، موفقیت ازطریق کنترل کامل افکار ، اعمال به وجود می آید .
۵- تلاش و پشتکار داشته باشید ، همۀ موفقیتها و رؤیاهای ما در گرو سخت کوشی است هر چه بیشتر تلاش کنیم موفقیت بیشتری کسب خواهیم کرد .
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
40 نکته طلایی برای زندگی بهتر
1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.
2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید
3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.
4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»
5- با سه Eزندگی کنید؛ Energy(انرژی)، Enthusiasm(شوق)، Empathy(فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه Fیعنی Faith(ایمان)، Family (خانواده) و Friends(دوستان).
بقیه نکات در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
زندگی در بهترین حالت خود، آشفته و پرهرج و مرج است. همه ما همیشه در عجله هستیم، چند کار را به طور همزمان انجام می دهیم و سعی می کنیم برای همه آدم ها همه کار بکنیم و ندرتاً وقت کافی برای خودمان می گذاریم. همه ما در جستجوی آرامشیم اما معمولاً آنچه که لازمه دستیابی به آن است را انجام نمی دهیم و دنبال راه هایی برای به دست آوردن آرامش می رویم که فقط هرج و مرج زندگیمان را بیشتر می کنند.
در این مقاله راه های ساده ای برای ایجاد آرامش در زندگی به شما پیشنهاد می کنیم:
1) بدانید که کنترل هیچ چیز در دنیا به جز خودتان در دست کسی نیست. خودتان تنها چیزی هستید که کنترل کامل روی آن دارید. وقتی این مسئله را درک کنید، و براساس آن دیدگاه و عملکردهایتان را تغییر دهید، زندگیتان بیش از پیش آرام خواهد شد. وقتی سعی می کنید آدم های دیگر یا موقعیت هایی که فرای کنترل شماست را کنترل کنید، فقط زمانتان را هدر می دهید و بر آشفتگی زندگیتان اضافه می کنید.
ادامه مطلب...
گرفتن دستان شریک زندگی، درد را کاهش میدهد.
هندونه: دانشمندان بر این عقیدهاند که «گرفتن دستان همسر» میتواند درد افراد را در شرایط ناراحتی کاهش دهد.
محققان در جریان تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که لمس کردن و یا دیدن تصویر شریک زندگی، میتواند باعث کاهش درد افراد شود. این موضوع حداقل در مورد زنان درست است.
این کشف جدید که توسط روانشناسان دانشگاه کالیفرنیا حاصل شده است، اهمیت روابط اجتماعی را مورد تاکید قرار میدهد.
«نایومی آیزنبرگر» یکی از محققانی که در این مطالعه شرکت داشته است میگوید: «زمانی که زنان به عکسهای همسرشان نگاه میکنند – نسبت به زمانی که عکسهای یک شیء یا فرد غریبه را تماشا میکنند، واقعاً درد کمتری در برابر محرکهای گرما از خود نشان میدهند».
کتاب زندگی من
ساعت های زیادی توی کتابفروشی محلشون صرف کرد . از این قفسه به اون قفسه می رفت اما کتابی چشمش رو نمی گرفت . دائما از این ور به اون ور می رفت . در آخرین قفسه یه چیزی به چشمش خورد آهسته به طرف قفسه رفت کتابی با جلد طلایی دید که روش نوشته بود : آنچه انسانها باید در مورد زندگی بدانند ؟ اول با خودش فکر کرد حال و حوصله این دست کتاب ها رو نداره اما یه چیزی ذهنش را قلقک می کرد انگار کتاب جادویی داشت که اون رو به طرف خودش می کشید...........
بقیه داستان در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
عاشقی از زبان مشاغل مختلف
ادامه مطلب...
استادى از شاگردانش
پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم
داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگین هستند صدایشان را بلند
میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى
کردند و یکى از آنها گفت:
برای فهمیدن جواب به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب...

تعجب نکنید ، این تنها عنوان فیلم سینمایی یا رمان نیست. عنوان مقاله های آموزشی و علمی نیز می تواند باشد! چون حقیقت دارد. مطالعات امروز حاکی از این حقیقت است که فاکتورهای دیگری نیز در کیفیت ازدواج موثر هستند. بیشتر خوانندگانی که مشغول مطالعه این متن هستید ، به دنبال عشق گمشده خود نیز می باشید....
بقیه مطالب در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
















