قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢۸ توسط زهرا | نظرات ()
+ راهی برای رفع مشکل صدای قطار؟!!!!!!!!!!!!!!!! قطاریک نفر میره بنگاه.. میگن یه خونه داریم کنار راه آهنه صدا زیاده ولی بعد از 1 هفته عادت میکنی . میگه: اشکال نداره این 1 هفته رو میرم خونه دادشم! قطار :rank , row , train , tandem , string ............ ................ .......... + کی تحویل دادی تا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گواهینامهیک نفر می ره امتحان گواهی نامه بده چند بار رد میشه بعد تو راه پلیس جلوش رو می گیره می گه : گواهی نامه..؟ آن طرف: می گه کی گواهینامه دادین که الان می خواین بگیرین ؟؟؟!!!!!!! + چگونه از وسایل استفاده کرد؟!!!!!! یک نفر چند تا بلوک سیمانی رو گذاشته بوده رو دوشش و داشت می‌برد بالای ساختمون. صاحب‌کارش بهش میگه: تو که فرقون داری،‌ چرا اینا رو میگذاری روی کولت؟! درجواب میگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتم رو اذیت می‌کرد. شیرین : soft , sweet , sugary , amiable , luscious + ضعف چشم یا..... یک نفرمی ره چشم پزشکی - میگه :آقای دکتر چشمای من خیلی ضعیف شده !! - دکتر می گه : مثلا چقدر ضعیفه ؟ - آنقدر که شما آن مگس روی دیوار را می بینید ولی من آن را نمی بینم !!!!!!!! + جدی نگیرید !!!!!!!!!!!! -ازیکی می‌پرسن: پارسال روز زن چه کادویی به خانمت دادی؟ -میگه: بردمش جزیره ی کیش. - میگن: آفرین به تو ، -خوب حالا امسال چیکار می‌کنی؟ -میگه: میرم میارمش به سراغت می آیم به سراغ تو شبی می آیم می آیم با دو صد بوسه نو با دو صد راز و نیاز به سراغ تو شبی می آیم می آیم با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد مثل شبنم که نشیند بر گل چو حبابی که نشیند بر آب مثل بارون روی گلبرگ درخت همچو دیدار تو با من در خواب به سراغ تو شبی می آیم به سراغ تو شبی می آیم من به دیدار تو باز می آیم می آیم با نسیمی آروم پر از عطر بهار من به دیدار تو باز می آیم می آیم با دلی خسته ز درد دور از این رنگ و ریا میدهم دل به دل قصه تو قصه غصه تنهایی تو میکشم بار غمای تو به دوش خسته از دوری و تنهایی تو به سراغ تو شبی می آیم بــــــــــــــــــــــــاران پنجره رابازکن! پشت شیشه های چفت شده چمباتمه زده ای که چه؟ چشمانت را به آغوش آبی آسمان بسپار وقطره قطره باران را تنفس کن! بوی خاک خیس ونمناک باغچه را مشام بکش! لجبازی نکن! ببین! صدای پای باران که می آیدرودخانه بی قرار ترمی شود وموج هایش درهیاهوی قطرات می شکند! ببین ! فواره برای درآغوش کشیدنش دست نیاز به سوی آسمان برداشته...! می بینی رقص شمعدانی زیر نوازش قطراتش چقدر دیدنیست؟!! ببین ! اوحتی ازسوراخ سقف آلاچیق هم می گذرد تا گلدان یاس را از تنهایی درآورد! اِ...پنجره که هنوز بسته است...! ببین! قطرات باران سرزده پشت شیشه بخارگرفته ی اتاقت جاخوش می کنند وبا کنجکاوی به خلوت تو سرک می کشند! پنجره را باز کن وبه قطرات نرم باران فرصت بده تا طراوتشان را با کلبه ی خاک گرفته ی ذهنت شریک شوند! تنهائی ات را فراموش کن وهمگام با قطرات باران نرم نرمک پایین بیا! بیا وهمراه او به صورت لطیف غنچه ها بوسه بزن وگل هاراازخواب بیدار کن و... سرانجام در گوشه ی پنجره ی خانه ی مادربزرگ بنشین ومثل او به خلوت خانه اش سرک بکش! نترس . . . بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . . بگذار زیرباران پرواز کردن را بیاموزد! آن وقت است که می توانی کمی آنطرف ترازخورشید را ببینی . . . روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی وسکوت تلخ ستاره رابشکنی . . . باور کن... اگرپنجره راباز کنی... رنگین کمان دور از دسترس نخواهدبود. . . ... اینجا جزیره زیبای کیش اینم بازار پردیس٢ یادش بخیر بوسه بر عکست زنم،ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست،اما شیشه عمر من است بوسه بر مویت زنم،ترسم که تارش بشکند تار موی توست،اما ریشه عمر من است ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم هوای دل طوفانیست شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق در بند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهر گسل که بر شکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست به خاک پای تو سوگند وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزو‏مند است بپا که بر سر کوی‏ت بساط چهری ماست به جای خاک که در زیر پای‏ت افکند است خیال روی تو بیخ امید بنشاند است بلای عشق تو بنیاد منم در این سود! چه دست‏ها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ، ولی به خون جگر شود مگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذر دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم ، به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم دلگیر دلگیرم از غصه می میرم مرا مگذار و مگذر با پای از ره مانده در این دشت تب دار ای وای می میرم سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمی گیرم مرا مگذار و مگذر بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر آشفته تر زآشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر عــــــــــــــا شقتم تو مثل بنده که در حال دعا گوشه یچشماش پر از مرواریده مثل کودکی می مونی که تو خواب یه فرشته ی بهشتی رو دیده تو مثل ماهی حوضچه می مونی که میرقصه تو شبا با نور ماه مثل اون ستاره ی پر نوری که تو بیابونها میشه چراغ راه تو پر پرواز یه پرنده ای که نمی خواد از گروه جا بمونه تو صدای اون قناری هستی که واسه جفتش داره آواز می خونه اولین شکوفه ی درخت سیب اولین گلبرگ سرخ باغچه ای تو یه بیت شعر قشنگ بی بدلیل توی قاب شیشه ای طاقچه ای چی بگم از تو بگم فرشته ای یا بگم فرشته پیش تو کمه عزیزم عاشقتم فقط همین عشق تو رنگ گلای مریمه
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

 

دستت رو بذار رو یه طرف صورتت ....... گذاشتی !؟

 

خوب به این پدیده میگن ماه گرفتگی !

 

.

 

.

 

.

 

یک ضرب المثل ژاپنی می گوید: یک ایرانی اگر هواپیمایش سقوط نکند،از حوادث رانندگی

 

 جان سالم به در ببرد،آلودگی هوا زنده اش بگذارد و زلزله زیر آوار له اش نکند،

 

حتما از خوشحالی خواهد مرد !!!

 

.

 

.

 

.

 

خواستم اسمتو بذارم گل گفتم می پلاسی ، بذارم خورشید گفتم غروب میکنی،

 

بذارم ماه روزا تنها می مونی ، گذاشتم دماغ تا همیشه رو صورتم باشی !!!

 

.

 

.

 

.

 

مکیدن ممنوع ! ، خوردن ممنوع ! لیسیدن ممنوع ! فرو کردن انگشت ممنوع !

 

زبان زدن ممنوع !

 

اینا رو یه عسل فروش لر در مغازه اش نوشته بود !!!

 

.

 

.

 

.

 

از غضنفر میپرسن راست بهتره یا چپ ؟

 

میگه راست ، چون بابام یه عمر راست کرد ! حال کرد !

 

اما یه بار چپ کرد مرد !!!

 

.

 

.

 

.

 

ازیکی می پرسن دوست داری چه جوری بمیری؟

 

 می گه مثل پدربزرگم در خواب و آرامش. نه مثل مسافرهای اتوبوسش در ترس و وحشت!!!

 

.

 

.

 

.

 

به یه بچه میگن اون چه حیوونی یه که به ما گوشت، شیر، ماست، کفش، لباس میده؟

 

 بچه میگه: بابام !!!

 

.

 

.

 

.

 

یه بنده خدایی میگه: من دو بار ازدواج کردم هر دو بار هم بد شانسی آوردم

 

همسر اولم ترکم کرد دومی ترکم نمی کنه !!!

 

.

.

.

شنیـــدم آدم شــــدی , ناراحــــت شــــدم

.

.

.

.

.

اما بعد تحقیق کردم دیدم شایعه بوده

.

.

.

.

.

.

هنــــوزم فـــــرشـــــتــــــه ای !!

 

 

 

 

   اس ام اس جدید

 

با عبـــور از پایـــیز , از نردبام آسمان بالارفته و پنجمین خورشید را بچینیم ...

.

.

.

.

.

.

ببخشید فکر کنم زیادی تلویزیون نیگا کردم !

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اگه 2 تا خورشید از پنج تا خورشید کتیبه مال توبود و میرفتی 20 سال پیش  چه چیزی رو تو زندگیت تغییر میدادی و برمیگشتی؟

 

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

  نمیدونم با این که خیلی چرند بودی چرا دوست داشتم هر دفعه ببینمت انگار بهت عادت کرده بودم حالا که همه چی تموم شد منتظرم ببینم بازم   ماجراهات ادامه داره یا نه

.

.

.

.

.

.خداحافظ   افسانه جومونگ!!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

شعار بنده خدا در تظاهرات اخیر :

وای به روزی که بفهمیم چی شد

 

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

به غضنفر میگن ازچه فصلى

 

خوشت میاد؟

 

میگه ازفصل جفـــــ.ت - -  گیرى

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

                              

                             (__@__)

 

<-------،                ¤{  '   ¤   ' 

 

<-------|=====0ooo======Oooo====@

 

کی اذیتت کرده بد خواهت کیه آمار بده دخلشو بیارم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

 

 

   اس ام اس خنده دار و سرکاری

 

حلول ماه زولبیا بامیه !

 

ماه از زیر کار در رفتن به بهانه نیایش !

 

ماه خوردن ۴ وعده در ۲ وعده !

 

و ماه میهمانی خدا تو خونه های بنده خدا مبارک !!!

 

.

 

.

 

.

 

گر کارت سوخت نداری سفر عشق مرو !

 

بنزینت تموم میشه باید آزاد بزنی !

 

.

 

.

 

.

 

فرق بافتنی و بچه !

 

بافتنی رو با یه گلوله و ۲تا میل درست میکنن

 

ولی بچه رو با ۲تا گلوله و ۱ میل !!!

 

.

 

.

 

.

 

سلامتی رفیق هایی که از پل نامردی رد نمیشن

 

ولی تو دریای مردانگی غرق میشن !

 

.

 

.

 

.

 

سلام گوگولی مگولی !

 

سلام نون تنوری!

 

سلام کتری و قوری!

 

سلام پری و هوری!

 

سلام پیرهن توری!

 

تو که سنگ صبوری !

 

کریستال و بلوری !

 

فدات بشم چه جوری‌!؟

 

.

 

.

 

.

 

غضنفر رئیس فدراسیون شطرنج میشه ۵تا قانون میذاره

 

۱. اسب نمیتونه فیل رو بزنه چون فیل قویتره !

 

۲. خر هم باید بازی کنه !

 

۳.خر میتونه همه رو بزنه !

 

۴. هیچکی نمیتونه خر رو بزنه !

 

 ۵. اصلا خر شاهه !!!

 

.

 

.

 

.

 

دوست دختر لره بهش میگ بیا تو ل ب منو بخور  منم ل ب تو رو میخورم !

 

لره میگه این چه کاریه ؟!؟ خوب هرکی ل ب خودشو میخوره !!!

 

.

 

.

 

.

 

نظریه غضنفر در مورد روزه !

 

انسان در این دنیا مسافری بیش نیست ، و روزه بر مسافر واجب نیست !!!

 

 

 

 

 

 

   اس ام اس خنده دار

 

نظریه غضنفر در مورد روزه !

 

انسان در این دنیا مسافری بیش نیست ، و روزه بر مسافر واجب نیست

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

غضنفرگیر داده بوده صندلی‌ عقب هواپیما بنشینه

 

میپرسن چرا؟

 

 «میگه  ایلده نشنیدی همیشه میگن

 

سرنشینان هواپیما کشته شدند. هیچ وقت صحبتی از بقیه مسافران نبوده

 

 

 

غضنفر باباش میمیره بهش میگن مراسم نمیگیری؟

میگه نه به جاش میریم مشهد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

مشترک گرامی به علت حلول ماه مبارک رمضان از خوردن جگر شما تا هنگام افطار معذوریم لطفا بعد از افطار در دسترس باشید

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

با سلام و کمال افتخار انتصاب بجا و شایسته شما را به سمت وزارت تبریک گفته و امید است با دیدن این اس ام اس لحظاتی خر کیف شده و خود را وزیر احساس کنید.

 

.

 

.

 

.

 

سازمان روحیه بخشی به جوانان جویای نام

 

 

 

 

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 حلول ماه زولبیا بامیه !

 

ماه از زیر کار در رفتن به بهانه نیایش !

 

ماه خوردن ۴ وعده در ۲ وعده !

 

و ماه میهمانی خدا تو خونه های بنده خدا مبارک !!!

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دنبال 3 چیز ندو = 1. مترو2. اتوبوس3. دختر

 

چون هر سه تاشون بعد از 10 دقیقه یکی دیگه میاد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

  

 

تک زنگ چیست !؟

 

با خبر شدن دو گدا از همدیگر !!!

 

 

 

   مزاحمت خیابانی یعنی چه ؟

 

 

دیروز در مدرسه آقا معلم به ما گفت که چون دیگر موضوع « علم بهتر است یا ثروت » خیلی دمده شده ، برای هفته آینده در مورد موضوع آپ تو دیت « مزاحمت خیابانی » انشا بنویسیم .

 

من که از مزاحمت خیابانی فقط همینقدر می دانستم که یک نوع مزاحمتی است که در خیابان انجام می گیرد ، به همین دلیل شب که پدرم به خانه آمد از او پرسیدم : « بابایی ، مزاحمت خیابونی یعنی چی ؟! » هنوز حرفم تمام نشده بود که در یک لحظه دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد و انگار که انگشت توی پریز برق کرده باشم چنان شوکی به من وارد آمد که موهایم بدون ژل و اتوی مو ، خود بخود فشن شد ! بعد از گذشت چند دقیقه که از آن حالت خارج شدم تازه فهمیدم که کشیده پدرم بوده که این بلا را سرم درآورده !

 

پدرم که از شدت خشم به نقطه جوش رسیده بود با صدایی بلندتر از بوق بنزی کامیون اکبر آقا بر سرم فریاد کشید که : « پسره یه فلان فلان شده ، مگه تو از خودت خواهر مادر نداری ؟! مگه من به تو لقمه ناپاک دادم که حالا میری مزاحم نوامیس مردم میشی ؟! »

 

بعد از آنکه با چشمانی اشک آلود برای پدرم توضیح دادم که مزاحمت خیابانی موضوع انشایمان بوده ، پدرم که حالا آرام شده بود گفت : « ای بابا ، خب زودتر می گفتی بچه ! مزاحمت خیابونی یعنی همین نامردای نالوتی که تا میبینن ناموس مردم کنار خیابون منتظر تاکسی وایستاده ، با ماشین و موتور و دوچرخه و پیاده ، خلاصه به هر وسیله ای که شده براش ایجاد مزاحمت می کنن و با متلک انداختن و تنه زدن و کارای غیر اخلاقی موجب آزار و اذیت اون بنده خدا میشن که اگه دستم به هر کدومشون برسه اون زبون درازش رو از حلقومش می کشم بیرون و میذارم کف دستش » !

 

 

 

 

   هیزم شکن

 

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

 

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

 

چرا گریه می کنی؟

 

هیزم شکن گفت:

 

تبرم توی رودخونه افتاده.

 

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:

 

"آیا این تبر توست؟"

 

هیزم شکن جواب داد:

 

"نه"

 

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید:

 

آیا این تبر توست؟

 

دوباره، هیزم شکن جواب داد:

 

"نه".

 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید:

 

آیا این تبر توست؟

 

جواب داد:

 

آره.

 

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

 

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.

 

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!

 

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

 

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

 

نکته اخلاقی:

 

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

 

 

 

 

   پیامک سرکاری جدیدو خنده دار

 

 هوا شناسی اعلام کرد :

 

علت گرد و غبار های اخیر کشف شد !

 

اح.....مدی ن......ژاد کت خود را تکان داده بود !

 

وی تهدید کرد اگر مردم به تظا..هرات خود ادامه دهد جوراب خود را در سد کرج می اندازد !

 

.

 

.

 

.

 

قاضی به متهم : خانوم شما چند سالتونه ؟

 

خانوم میگه : 25 سال

 

قاضی: خوب بفرمائید که چند ساله که 25 سالتونه !!!

 

.

 

.

 

.

 

هرگز به جزیره آدم خوار ها نزدیک نشو !

 

آخه تا بیای ثابت کنی ادم نیستی خوردنت !!!

 

.

 

.

 

.

 

 

به تابلو های راهنمائی و رانندگی تابلوی "خطر سقوط هواپیما" اظافه شد !!!

 

.

 

.

 

.

 

اصفهانیه به مهمونش :

 

اگه گرسنته مرغ هست ، بگم برات تخم بکنه !!؟

 

.

 

.

 

.

 

اگه زندگی سخته ، اگه مشکلات زیاده ، اگه بیکاری ، اگه نیاز به سرمایه داری

 

نگران نباش : ما برات دعا میکنیم !!!

 

 

 

   نظر شخصیتها پیرامون حضور جومونگ در ایران

 

بعد از آنکه خبر ایران آمدن جومونگ امپراطور آتی گیرو در رسانه ها منتشر گردید اخبار ضدو نقیضی از محافل سیاسی به گوش می رسید که گاها خوش آیند و گاها بودار می نمود.

عده ای از تحلیلگران سیاسی سفر جومونگ به ایران را یک سفر سیاسی و عده ای یک سفر دیپلماتیک معمولی قلمداد می کنند.

 

 

سفر فرمانده جومونگ به ایران آنجااز حساسیت بیشتری برخوردار شد که جولبون منطقه تحت حاکمیت وی با دو مشکل تحریم اقتصادی و بیماری طاعون دست و پنجه نرم می کند.

 

منابع نا موثق ما ! از مواضع شخصیتهای سیاسی کشور مواردی را مطلع شده اند که به صورت تیتر وار خدمت مخاطبان عزیز ارایه می کنیم.

 

محمد خاتمی: به خاطر بانو سوسانو هم که شده باید تحریم جولبون شکسته شود.

 

هاشمی رفسنجانی: مصلحت نیست . جومونگ را به ایران راه ندهید.

 

ابطحی: حاضرم در سفرهای دریایی بانو سوسانو را همراهی کنم.

 

میرحسین موسوی: جومونگ در مقابل موج چیز تسو نمی تواند مقاومت کند. جومونگ یک دروغگوست.

 

محسن رضایی: جومونگ گیرو را به پرتگاه می برد. شاخص فلاکت در گیرو خیلی بالاست.

 

کروبی: ننجون جومونگ هم بخواهد حمایت نمی کنیم.

 

محمد رضا خاتمی: به خاطر کشته شدگان "بویو" شمع روشن می کنیم.

 

لاریجانی: باید به مخالفین جومونگ هم حق داد.

 

قالیباف: سیاست خارجی جومونگ ماجراجویانه است.

 

احمدی نژاد: حاضریم تجارب خود را در اختیار جومونگ قرار دهیم.

 

حجاریان: باید امپراطوری های "هان" و " بویو" در جریان جزئیات سفرجومونگ قرار گیرند.

 

حسین شریعتمداری: اسناد جنایات بویو و هان را منتشر خواهیم کرد. جومونگ باید حمایت شود.

 

شجریان: جومونگ حق ندارد صدای مرا پخش کند!

 

ح٬ م : ملاقات با جومونگ حرام است!.

 

 

 

   در ستایش دروغ

 

ای جواز رفت و آمدهای من

 

موجب ِ امنیت ِ دنیای من

 

 

 

ای که با تو بی خیالم می شوند

 

اهل منزل ، مادر و بابای من

 

 

 

برگه ی ترخیص من از غم تویی

 

باعث ِ حیثیت ِ آدم تویی

 

 

 

تو به من دیوار ِ حاشا داده ای

 

راه ِ در رو توی دعوا داده ای !

 

 

 

هر زمان از عشق می گویم سخن

 

بوی تو پیچیده در حرفای من !

 

 

 

مثل آچار ِ فرانسه در دهان

 

پیچشی دادی به انواع زبان !

 

 

 

ریگ کفشم با تو مخفی می شود

 

صاحب یک جای مکفی می شود !

 

 

 

تو مددکار ِ تمام عالمی !

 

تو برای اینهمه آدم ، کمی !

 

 

 

افتخار ِ من از آدم بودنی

 

بر تنم زیباترین پیراهنی

 

 

 

با سیاست بازها هم خانه ای

 

تو نه مستاجر که صاحبخانه ای !

 

 

 

ای دروغ ، ای مادر ثانی من

 

پوشش ِ افعال ِ شیطانی من !

 

 

 

تو کلید ِ قفلهای بسته ای

 

تو خودت یک بسته ی در بسته ای

 

 

 

برقرار و مستدام و زنده ای

 

تا ابد یک حرکت سازنده ای !

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

نهنگ!!!!!!!!!!!!! دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که حیوان عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. منبع:ایمیل

 

حافظ در خواب!

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم

گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم

 

گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟ گفتا : که می سرایم شعر سپید باری گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟ گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟ گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟ گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟ گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟ گفتا : شدست منشی در دفتر اداره گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل گفتا : که دست خود را بردار از سر دل گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟ گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟ گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟ گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟ ! گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی! به مناسبت روز بزرگداشت حافظ!!!!! دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون ، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا همون طور که میدونین پرشین بلاگ یک نظرسنجی جدید گذاشته اگه دوست داشتین به من رای بدیدن با کلیک کردن روی این عکس مستقیما به صفحه ی نظرسنجی میرین میلیونر آمریکایی! :پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم. در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم!" کمک خیریه! مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟ اشتباه! اگر آرایشگری اشتباه کنه، اشتباهش یه مدل جدیده. اگر راننده ای اشتباه کنه، اشتباهش یه حادثه ست. اگر سیاستمداری اشتباه کنه، اشتباهش یه قانون تازه ست. ار دانشمندی اشتباه کنه، اشتباهش یه اختراع تازه ست. اگر خیاطی اشتباه کنه، اشتباهش یه مد جدیده. اگر معلمی اشتباه کنه، اشتباهش یه تئوری جدیده. اما!؟ اگر رئیس شما اشتباه کنه... فقط شما مقصرید! غلط ننویسیم!(اصطلاحات کامپیوتری!) نگوییم " وب سایت " بگوییم : رایانه جا یا تارانه نگوییم " وب " بگوییم : جایانه یا تار نگوییم " وب مستر " بگوییم : صاحب تار یا تارزن نگوییم " ایمیل " بگوییم : نامه برقی نگوییم " ایمیل آدرس " بگوییم : نشاننامه برقی نگوییم " چت " بگوییم : زر نگوییم " چت روم " بگوییم : زرستان با زرگاه نگوییم " مانیتور " بگوییم : نمایانه نگوییم " کی بورد " بگوییم : دکمه گاه نگوییم " اسکنر " بگوییم : عکس برگردان نگوییم " پرینتر " بگوییم : چاپانه یا چاپگر نگوییم " ماوس " بگوییم : موش نگوییم " دیسک " بگوییم : گردالی نگوییم " سی دی (کامپکت دیسک) " بگوییم : کامل گردانه یا کاف گاف نگوییم " دیسکت " بگوییم : گردکی نگوییم " هارد دیسک " بگوییم : سخت گردالی نگوییم " نوت بوک " بگوییم : رایانه رو نگوییم " لینک " بگوییم : چسبانک نگوییم " مایکروسافت " بگوییم : کوچک نرم یا نرم بچه نگوییم " اکانت " بگوییم : برات نگوییم " ماوس پد " بگوییم : خرش گاه نگوییم " فوتوشاپ " بگوییم : عکاسخانه نگوییم " اینترنت " بگوییم : جهان شبکه نگوییم " اینترانت " بگوییم : درون شبکه نگوییم " اینترنت اکسپلورر " بگوییم : جهانگرد شبکه نگوییم " وب براوزر " بگوییم : تاریاب نگوییم " کرسر " بگوییم : ریزینه نگوییم " بیل گیتس " بگوییم : حساب دروازه نگوییم " هات میل " بگوییم : داغنامه جزوه!! تقدیم به کسیکه جزوه جا گذاشته ام در تالار را برد ایکه بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده روز وشب چشمم براه جزوه می‌باشد، بیا / گر تو هم داری چو من چشمی براهی، پس بده صد کلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی / تا نرفته بر سرم دیگر کلاهی، پس بده گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را / مستقیما گر نمیخواهی، براهی پس بده جان تو مشروط می‌گردم،‌ بجان مادرت / لازمش داری نگهدار، ‌ار نخواهی پس بده جزوه از من می‌بری؟ من مرکز نشرم مگر؟ / ای به قربانت شود جانم الهی، پس بده گر توهم مانند من بی‌جزوه‌ای،‌ باشد،‌ بیا / مال تو این جزوه اما گاهگاهی ، پس بده چند ماهی مال تو،‌ اما دو روزی نزد من / من نمیگویم که آنرا چند ماهی پس بده از دعای هر شب و آه سحر اندیشه کن!! / تا نرفته بر فلک از سینه آهی، پس بده من نمیدانم چرا این جزوه را کش رفته‌‌ای / لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی پس بده چوپان باهوش! چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و کله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل که یک مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟ چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد. جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی که می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال کند. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه ی کاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. چوپان گفت: درست است. حالا همان طور که قبلا توافق کردیم، می توانی یکی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا که نه؟ چوپان گفت: تو یک مشاور هستی. مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟ چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی! چگونه کارمند جدید تعیین کنیم؟! 1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار. 2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند. 3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد. سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن: الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار. ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار. پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار. ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار. ث: اگر آنها آجرها را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار. ج: اگر خواب هستند، آنها را در بخش حراست بگذار. چ: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار. ح: اگر آنها بی کار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار. خ:اگر آنها سعی می کنند با آجرها ترکیب های مختلفی ایجاد کنند و مدام جستجوی بیشتری می کنند ولی هنوز یک آجر را هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار. د: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار. ذ: اگر آنها به بیرون پنچره خیره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار. ر: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند ، بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده! تعریف مشاغل مختلف! سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید. مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است. حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند. بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد. اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد. روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند. ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست. هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد. فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند. روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد. جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند. برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند. آخرین جملات انسان ها هنگام مرگ! آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن... آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟ آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره... آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟ آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه... آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره... آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد... آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست... آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟ آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد... آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟ آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه! آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود! آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی... آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه! آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام! آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟... آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره... آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم... آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم... آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند... آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید! آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است... آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری... آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره... آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه... آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه! آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟ آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم... آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟ علت نگرانی! فقط 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی :اینکه سالم هستی یا مریض شده ای. اگر سالم هستی ،دیگر چیزی نمانده که نگرانش باشی.اما اگر مریض هستی فقط 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی:اینکه بالاخره خوب می شوی یا می میری.اگر خوب شدی که دیگر چیزی برای نگرانی باقی نمانده.اما اگر بمیری، 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی:اینکه به بهشت بروی یا به جهنم.اگر به بهشت می روی چیزی برای نگرانی وجود ندارد،ولی اگر به جهنم بروی انقدرمشغول احوال پرسی با دوستان قدیمی خواهی بود که وقتی برای نگرانی نداری. پس چرا نگرانی!؟ مسابقه ی اطلاعات عمومی مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی دارد جایزه یک میلیون دلاری آن را ببرد. سوالات 1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟ الف- 116 سال ب- 99 سال ج- 100 سال د-150 سال او نمی تواند به سوال جواب بدهد 2-کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟ الف- برزیل ب- شیلی ج- پاناما د- اکوادر حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر در خواست کمک میکند 3-روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟ الف- ژانویه ب- سپتامبر ج- اکتبر د- نوامبر خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند 4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟ الف- ادر ب- آلبرت ج- جرج د- مانوئل این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می کند 5-نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ الف-قناری ب- کانگورو ج- توله سگ د- موش در اینجاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می دهد جواب ها اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه جواب ها را می دانید و به این بنده خدا کلی خندیده اید بهتر اول جواب ها رو مطالعه کنید 1- جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید 2- کلاه پاناما در اکوادر تولید می شود 3- انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود 4- اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پا دشاهی به جرج تغییر نام داد 5- توله سگ اسم لاتین آن اینسولاریا کاناریا است که یعنی جزایر توله سگ شرط بندی! یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت. پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. > وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد. پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند! داستان عجیب! اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . من به تو هم نمی تونم بگم چون تو هنوز راهب نشدی؟!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

 

عشق

دوری جستن

از آزردن دیگری

دوری جستن

از شکل دلخواه خود دادن به او

دوری جستن از تسلط بر او

و دوری جستن

از فریب دادن اوست

 

عشق

بهانه ای برای عدم پیشرفت

بها نه ای برای بهتر نشدن

بها نه ای برای کوچک نمودن آرزوها

و بها نه ای برای اطمینان بیجا به دیگری

نیست

عشق

صداقت کامل داشتن با هم

رویاهای هم را سهیم بودن

تلاش در رسیدن به هدف ها یی مشترک

و بر دوش گرفتن عا دلانه مسئولیت هاست

 

عشق دلیل زندگی است

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٢ توسط زهرا | نظرات ()

  عشق یعنی با جهان بیگانگی                   عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                            عشق


یعنی سجده ها با چشم تر

                                      عشق


یعنی سر به دار آویختن

                                                 عشق


یعنی اشک حسرت ریختن

                                                           عشق


یعنی در جهان رسوا شدن

                                                            عشق


یعنی مست و بی پروا شدن

                                                       عشق


یعنی سوختن یا ساختن

                                                 عشق


یعنی زندگی را باختن

                                        عشق


یعنی انتظار و انتظار

                                 عشق


یعنی هرچه بینی عکس یار

                        عشق


یعنی دیده بر در دوختن

              عشق


    عشق یعنی لحظه های التهاب


یعنی در فراقش سوختن

    عشق


یعنی لحظه های ناب ناب

             عشق


یعنی سوز نی ، آه شبان





                                 عشق


یعنی شاعری دل سوخته

                                           عشق


یعنی آتشی افروخته

                                                    عشق


یعنی با گلی گفتن سخن

                                                              عشق


یعنی خون لاله بر چمن

                                                                      عشق


یعنی شعله بر خرمن زدن

                                                                       عشق


یعنی رسم دل بر هم زدن

                                                             عشق


یعنی یک تیمّم، یک نماز

                                                    عشق


                                           عشق یعنی با پرستو پر زدن


یعنی عالمی راز و نیاز

                                  عشق


یعنی آب بر آذر زدن

                          عشق


یعنی چو*احسان پا به راه

                عشق


یعنی همچو یوسف قعر چاه

        عشق


یعنی بیستون کندن به دست

   عشق


یعنی زاهد اما بُـت پرست

   عشق


یعنی همچو من شیدا شدن

       عشق


یعنی قطره و دریا شدن

                                     عشق


یعنی یک شقایق غرق خون

                                                             عشق


یعنی درد و محنت در درون

                                          عشق


یعنی یک تبلور یک سرود

    عشق


یعنی یک سلام و یک درود


یعنی معنی رنگین کمان

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱۸ توسط زهرا | نظرات ()

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com 

 

 

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

.

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

بازم یه سلام پر انرژی از طرف ما به شما

با اینکه متاسفانه ما روز ولنتاین کنار هم نبودیم

اما کل روز رو داشتییم با هم حرف میزدیم و

مخابرات شدیدا از این اتفاق خوشحال بود

چون دو ماه دیگه حسابی از دماغمون در میاره

به هر حال از ته دلامون که یکیه (نیشخند) امیدواریم

ولنتاین حسابی بهتون خوش گذشته باشه

و از کسایی که توقع داشتین

 تبریک گرفته باشین

به هر حال ما تا ٢٩ بهمن همچنان

در هوای گرم ولنتاین میگذرونیم

حضور شما هم کلی بهمون انرژی مثبت

میده که هر روز بهتر از دیروز باشیم

همیشه منتظر حضورتون

تو کلبه ی عاشقانمون هستیم

و هیچ وقت از دیدنتون سیر نمیشیم

امیدواریم هر روزتون عاشقانه و

به شیرینی شکلاتای ولنتاین باشه

 

اینا هم از طرف ما تقدیم به شما

به مناسبت ولنتاین

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱۸ توسط زهرا | نظرات ()

واینم آخرین پست ما برای ولنتاین و اسپندارمزگان

 

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.