قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱۱ توسط زهرا | نظرات ()


این یک ماجرای واقعی است:

سالها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر کوچکی در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب کرد

مرد معتقد بود: نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.

به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد

اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ' دست همسرش را گرفت و گفت

عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک ' عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند

سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود

در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید

زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید

دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود

روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد

سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ' با ببرش وداع کرد

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :

عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید

ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر کرد

نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون: این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ' بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یک بچه گربه ' رام و آرام بود

اگرچه ' ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود

برای هدیه کردن محبت ' یک دل ساده و صمیمی کافی است ' تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند

محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.

عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.

محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش ' کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.

در کورترین گره ها ' تاریک ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها ' عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.

مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.

پس :معجزه ی عشق را امتحان کن !

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱ توسط زهرا | نظرات ()

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت : من شما را نمی شناسم ؛ ولی فکر می کنم گرسنه باشید ، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.
آنها پرسیدند : " آیا شوهرتان خانه است؟
" زن گفت : " نه ، به دنبال کار بیرون از خانه رفته است."
آنها گفتند : پس ما نمی توانیم وارد شویم ، منتظر می مانیم.
عصر وقتی شوهر به خانه آمد ، زن ماجرا را برای او تعریف کرد ، شوهرش به او گفت : " برو به آنها بگو شوهرم آمده ، بفرمایید داخل " زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.
آنها گفتند : " ما با هم داخل خانه نمی شویم.
" زن با تعجب پرسید :" چرا؟ " یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت :" نام او ثروت است." و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت : " نام او موفقیت است. و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم."
زن نزد شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت : " چه خوب ، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!" ولی همسرش مخالفت کرد و گفت : " چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟" فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید ، پیشنهاد داد که بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
سپس مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت : کدام یک از شما عشق است ، او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتاند. زن با تعجب پرسید: " شما چرا می آیید؟"
پیرمردها با هم گفتند : " اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ، بقیه نمی آمدند ، ولی هر جا که عشق است ، ثروت و موفقیت هم هست.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/۱ توسط زهرا | نظرات ()

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

 

آخرین اخبار از احداث مسجد در قطب شمال


آخرین اخبار حکایت از نزدیک شدن آرزوی مسلمانان مقیم شهر «اینوفیک» برای داشتن مسجد و مرکز اسلامی دارد.

به‌ گزارش ‌سرویس بین الملل مرکز‌ خبر ‌حوزه، این مسجد با مساحتی بالغ بر 1440 متر مربع به همت مسلمانان شهر وینیپک کانادا در حال ساخت است و پس از اتمام به شهر «اینوفیک» منتقل خواهد شد.

بر پایه این گزارش هزینه ساخت این مسجد حدود 185 هزار دلار و هزینه انتقال آن حدود 80 هزار دلار برآورد شده است.

خاطر نشان می‌شود شهر «اینوفیک» در شمال غرب کانادا واقع است و خانواده های مسلمان از وجود مسجد یا مرکز اسلامی در این شهر محرومند.

به گفته دکتر حسین، مدیر موسسه اسلامی «زبیدة»، این مسجد پس از انتقال به شهر «اینوفیک» نخستین مسجد در قطب شمال خواهد بود.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱ توسط زهرا | نظرات ()

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_1.jpg

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_2.jpg

 

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_3.jpg

 

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_4.jpg

 

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_5.jpg

 

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_6.jpg

 

http://worldbook.ir/wp-content/2010/04/image_9.jpg

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢۸ توسط زهرا | نظرات ()
+ راهی برای رفع مشکل صدای قطار؟!!!!!!!!!!!!!!!! قطاریک نفر میره بنگاه.. میگن یه خونه داریم کنار راه آهنه صدا زیاده ولی بعد از 1 هفته عادت میکنی . میگه: اشکال نداره این 1 هفته رو میرم خونه دادشم! قطار :rank , row , train , tandem , string ............ ................ .......... + کی تحویل دادی تا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گواهینامهیک نفر می ره امتحان گواهی نامه بده چند بار رد میشه بعد تو راه پلیس جلوش رو می گیره می گه : گواهی نامه..؟ آن طرف: می گه کی گواهینامه دادین که الان می خواین بگیرین ؟؟؟!!!!!!! + چگونه از وسایل استفاده کرد؟!!!!!! یک نفر چند تا بلوک سیمانی رو گذاشته بوده رو دوشش و داشت می‌برد بالای ساختمون. صاحب‌کارش بهش میگه: تو که فرقون داری،‌ چرا اینا رو میگذاری روی کولت؟! درجواب میگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم، چرخش پشتم رو اذیت می‌کرد. شیرین : soft , sweet , sugary , amiable , luscious + ضعف چشم یا..... یک نفرمی ره چشم پزشکی - میگه :آقای دکتر چشمای من خیلی ضعیف شده !! - دکتر می گه : مثلا چقدر ضعیفه ؟ - آنقدر که شما آن مگس روی دیوار را می بینید ولی من آن را نمی بینم !!!!!!!! + جدی نگیرید !!!!!!!!!!!! -ازیکی می‌پرسن: پارسال روز زن چه کادویی به خانمت دادی؟ -میگه: بردمش جزیره ی کیش. - میگن: آفرین به تو ، -خوب حالا امسال چیکار می‌کنی؟ -میگه: میرم میارمش به سراغت می آیم به سراغ تو شبی می آیم می آیم با دو صد بوسه نو با دو صد راز و نیاز به سراغ تو شبی می آیم می آیم با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد مثل شبنم که نشیند بر گل چو حبابی که نشیند بر آب مثل بارون روی گلبرگ درخت همچو دیدار تو با من در خواب به سراغ تو شبی می آیم به سراغ تو شبی می آیم من به دیدار تو باز می آیم می آیم با نسیمی آروم پر از عطر بهار من به دیدار تو باز می آیم می آیم با دلی خسته ز درد دور از این رنگ و ریا میدهم دل به دل قصه تو قصه غصه تنهایی تو میکشم بار غمای تو به دوش خسته از دوری و تنهایی تو به سراغ تو شبی می آیم بــــــــــــــــــــــــاران پنجره رابازکن! پشت شیشه های چفت شده چمباتمه زده ای که چه؟ چشمانت را به آغوش آبی آسمان بسپار وقطره قطره باران را تنفس کن! بوی خاک خیس ونمناک باغچه را مشام بکش! لجبازی نکن! ببین! صدای پای باران که می آیدرودخانه بی قرار ترمی شود وموج هایش درهیاهوی قطرات می شکند! ببین ! فواره برای درآغوش کشیدنش دست نیاز به سوی آسمان برداشته...! می بینی رقص شمعدانی زیر نوازش قطراتش چقدر دیدنیست؟!! ببین ! اوحتی ازسوراخ سقف آلاچیق هم می گذرد تا گلدان یاس را از تنهایی درآورد! اِ...پنجره که هنوز بسته است...! ببین! قطرات باران سرزده پشت شیشه بخارگرفته ی اتاقت جاخوش می کنند وبا کنجکاوی به خلوت تو سرک می کشند! پنجره را باز کن وبه قطرات نرم باران فرصت بده تا طراوتشان را با کلبه ی خاک گرفته ی ذهنت شریک شوند! تنهائی ات را فراموش کن وهمگام با قطرات باران نرم نرمک پایین بیا! بیا وهمراه او به صورت لطیف غنچه ها بوسه بزن وگل هاراازخواب بیدار کن و... سرانجام در گوشه ی پنجره ی خانه ی مادربزرگ بنشین ومثل او به خلوت خانه اش سرک بکش! نترس . . . بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . . بگذار زیرباران پرواز کردن را بیاموزد! آن وقت است که می توانی کمی آنطرف ترازخورشید را ببینی . . . روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی وسکوت تلخ ستاره رابشکنی . . . باور کن... اگرپنجره راباز کنی... رنگین کمان دور از دسترس نخواهدبود. . . ... اینجا جزیره زیبای کیش اینم بازار پردیس٢ یادش بخیر بوسه بر عکست زنم،ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست،اما شیشه عمر من است بوسه بر مویت زنم،ترسم که تارش بشکند تار موی توست،اما ریشه عمر من است ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم هوای دل طوفانیست شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق در بند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهر گسل که بر شکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست به خاک پای تو سوگند وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزو‏مند است بپا که بر سر کوی‏ت بساط چهری ماست به جای خاک که در زیر پای‏ت افکند است خیال روی تو بیخ امید بنشاند است بلای عشق تو بنیاد منم در این سود! چه دست‏ها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ، ولی به خون جگر شود مگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذر دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم ، به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم دلگیر دلگیرم از غصه می میرم مرا مگذار و مگذر با پای از ره مانده در این دشت تب دار ای وای می میرم سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمی گیرم مرا مگذار و مگذر بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر آشفته تر زآشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر عــــــــــــــا شقتم تو مثل بنده که در حال دعا گوشه یچشماش پر از مرواریده مثل کودکی می مونی که تو خواب یه فرشته ی بهشتی رو دیده تو مثل ماهی حوضچه می مونی که میرقصه تو شبا با نور ماه مثل اون ستاره ی پر نوری که تو بیابونها میشه چراغ راه تو پر پرواز یه پرنده ای که نمی خواد از گروه جا بمونه تو صدای اون قناری هستی که واسه جفتش داره آواز می خونه اولین شکوفه ی درخت سیب اولین گلبرگ سرخ باغچه ای تو یه بیت شعر قشنگ بی بدلیل توی قاب شیشه ای طاقچه ای چی بگم از تو بگم فرشته ای یا بگم فرشته پیش تو کمه عزیزم عاشقتم فقط همین عشق تو رنگ گلای مریمه
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

 

دستت رو بذار رو یه طرف صورتت ....... گذاشتی !؟

 

خوب به این پدیده میگن ماه گرفتگی !

 

.

 

.

 

.

 

یک ضرب المثل ژاپنی می گوید: یک ایرانی اگر هواپیمایش سقوط نکند،از حوادث رانندگی

 

 جان سالم به در ببرد،آلودگی هوا زنده اش بگذارد و زلزله زیر آوار له اش نکند،

 

حتما از خوشحالی خواهد مرد !!!

 

.

 

.

 

.

 

خواستم اسمتو بذارم گل گفتم می پلاسی ، بذارم خورشید گفتم غروب میکنی،

 

بذارم ماه روزا تنها می مونی ، گذاشتم دماغ تا همیشه رو صورتم باشی !!!

 

.

 

.

 

.

 

مکیدن ممنوع ! ، خوردن ممنوع ! لیسیدن ممنوع ! فرو کردن انگشت ممنوع !

 

زبان زدن ممنوع !

 

اینا رو یه عسل فروش لر در مغازه اش نوشته بود !!!

 

.

 

.

 

.

 

از غضنفر میپرسن راست بهتره یا چپ ؟

 

میگه راست ، چون بابام یه عمر راست کرد ! حال کرد !

 

اما یه بار چپ کرد مرد !!!

 

.

 

.

 

.

 

ازیکی می پرسن دوست داری چه جوری بمیری؟

 

 می گه مثل پدربزرگم در خواب و آرامش. نه مثل مسافرهای اتوبوسش در ترس و وحشت!!!

 

.

 

.

 

.

 

به یه بچه میگن اون چه حیوونی یه که به ما گوشت، شیر، ماست، کفش، لباس میده؟

 

 بچه میگه: بابام !!!

 

.

 

.

 

.

 

یه بنده خدایی میگه: من دو بار ازدواج کردم هر دو بار هم بد شانسی آوردم

 

همسر اولم ترکم کرد دومی ترکم نمی کنه !!!

 

.

.

.

شنیـــدم آدم شــــدی , ناراحــــت شــــدم

.

.

.

.

.

اما بعد تحقیق کردم دیدم شایعه بوده

.

.

.

.

.

.

هنــــوزم فـــــرشـــــتــــــه ای !!

 

 

 

 

   اس ام اس جدید

 

با عبـــور از پایـــیز , از نردبام آسمان بالارفته و پنجمین خورشید را بچینیم ...

.

.

.

.

.

.

ببخشید فکر کنم زیادی تلویزیون نیگا کردم !

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اگه 2 تا خورشید از پنج تا خورشید کتیبه مال توبود و میرفتی 20 سال پیش  چه چیزی رو تو زندگیت تغییر میدادی و برمیگشتی؟

 

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

  نمیدونم با این که خیلی چرند بودی چرا دوست داشتم هر دفعه ببینمت انگار بهت عادت کرده بودم حالا که همه چی تموم شد منتظرم ببینم بازم   ماجراهات ادامه داره یا نه

.

.

.

.

.

.خداحافظ   افسانه جومونگ!!

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

شعار بنده خدا در تظاهرات اخیر :

وای به روزی که بفهمیم چی شد

 

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

به غضنفر میگن ازچه فصلى

 

خوشت میاد؟

 

میگه ازفصل جفـــــ.ت - -  گیرى

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

                              

                             (__@__)

 

<-------،                ¤{  '   ¤   ' 

 

<-------|=====0ooo======Oooo====@

 

کی اذیتت کرده بد خواهت کیه آمار بده دخلشو بیارم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

 

 

   اس ام اس خنده دار و سرکاری

 

حلول ماه زولبیا بامیه !

 

ماه از زیر کار در رفتن به بهانه نیایش !

 

ماه خوردن ۴ وعده در ۲ وعده !

 

و ماه میهمانی خدا تو خونه های بنده خدا مبارک !!!

 

.

 

.

 

.

 

گر کارت سوخت نداری سفر عشق مرو !

 

بنزینت تموم میشه باید آزاد بزنی !

 

.

 

.

 

.

 

فرق بافتنی و بچه !

 

بافتنی رو با یه گلوله و ۲تا میل درست میکنن

 

ولی بچه رو با ۲تا گلوله و ۱ میل !!!

 

.

 

.

 

.

 

سلامتی رفیق هایی که از پل نامردی رد نمیشن

 

ولی تو دریای مردانگی غرق میشن !

 

.

 

.

 

.

 

سلام گوگولی مگولی !

 

سلام نون تنوری!

 

سلام کتری و قوری!

 

سلام پری و هوری!

 

سلام پیرهن توری!

 

تو که سنگ صبوری !

 

کریستال و بلوری !

 

فدات بشم چه جوری‌!؟

 

.

 

.

 

.

 

غضنفر رئیس فدراسیون شطرنج میشه ۵تا قانون میذاره

 

۱. اسب نمیتونه فیل رو بزنه چون فیل قویتره !

 

۲. خر هم باید بازی کنه !

 

۳.خر میتونه همه رو بزنه !

 

۴. هیچکی نمیتونه خر رو بزنه !

 

 ۵. اصلا خر شاهه !!!

 

.

 

.

 

.

 

دوست دختر لره بهش میگ بیا تو ل ب منو بخور  منم ل ب تو رو میخورم !

 

لره میگه این چه کاریه ؟!؟ خوب هرکی ل ب خودشو میخوره !!!

 

.

 

.

 

.

 

نظریه غضنفر در مورد روزه !

 

انسان در این دنیا مسافری بیش نیست ، و روزه بر مسافر واجب نیست !!!

 

 

 

 

 

 

   اس ام اس خنده دار

 

نظریه غضنفر در مورد روزه !

 

انسان در این دنیا مسافری بیش نیست ، و روزه بر مسافر واجب نیست

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 

غضنفرگیر داده بوده صندلی‌ عقب هواپیما بنشینه

 

میپرسن چرا؟

 

 «میگه  ایلده نشنیدی همیشه میگن

 

سرنشینان هواپیما کشته شدند. هیچ وقت صحبتی از بقیه مسافران نبوده

 

 

 

غضنفر باباش میمیره بهش میگن مراسم نمیگیری؟

میگه نه به جاش میریم مشهد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

مشترک گرامی به علت حلول ماه مبارک رمضان از خوردن جگر شما تا هنگام افطار معذوریم لطفا بعد از افطار در دسترس باشید

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

با سلام و کمال افتخار انتصاب بجا و شایسته شما را به سمت وزارت تبریک گفته و امید است با دیدن این اس ام اس لحظاتی خر کیف شده و خود را وزیر احساس کنید.

 

.

 

.

 

.

 

سازمان روحیه بخشی به جوانان جویای نام

 

 

 

 

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 حلول ماه زولبیا بامیه !

 

ماه از زیر کار در رفتن به بهانه نیایش !

 

ماه خوردن ۴ وعده در ۲ وعده !

 

و ماه میهمانی خدا تو خونه های بنده خدا مبارک !!!

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دنبال 3 چیز ندو = 1. مترو2. اتوبوس3. دختر

 

چون هر سه تاشون بعد از 10 دقیقه یکی دیگه میاد

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

  

 

تک زنگ چیست !؟

 

با خبر شدن دو گدا از همدیگر !!!

 

 

 

   مزاحمت خیابانی یعنی چه ؟

 

 

دیروز در مدرسه آقا معلم به ما گفت که چون دیگر موضوع « علم بهتر است یا ثروت » خیلی دمده شده ، برای هفته آینده در مورد موضوع آپ تو دیت « مزاحمت خیابانی » انشا بنویسیم .

 

من که از مزاحمت خیابانی فقط همینقدر می دانستم که یک نوع مزاحمتی است که در خیابان انجام می گیرد ، به همین دلیل شب که پدرم به خانه آمد از او پرسیدم : « بابایی ، مزاحمت خیابونی یعنی چی ؟! » هنوز حرفم تمام نشده بود که در یک لحظه دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد و انگار که انگشت توی پریز برق کرده باشم چنان شوکی به من وارد آمد که موهایم بدون ژل و اتوی مو ، خود بخود فشن شد ! بعد از گذشت چند دقیقه که از آن حالت خارج شدم تازه فهمیدم که کشیده پدرم بوده که این بلا را سرم درآورده !

 

پدرم که از شدت خشم به نقطه جوش رسیده بود با صدایی بلندتر از بوق بنزی کامیون اکبر آقا بر سرم فریاد کشید که : « پسره یه فلان فلان شده ، مگه تو از خودت خواهر مادر نداری ؟! مگه من به تو لقمه ناپاک دادم که حالا میری مزاحم نوامیس مردم میشی ؟! »

 

بعد از آنکه با چشمانی اشک آلود برای پدرم توضیح دادم که مزاحمت خیابانی موضوع انشایمان بوده ، پدرم که حالا آرام شده بود گفت : « ای بابا ، خب زودتر می گفتی بچه ! مزاحمت خیابونی یعنی همین نامردای نالوتی که تا میبینن ناموس مردم کنار خیابون منتظر تاکسی وایستاده ، با ماشین و موتور و دوچرخه و پیاده ، خلاصه به هر وسیله ای که شده براش ایجاد مزاحمت می کنن و با متلک انداختن و تنه زدن و کارای غیر اخلاقی موجب آزار و اذیت اون بنده خدا میشن که اگه دستم به هر کدومشون برسه اون زبون درازش رو از حلقومش می کشم بیرون و میذارم کف دستش » !

 

 

 

 

   هیزم شکن

 

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

 

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید:

 

چرا گریه می کنی؟

 

هیزم شکن گفت:

 

تبرم توی رودخونه افتاده.

 

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:

 

"آیا این تبر توست؟"

 

هیزم شکن جواب داد:

 

"نه"

 

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید:

 

آیا این تبر توست؟

 

دوباره، هیزم شکن جواب داد:

 

"نه".

 

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید:

 

آیا این تبر توست؟

 

جواب داد:

 

آره.

 

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

 

روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.

 

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!

 

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "

 

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

 

نکته اخلاقی:

 

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

 

 

 

 

   پیامک سرکاری جدیدو خنده دار

 

 هوا شناسی اعلام کرد :

 

علت گرد و غبار های اخیر کشف شد !

 

اح.....مدی ن......ژاد کت خود را تکان داده بود !

 

وی تهدید کرد اگر مردم به تظا..هرات خود ادامه دهد جوراب خود را در سد کرج می اندازد !

 

.

 

.

 

.

 

قاضی به متهم : خانوم شما چند سالتونه ؟

 

خانوم میگه : 25 سال

 

قاضی: خوب بفرمائید که چند ساله که 25 سالتونه !!!

 

.

 

.

 

.

 

هرگز به جزیره آدم خوار ها نزدیک نشو !

 

آخه تا بیای ثابت کنی ادم نیستی خوردنت !!!

 

.

 

.

 

.

 

 

به تابلو های راهنمائی و رانندگی تابلوی "خطر سقوط هواپیما" اظافه شد !!!

 

.

 

.

 

.

 

اصفهانیه به مهمونش :

 

اگه گرسنته مرغ هست ، بگم برات تخم بکنه !!؟

 

.

 

.

 

.

 

اگه زندگی سخته ، اگه مشکلات زیاده ، اگه بیکاری ، اگه نیاز به سرمایه داری

 

نگران نباش : ما برات دعا میکنیم !!!

 

 

 

   نظر شخصیتها پیرامون حضور جومونگ در ایران

 

بعد از آنکه خبر ایران آمدن جومونگ امپراطور آتی گیرو در رسانه ها منتشر گردید اخبار ضدو نقیضی از محافل سیاسی به گوش می رسید که گاها خوش آیند و گاها بودار می نمود.

عده ای از تحلیلگران سیاسی سفر جومونگ به ایران را یک سفر سیاسی و عده ای یک سفر دیپلماتیک معمولی قلمداد می کنند.

 

 

سفر فرمانده جومونگ به ایران آنجااز حساسیت بیشتری برخوردار شد که جولبون منطقه تحت حاکمیت وی با دو مشکل تحریم اقتصادی و بیماری طاعون دست و پنجه نرم می کند.

 

منابع نا موثق ما ! از مواضع شخصیتهای سیاسی کشور مواردی را مطلع شده اند که به صورت تیتر وار خدمت مخاطبان عزیز ارایه می کنیم.

 

محمد خاتمی: به خاطر بانو سوسانو هم که شده باید تحریم جولبون شکسته شود.

 

هاشمی رفسنجانی: مصلحت نیست . جومونگ را به ایران راه ندهید.

 

ابطحی: حاضرم در سفرهای دریایی بانو سوسانو را همراهی کنم.

 

میرحسین موسوی: جومونگ در مقابل موج چیز تسو نمی تواند مقاومت کند. جومونگ یک دروغگوست.

 

محسن رضایی: جومونگ گیرو را به پرتگاه می برد. شاخص فلاکت در گیرو خیلی بالاست.

 

کروبی: ننجون جومونگ هم بخواهد حمایت نمی کنیم.

 

محمد رضا خاتمی: به خاطر کشته شدگان "بویو" شمع روشن می کنیم.

 

لاریجانی: باید به مخالفین جومونگ هم حق داد.

 

قالیباف: سیاست خارجی جومونگ ماجراجویانه است.

 

احمدی نژاد: حاضریم تجارب خود را در اختیار جومونگ قرار دهیم.

 

حجاریان: باید امپراطوری های "هان" و " بویو" در جریان جزئیات سفرجومونگ قرار گیرند.

 

حسین شریعتمداری: اسناد جنایات بویو و هان را منتشر خواهیم کرد. جومونگ باید حمایت شود.

 

شجریان: جومونگ حق ندارد صدای مرا پخش کند!

 

ح٬ م : ملاقات با جومونگ حرام است!.

 

 

 

   در ستایش دروغ

 

ای جواز رفت و آمدهای من

 

موجب ِ امنیت ِ دنیای من

 

 

 

ای که با تو بی خیالم می شوند

 

اهل منزل ، مادر و بابای من

 

 

 

برگه ی ترخیص من از غم تویی

 

باعث ِ حیثیت ِ آدم تویی

 

 

 

تو به من دیوار ِ حاشا داده ای

 

راه ِ در رو توی دعوا داده ای !

 

 

 

هر زمان از عشق می گویم سخن

 

بوی تو پیچیده در حرفای من !

 

 

 

مثل آچار ِ فرانسه در دهان

 

پیچشی دادی به انواع زبان !

 

 

 

ریگ کفشم با تو مخفی می شود

 

صاحب یک جای مکفی می شود !

 

 

 

تو مددکار ِ تمام عالمی !

 

تو برای اینهمه آدم ، کمی !

 

 

 

افتخار ِ من از آدم بودنی

 

بر تنم زیباترین پیراهنی

 

 

 

با سیاست بازها هم خانه ای

 

تو نه مستاجر که صاحبخانه ای !

 

 

 

ای دروغ ، ای مادر ثانی من

 

پوشش ِ افعال ِ شیطانی من !

 

 

 

تو کلید ِ قفلهای بسته ای

 

تو خودت یک بسته ی در بسته ای

 

 

 

برقرار و مستدام و زنده ای

 

تا ابد یک حرکت سازنده ای !

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

نهنگ!!!!!!!!!!!!! دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که حیوان عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. منبع:ایمیل

 

حافظ در خواب!

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم

گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم

 

گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی

گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟ گفتا : که می سرایم شعر سپید باری گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟ گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟ گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟ گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟ گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟ گفتا : شدست منشی در دفتر اداره گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل گفتا : که دست خود را بردار از سر دل گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟ گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟ گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟ گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟ ! گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی! به مناسبت روز بزرگداشت حافظ!!!!! دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون ، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا همون طور که میدونین پرشین بلاگ یک نظرسنجی جدید گذاشته اگه دوست داشتین به من رای بدیدن با کلیک کردن روی این عکس مستقیما به صفحه ی نظرسنجی میرین میلیونر آمریکایی! :پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم. در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم!" کمک خیریه! مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟ اشتباه! اگر آرایشگری اشتباه کنه، اشتباهش یه مدل جدیده. اگر راننده ای اشتباه کنه، اشتباهش یه حادثه ست. اگر سیاستمداری اشتباه کنه، اشتباهش یه قانون تازه ست. ار دانشمندی اشتباه کنه، اشتباهش یه اختراع تازه ست. اگر خیاطی اشتباه کنه، اشتباهش یه مد جدیده. اگر معلمی اشتباه کنه، اشتباهش یه تئوری جدیده. اما!؟ اگر رئیس شما اشتباه کنه... فقط شما مقصرید! غلط ننویسیم!(اصطلاحات کامپیوتری!) نگوییم " وب سایت " بگوییم : رایانه جا یا تارانه نگوییم " وب " بگوییم : جایانه یا تار نگوییم " وب مستر " بگوییم : صاحب تار یا تارزن نگوییم " ایمیل " بگوییم : نامه برقی نگوییم " ایمیل آدرس " بگوییم : نشاننامه برقی نگوییم " چت " بگوییم : زر نگوییم " چت روم " بگوییم : زرستان با زرگاه نگوییم " مانیتور " بگوییم : نمایانه نگوییم " کی بورد " بگوییم : دکمه گاه نگوییم " اسکنر " بگوییم : عکس برگردان نگوییم " پرینتر " بگوییم : چاپانه یا چاپگر نگوییم " ماوس " بگوییم : موش نگوییم " دیسک " بگوییم : گردالی نگوییم " سی دی (کامپکت دیسک) " بگوییم : کامل گردانه یا کاف گاف نگوییم " دیسکت " بگوییم : گردکی نگوییم " هارد دیسک " بگوییم : سخت گردالی نگوییم " نوت بوک " بگوییم : رایانه رو نگوییم " لینک " بگوییم : چسبانک نگوییم " مایکروسافت " بگوییم : کوچک نرم یا نرم بچه نگوییم " اکانت " بگوییم : برات نگوییم " ماوس پد " بگوییم : خرش گاه نگوییم " فوتوشاپ " بگوییم : عکاسخانه نگوییم " اینترنت " بگوییم : جهان شبکه نگوییم " اینترانت " بگوییم : درون شبکه نگوییم " اینترنت اکسپلورر " بگوییم : جهانگرد شبکه نگوییم " وب براوزر " بگوییم : تاریاب نگوییم " کرسر " بگوییم : ریزینه نگوییم " بیل گیتس " بگوییم : حساب دروازه نگوییم " هات میل " بگوییم : داغنامه جزوه!! تقدیم به کسیکه جزوه جا گذاشته ام در تالار را برد ایکه بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی،‌ پس بده روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی،‌ پس بده روز وشب چشمم براه جزوه می‌باشد، بیا / گر تو هم داری چو من چشمی براهی، پس بده صد کلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی / تا نرفته بر سرم دیگر کلاهی، پس بده گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را / مستقیما گر نمیخواهی، براهی پس بده جان تو مشروط می‌گردم،‌ بجان مادرت / لازمش داری نگهدار، ‌ار نخواهی پس بده جزوه از من می‌بری؟ من مرکز نشرم مگر؟ / ای به قربانت شود جانم الهی، پس بده گر توهم مانند من بی‌جزوه‌ای،‌ باشد،‌ بیا / مال تو این جزوه اما گاهگاهی ، پس بده چند ماهی مال تو،‌ اما دو روزی نزد من / من نمیگویم که آنرا چند ماهی پس بده از دعای هر شب و آه سحر اندیشه کن!! / تا نرفته بر فلک از سینه آهی، پس بده من نمیدانم چرا این جزوه را کش رفته‌‌ای / لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی پس بده چوپان باهوش! چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و کله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل که یک مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟ چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد. جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی که می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال کند. منطقه ی چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحه ی کاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری. چوپان گفت: درست است. حالا همان طور که قبلا توافق کردیم، می توانی یکی از گوسفندها را ببری. آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟ مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا که نه؟ چوپان گفت: تو یک مشاور هستی. مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟ چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی! چگونه کارمند جدید تعیین کنیم؟! 1. 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار. 2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند. 3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد. سپس موقعیت ها را تجزیه تحلیل کن: الف: اگر آنها در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش حسابداری بگذار. ب: اگر آنها برای دومین بار در حال شمردن آجرها هستند، آنها را در بخش ممیزی بگذار. پ: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار. ت: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار. ث: اگر آنها آجرها را به سمت یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار. ج: اگر خواب هستند، آنها را در بخش حراست بگذار. چ: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار. ح: اگر آنها بی کار نشسته اند، آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار. خ:اگر آنها سعی می کنند با آجرها ترکیب های مختلفی ایجاد کنند و مدام جستجوی بیشتری می کنند ولی هنوز یک آجر را هم تکان نداده اند، آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار. د: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگذار. ذ: اگر آنها به بیرون پنچره خیره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار. ر: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند ، بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده! تعریف مشاغل مختلف! سیاستمدار: کسی است که می تواند به شما بگوید به جهنم بروید منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید. مشاور: کسی است که ساعت شما را از دستتان باز می کند و بعد به شما می گوید ساعت چند است. حسابدار: کسی است که قیمت هر چیز را می داند ولی ارزش هیچ چیز را نمی داند. بانکدار: کسی است هنگامی که هوا آفتابی است چترش را به شما قرض می دهد و درست تا باران شروع می شود آن را می خواهد. اقتصاددان: کسی است که فردا خواهد فهمید چرا چیزهایی که دیروز پیش بینی کرده بود امروز اتفاق نیفتاد. روزنامه نگار: کسی است که %50 از وقتش به نگفتن چیزهایی که می داند می گذرد و %50 بقیه وقتش به صحبت کردن در مورد چیزهایی که نمی داند. ریاضیدان: مرد کوری است که در یک اتاق تاریک بدنبال گربه سیاهیه می گردد که آنجا نیست. هنرمند مدرن: کسی است که رنگ را بر روی بوم می پاشد و با پارچه ای آن را بهم می زند و سپس پارچه را می فروشد. فیلسوف: کسی است که برای عده ای که خوابند حرف می زند. روانشناس: کسی است که از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد. جامعه شناس: کسی است که وقتی ماشین خوشگلی از خیابان رد می شود و همه مردم به آن نگاه می کنند، او به مردم نگاه می کند. برنامه نویس: کسی است که مشکلی که از وجودش بی خبر بودید را به روشی که نمی فهمید حل می کند. آخرین جملات انسان ها هنگام مرگ! آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن... آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟ آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره... آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟ آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه... آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره... آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد... آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست... آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟ آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد... آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟ آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه! آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود! آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی... آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه! آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام! آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟... آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره... آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم... آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم... آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند... آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید! آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است... آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری... آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره... آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه... آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه! آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟ آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم... آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟ علت نگرانی! فقط 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی :اینکه سالم هستی یا مریض شده ای. اگر سالم هستی ،دیگر چیزی نمانده که نگرانش باشی.اما اگر مریض هستی فقط 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی:اینکه بالاخره خوب می شوی یا می میری.اگر خوب شدی که دیگر چیزی برای نگرانی باقی نمانده.اما اگر بمیری، 2چیز وجود دارد که نگرانش باشی:اینکه به بهشت بروی یا به جهنم.اگر به بهشت می روی چیزی برای نگرانی وجود ندارد،ولی اگر به جهنم بروی انقدرمشغول احوال پرسی با دوستان قدیمی خواهی بود که وقتی برای نگرانی نداری. پس چرا نگرانی!؟ مسابقه ی اطلاعات عمومی مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی دارد جایزه یک میلیون دلاری آن را ببرد. سوالات 1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟ الف- 116 سال ب- 99 سال ج- 100 سال د-150 سال او نمی تواند به سوال جواب بدهد 2-کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟ الف- برزیل ب- شیلی ج- پاناما د- اکوادر حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر در خواست کمک میکند 3-روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟ الف- ژانویه ب- سپتامبر ج- اکتبر د- نوامبر خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند 4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟ الف- ادر ب- آلبرت ج- جرج د- مانوئل این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می کند 5-نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ الف-قناری ب- کانگورو ج- توله سگ د- موش در اینجاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می دهد جواب ها اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه جواب ها را می دانید و به این بنده خدا کلی خندیده اید بهتر اول جواب ها رو مطالعه کنید 1- جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید 2- کلاه پاناما در اکوادر تولید می شود 3- انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود 4- اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پا دشاهی به جرج تغییر نام داد 5- توله سگ اسم لاتین آن اینسولاریا کاناریا است که یعنی جزایر توله سگ شرط بندی! یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت. پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. > وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد. پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند! داستان عجیب! اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد. پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . . . . . . . من به تو هم نمی تونم بگم چون تو هنوز راهب نشدی؟!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

ترافیک

 

توی یکی از خیابا نهای واشنگتن ترافیک زیادی بود.

 

مسافری از یک راننده می پرسه:آقا چه خبر شده ؟

 

راننده: بوش را گروگان گرفتند , گفتند یا 1میلیون دلار بدید یا اینو آتش می زنیم!

 

مسافر:حالا چیزی هم جمع کردید؟

 

راننده: آره تا حالا 50 لیتری جمع شده!

 

 

 

جنگ چهارم جهانی

 

 

یک روز خبر نگاری از انیشتن پرسید : در جنگ سوم جهانی چه اسلحه ای بکار خواهد

 

رفت ؟ اینشتن جواب داد : جنگ سوم را دقیقا نمی دانم , ولی با قاطعیت می توانم

 

 بگویم  که در جنگ چهارم جهانی مردم با سنگ و چماق با هم جنگ خوا هند کرد .

 

 

 

 

احمق

یک بار بوش با اولمرت درد و دل می کنه که خسته شدم از بس که تو روزنامه ها مسخرم کردند و

 

بهم میگند احمق . اولمرت دلداریش می ده  و می گه من امروز نشونت می دم که  از  تو احمق تر

 

هم هست ! بعد بوش را می بره  و یه  تاکسی در بست می کنه  و  به راننده تاکسی می گه : برو

 

به  این آدرس می خوام ببینم که خودم خونه هستم یا نه ! راننده هم بدون هیچ حرفی راه می افته .

 

بعد رسیدن اولمرت به بوش می گه دیدی از تو احمق تر هم هست؟

 

بوش جواب می ده :  آره , خوب می تونستی زنگ بزنی!

 

 

فتحعلی شاه و ملک الشعرا صبا

زمانی فتحعلی شاه شعر می گفت و خاقان تخلص می کرد. روزی قطعه ای از اشعار خود را بر ملک الشعرا صبا می خواند و نظر او را می پرسد. وی بدون تامل میگوید: شعری خالی از معنی و پوچ است.خاقان چنان از این حرف عصبان  می شود که دستور می دهد وی را به اصطبل برده و بر سر آخور ببندند.باز مدتی بعد فتحعلی شاه شعری دیگر برای ملک الشعرا می خواند و نظر او را می خواهد,در این هنگام ملک الشعرا به طرف در خروجی حرکت می کند.فتحعلی شاه با تعجب می پرسد کجا؟ ملک الشعرا هم می گوید: قربان به اصطبل بر سر آخور!دیگر فتحعلی شاه به ملک شعرا شعر عرضه نکرد!

 

 

زنده باد حزب

 

 

در دوران جنگ سرد در برلین شرقی طبق مقررات افراد مجبور بودند

 

همیشه اطلاعات لازمه مربوط به خود را در اختیار دولت قرار دهند. افراد

 

خوانواده ها عادت کرده بودند که وقت خروج از خانه بنویسند در مدت غیبت

 

از خانه کجا هستند و بر روی در بچسبانند. در روی یک ورقه چنین نوشته

 

شده بود:

 

"اول شب در باشگاه حزب کمونیست هستم و زودتر از ساعت 12 بر نمی گردم. زنده باد حزب. بابا"

 

" اول شب در باشگاه حزب کمونیست هستم و زودتر از ساعت 12 بر نمی گردم. زنده باد حزب.مامان"

 

" باید در جلسات قرائت اساس نامه حزبی حضور داشته باشم . دیر برمی گردم. زنده باد حزب.گرتا"

 

" تا ساعت 11 در فوتبال شبانه سندیکا هستم. شرکت اجباری است. زنده باد حزب.یوهان"

 

و در اخر نامه:

" هر چه را در آپارتمان شما بود, بردم. زنده باد حزب. دزد"

 

 

حالت بین الحالتین

 

بعد از جنگ روس ,به جهت مصلحت دولتی ,بعضی از روسا را که در خدمتگزاری کوتاهی کرده بودند بخشیده و بعضی از انها به حکومت ومناصب از طرف نایب السلطنه رسیدند,و بعضی که نهایت خدمت را انجام داده بودند از کار برکنار یا فقط تشویق کمی شدند. روزی نایب السلطنه از علی مردان خان تبریزی که از خدمتگزاران صادق بود احوال پرسی می کند . علی مردان خان می گوید: فدایت شوم , حالتی بین الحالتین دارم , نه چندان خیانت کرده ام که به مناصب ارجمند سر افرازی یابم و نه چندان خدمت کرده ام که از گرسنگی شرمنده اهل وعیال شوم!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٢ توسط زهرا | نظرات ()

  عشق یعنی با جهان بیگانگی                   عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                            عشق


یعنی سجده ها با چشم تر

                                      عشق


یعنی سر به دار آویختن

                                                 عشق


یعنی اشک حسرت ریختن

                                                           عشق


یعنی در جهان رسوا شدن

                                                            عشق


یعنی مست و بی پروا شدن

                                                       عشق


یعنی سوختن یا ساختن

                                                 عشق


یعنی زندگی را باختن

                                        عشق


یعنی انتظار و انتظار

                                 عشق


یعنی هرچه بینی عکس یار

                        عشق


یعنی دیده بر در دوختن

              عشق


    عشق یعنی لحظه های التهاب


یعنی در فراقش سوختن

    عشق


یعنی لحظه های ناب ناب

             عشق


یعنی سوز نی ، آه شبان





                                 عشق


یعنی شاعری دل سوخته

                                           عشق


یعنی آتشی افروخته

                                                    عشق


یعنی با گلی گفتن سخن

                                                              عشق


یعنی خون لاله بر چمن

                                                                      عشق


یعنی شعله بر خرمن زدن

                                                                       عشق


یعنی رسم دل بر هم زدن

                                                             عشق


یعنی یک تیمّم، یک نماز

                                                    عشق


                                           عشق یعنی با پرستو پر زدن


یعنی عالمی راز و نیاز

                                  عشق


یعنی آب بر آذر زدن

                          عشق


یعنی چو*احسان پا به راه

                عشق


یعنی همچو یوسف قعر چاه

        عشق


یعنی بیستون کندن به دست

   عشق


یعنی زاهد اما بُـت پرست

   عشق


یعنی همچو من شیدا شدن

       عشق


یعنی قطره و دریا شدن

                                     عشق


یعنی یک شقایق غرق خون

                                                             عشق


یعنی درد و محنت در درون

                                          عشق


یعنی یک تبلور یک سرود

    عشق


یعنی یک سلام و یک درود


یعنی معنی رنگین کمان

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱۸ توسط زهرا | نظرات ()

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com 

 

 

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

.

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

 

بازم یه سلام پر انرژی از طرف ما به شما

با اینکه متاسفانه ما روز ولنتاین کنار هم نبودیم

اما کل روز رو داشتییم با هم حرف میزدیم و

مخابرات شدیدا از این اتفاق خوشحال بود

چون دو ماه دیگه حسابی از دماغمون در میاره

به هر حال از ته دلامون که یکیه (نیشخند) امیدواریم

ولنتاین حسابی بهتون خوش گذشته باشه

و از کسایی که توقع داشتین

 تبریک گرفته باشین

به هر حال ما تا ٢٩ بهمن همچنان

در هوای گرم ولنتاین میگذرونیم

حضور شما هم کلی بهمون انرژی مثبت

میده که هر روز بهتر از دیروز باشیم

همیشه منتظر حضورتون

تو کلبه ی عاشقانمون هستیم

و هیچ وقت از دیدنتون سیر نمیشیم

امیدواریم هر روزتون عاشقانه و

به شیرینی شکلاتای ولنتاین باشه

 

اینا هم از طرف ما تقدیم به شما

به مناسبت ولنتاین

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/۱۸ توسط زهرا | نظرات ()

واینم آخرین پست ما برای ولنتاین و اسپندارمزگان

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

می دونی زندگی ما تو دنیا شبیه چیه ؟ اصلا تا حالا بهش فکر کردی !!!

(اوشو ) تصور خودشو اینطوری به زبان آورده :

به دنیا پا نهاده ای ، درست مانند :  کتابی باز ، ساده و نانوشته ...

باید سرنوشت خود را رقم بزنی ...   خود و نه کس دیگر...

چه کسی میتواند چنین کند ؟  چگونه ؟ چرا ؟

به دنیا آمده ای !  هم چون یک بذر زاده شده ای ، میتوانی همان بذر بمانی و بمیری ، اما می توانی گل باشی و بشکفی ، میتوانی درخت باشی و ببالی !!


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()

یا لطیف

 

کبریای توبه را بشکن ، پشیمانی بس است

از جواهر خانه خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کن ای زاهد مسلمانی بس است

خلق دل سنگند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان ، دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد

هفتصد سال می بارد ، فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود ، قربانی بس است

 بر سر خوان تو تنها کفر نعمت می کنیم

 سفره ات را جمع کن ای عشق ، مهمانی بس است

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()

 

 

خدایا...مرا ببخش اگر نفهمیده به تو خورده می گیرم.

مرا بفهم اگر تو را نمی فهمم.

و به من نشان بده چیزهایی را که نمی بینم.

 

دیوانگی هایم در حد خود من است! در حد انسان بودنم....

که خدایم گواه است می کوشم باشم!

تو می کوشی من بیشتر شوم و من سختم است...

خوب می دانی که خوب ماندن سخت است.

 

خدایا مرا داری بزرگ می کنی؟

و من هراسان که نکند اسباب بازی هایی را که از من گرفته ای دیگر به من بازنگردانی!

آخر من کوچکم هنوز...

خدایا! یادت هست افتادم و گریه کردم؟

مرا ببخش اگر از افتادن می ترسم! اگر در برابر بزرگ شدن ایستادگی می کنم.

اگر می جنگم تا خورد نشوم و دوباره ساخته شوم...

ولی مگر می شود تو بخواهی و من نه؟

بگو قدم بعدی چیست....  با اشک هایم هم شده می آیم! فقط تو تنهایم نگذار.

حتی آن زمان که فریاد می زنم بر سرت که چرااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()

من تا ابد کنار تو بودم ولی چه سود

خوشبخت آنکسی که دلت را ز من ربود

 

من خواستم که سهم تو باشم ولی نشد

بی تو سفید موی سیاهم دلم کبود


فردا به چشم باغچه ام سرد و خسته است

آخر چگونه بی تو بهارش ز غم زدود؟


دستان تو کنون به چه دستی گره شده؟

یادت که رفت گرمی دستان من چه زود


بال و پرم تویی تو بدان سوخت بال من

پرواز رفته از سر من غصه ره گشود


بی تو تمام شد شب شب بو بدون ماه

در وصف گریه ها دل من سالها سرود

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()


 

بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند

!معنایش جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ توسط زهرا | نظرات ()

اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟

اگه پسرا نبودن کی تو کلاس می رفت گچ می یاورد؟ 

اگه پسرا نبودن کی اشغالا رو می ذاشت جلوی در؟

اگه پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟ 

اگه پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟

اگه پسرا نبودن کی مامانا رو دق می داد؟نیشخند


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ توسط زهرا | نظرات ()

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

 

دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

====

فرشته نگهبان

نویسنده: saeed sms   

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.

مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.

مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.

بهر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.

به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.

بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .

مرد فکری کرد و گفت :

- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ توسط زهرا | نظرات ()

حکایتی از زبان مسیح نقل می‌کنند که بسیار شنیدنی است. می‌گویند او این حکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت‌های مختلف آن را بیان می‌کرد.

حکایت این است:

مردی بود بسیار متمکن و پولدار. روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آنها در باغ به کار مشغول شدند.

کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد.

شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه کارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی‌ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "این بی‌انصافی است. چه می‌کنید، آقا ؟ ما از صبح کار کرده‌ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده‌اند. بعضی‌ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آنها که اصلاً کاری نکرده‌اند".

مرد ثروتمند خندید و گفت: "به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده‌ام کم بوده است؟" کارگران یک‌صدا گفتند: "نه، آنچه که شما به ما پرداخته‌اید، بیشتر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته‌ایم." مرد دارا گفت: "من به آنها داده‌ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی‌شود. من از استغنای خویش می‌بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقعتان مزد گرفته‌اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می‌دهم، بلکه می‌دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی‌نیازی است که می‌بخشم".

مسیح گفت: "بعضی‌ها برای رسیدن به خدا سخت می‌کوشند. بعضی‌ها درست دم غروب از راه می‌رسند. بعضی‌ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشان می‌شود. اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می‌گیرند". شما نمی‌دانید که خدا استحقاق بنده را نمی‌نگرد، بلکه دارائی خویش را می‌نگرد. او به غنای خود نگاه می‌کند، نه به کار ما. از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی‌شکفد. باید هم اینگونه باشد. بهشت، ظهور بی‌نیازی و غنای خداوند است. دوزخ را همین خشکه مقدس‌ها و تنگ نظرها برپا داشته‌اند. زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمی‌توانند جز خو

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ توسط زهرا | نظرات ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٩ توسط زهرا | نظرات ()



لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر کلام من ، با حترام سلامت می گویم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

 و برایم دلسوزی کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و

یادآوری خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش

 که اشکهایم دت خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم.

ولی نیافتمت.


از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

مهتاب کهکشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت.

 شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است.

کاش یاسهایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

کنند.کاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشکهای من بیندازد.

نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد،

 نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و

 لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن.

بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند.

 همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شکفته.

 زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به

یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد.

مهربانی باران ، یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد.

منبع سایت : http://hamishebaran.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۸ توسط زهرا | نظرات ()

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی


همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی


تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو برازنده فضلی و سزاوار ثنایی


بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی


نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیائی


همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی


لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

                                                شاعر:سنائی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٧ توسط زهرا | نظرات ()


بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم! 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“ 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ... 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٧ توسط زهرا | نظرات ()

 

 

همه چی آرومه                        

تو به من دل بستی                    

این چقدر خوبه که           

تو کنارم هستی

   هـــمه چی آرومه

           غصه‌ها خوابیدن

               شک نداری دیگه

                   تو به احساس من

                             همه چی آرومه

                 من چقدر خوشحالم

           پیشم هستی حالا

      به خــــودم میبالم

تو به من دل بستی    

از چشمهات معلومه            

من چقدر خوشبختم                       

همه چی آرومه   

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٧ توسط زهرا | نظرات ()

اس ام اس بهمن 88.اس ام اس امروز.اس ام اس باحال.اس ام اس

اس ام اس برای دوست.اس ام اس برای معشوق.اس ام اس برای همه.اس ام اس برای پسر

اس ام اس جدید.اس ام اس خیانت.اس ام اس خیلی عاشقانه.اس ام اس داغ.اس ام اس دل شکسته.

تو صمیمی تر از آنی که دلم میپنداشت / دل تو با همه آینه ها نسبت داشت

تو همان ساده سرسبز نجیبی که / خدا در میان دل پاکت ، صدف آینه کاشت . . .

با عشق دوست ماند و با یار بیقراری / از دوست درد ماند و از یار یادگاری . . .

خواهم که سری باشم ، تو تاج سرم باشی / تا خاک رهی باشم ، تو رهگذرم باشی . . .

نام تو را تا میبرم قلبم غریبی میکند / چشم انتظاری در دلم ، درد عجیبی میکند . . .

من اگر کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم / با غم غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم . . .



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٦ توسط زهرا | نظرات ()

ازدواج

روزی که دختر و پسر بزرگ می شوند و  وقت ازدواج شان می شود ، خانواده ها ، دوستان و اطرافیان ، جدی و شوخی حرف ازدواج را پیش می کشند. دختر با بلند شدن قدش و به اصطلاح خانم شدنش ،چه بخواهد و چه نخواهد ، از گوشه و کنار برایش خواستگار پیدا می شود و پسر ها هم وقتی تکلیف درس و کارشان مشخص می شود ، سربازی می روندو برخی مقدمات لازم را دارند ، اقوام و نزدیکان درجه ی یک تا درجه ی هشت به این فکر می افتند که آستین ها را بالا بزنند و هر کس را که می شناسند و به نظرشان مناسب می آید به آقا پسر معرفی کنند.

 

در این میان گاهی به شوخی و جدی اطرافیان حرف هایی را راجع به ازدواج مطرح می کنند که نوعی منفی گرایی در باره ی تشکیل خانواده است .مثلا به پسر می گویند از آخرین روزهای آزادی ات لذت ببر که وقتی زن بگیری دیگه خبری از آزادی نیست . یا به دختر خانم می گویند خونه ی پدرت راحت باش ،تا می توانی درس بخوان ، تفریح کن و خوش بگذرون که وقتی شوهر کنی ، آقا بالا سر پیدا می کنی . و این حرف ها در ترس جوانان از ازدواج موثر است .

 

این روزها بیشتر از گذشته جوانان وقتی به سن ازدواج نزدیک می شوند ، دچار تضاد می گردند. برخی از اطرافیان با حفظ سنت پیشینیان هنوز جوانان را ترغیب به ازدواج می کنند ، به تازگی برنامه هایی در جهت تشویق به تشکیل خانواده در سطح جامعه نیز انجام می شود. مانند نمایشگاه ازدواج و سیاست های مختلف دولت از جمله بحث در نظر گرفتن سهمیه متاهلین برای ورود به تحصیلات تکمیلی اما از طرف دیگر تجربه های ناموفق در اطرافیان ، دیدن زندگی بدون دردسر و همراه با خوش گذرانی افرادی که مجرد هستند و دور بودن این افراد از حرف و حدیث های متاهلان و محتوای برخی فیلم ها باعث می شود جوان در کنار نیاز و میل به ازدواج از آن دوری کند. البته برخی افراد به دلیل مشکلات اقتصادی و امثال آن ازدواج نمی کنند اما زیادند جوانانی که بدلیل ترس از ازدواج از آن دوری می کنند.

برخی افراد به دلیل مشکلات اقتصادی و امثال آن ازدواج نمی کنند اما زیادند جوانانی که بدلیل ترس از ازدواج از آن دوری می کنند.

این افراد یا نیازشان را ندیده می گیرند و یا به گونه ای دیگر آنرا رفع می کنند و تن به ازدواج نمی دهند .به خصوص افرادی که در ذهن شان دلیل ازدواج رفع نیاز جنسی و فرزند آوری است . این جوانان با بیان اینکه راه های دیگری هم برای رفع این نیاز هست و فرزند هم آنقدر مشکلات و مخارج دارد که به زحمتش نمی ارزد دور تشکیل خانواده را خط می کشند یا آن را به سال های بعد ، دهه ی سوم و چهارم زندگی شان ، موکول می کنند .

 

اما واقعیت این است که کارکرد ازدواج و تشکیل خانواده آنقدر زیاد است که بر تمام جوانب زندگی تاثیر گذار است .در دنیای پر اضطراب امروز ، بهترین راه برای داشتن آرامش و به دست آوردن خوشبختی واقعی ، تشکیل خانواده است به شرطی که دو نفر نسبت به دلیل این اقدام و روزهای پیش روی خود ، اطلاع کافی داشته و مهارت های لازم برای زندگی موفق خانوادگی را کسب کرده باشند .

ازدواج تنها به دلیل اینکه همه ازدواج می کنند و بدون آگاهی ، اشتباهی به قیمت از دست دادن فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن ، است.

بهترین راه برای کمک به جوانان در تشکیل زندگی مناسب زناشویی این است که آنان در قدم اول بدانند بعد از گفتن بله وارد چه مرحله ای از زندگی می شوند . بدانند که باید و نباید هایی را باید رعایت کنند و خطوط قرمز رفتارهای خود را بشناسند و هم چنین از مزایایی که در ازای داشتن ازدواجی موفق به دست می آورند مطلع باشند.

 

ما در بخش خانواده و زندگی درباره ی چگونگی انتخاب همسر و همچنین معیار های مناسب مقالات زیادی داشتیم و این بار می خواهیم  کمی در باره ی  «ماجراهای زندگی زیر یک سقف» با شما صحبت کنیم چون آگاهی از روابط در زندگی مشترک نه تنها برای همسران لازم است بلکه با خبر شدن از آن قبل از ازدواج به انتخاب آگاهانه کمک می کند.

ازدواج

 

 

 

 

بعد از هم پیمان شدن باید همراه و هم قدم باشید برای گذشتن از راه های سخت و پر پیچ زندگی تا فتح قله ی تفاهم و یک دلی.وبه عبارت بهتر بایدهمراه و همدل شوید تا ته دنیا.

 

 

 

 

 

 

صحیح نیست بدون دادن آگاهی کافی جوانان را  به ازدواج  وادار کنیم و نباید آنان را از پیوند زناشویی بترسانیم. باید فرزندان ما با تمام وجود مفهوم خانواده و فواید آن را حس کنند. باید بدانند خانواده یعنی امن ترین و آرامش بخش ترین جای دنیا . یعنی جایی که اگر درست ساخته شود ، تمام نیاز های مان را برطرف می کند. جایی که می توان افراد آن را در بالاتربن درجه ی عشق ، دوست داشت . جایی برای تمام شادی ها و دلتنگی هایمان. اما این ها به سادگی به دست نمی آید. نمی توان توقع داشت در عرض چند ماه  به تمام این احساسات رسید . برای رسیدن به این احساس باید خانواده را ساخت . باید  هر کس تکالیف خود را بداند.باید قبل از ازدواج بدانیم چه وظایفی را می پذیریم .

روز های مجردی با دوران بعد از ازدواج متفاوت است و زوج های جوان به این دلیل زود به بن بست می رسند و حرف جدایی را پیش می کشند که قبل از  بستن پیوند زناشویی نمی دانند« فن ساختن زندگی زناشویی» بدون سوختن یکی از طرفین یعنی چه؟

 

به امید خدا شنبه ی هر هفته یکی از قوانین موجود در زندگی زناشویی را برای تان باز گو می کنیم . اگر ازدواج کرده اید می توانید ببینید که آیا به این قوانین عمل می کنید یا خیر و اگر ازدواج نکرده اید ،بدانید بعد از تمام شدن مراسم و رفتن به منزل مشترک باید به این قوانین عمل کنید.

اولین قانون که بعد از ازدواج باید رعایت کرد ،تعهد به همسر است ، متعهد بودن و پایبندی به پیوند مقدس در تمام جنبه ها از نگاه و حرف زدن گرفته تا خیال و احساس .در مقاله ی بعد با ما همراه باشید ....

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٦ توسط زهرا | نظرات ()


ازدواج

موضوعی که به طور وسیع در زمینه انتخاب همسر نادیده گرفته شده است مربوط به نقش و تاثیر باورهای شخصی در فرایند انتخاب همسر می‏باشد. از بررسی سوابق موجود در زمینه نقش باورها در انتخاب همسر، لارسن، 9 باور غیرمنطقی که افراد اغلب درباره انتخاب همسر دارند را بیان کرده است. اگر در انتخاب همسر این اهداف را دنبال می کنید. سعی کنید در مورد باور ها و نگرش های خود تجدید نظر نمایید.

1- به دنبال نیمه‏ گمشده:

شخصی که دارای این عقیده است گمان می‏کند که تنها یک نفر در دنیا برای ازدواج با او مناسب است. این تفکر بسیار شبیه این عقیده است که ما در دنیا همزاد و یا نیمه دومی داریم که با ازدواج با او همه چیز به تکامل می‏رسد. این افکار غالباً غیرمنطقی هستند، چرا که به این طریق افراد پذیرای ناهماهنگی ها نخواهند بود و به قضایا به صورتی کمال گرایانه می نگرند. و فکر می کنند که همسرشان باید از تمام زوایا شبیه باشد.

2- همسر کامل:

اعتقاد به این تفکر که «تا زمانی که فرد کامل برای زندگی پیدا نکنم، نباید ازدواج کنم.» کسی که این اعتقاد را داشته باشد شاید برای تصمیم گرفتن برای ازدواج دچار محدودیت شود چرا که هیچ فردی کامل نیست و شاید برای پیدا کردن چنین فردی باید زمانی طولانی صرف شود.

ما در دنیا همزاد و یا نیمه دومی داریم که با ازدواج با او همه چیز به تکامل می‏رسد. این افکار غالباً غیرمنطقی هستند، چرا که به این طریق افراد پذیرای ناهماهنگی ها نخواهند بود

3- تکامل خود:

کسی که اینگونه فکر می‏کند و می‏گوید: «تا زمانی که نتوانم به خودم به عنوان یک همسر اعتماد کنم، نباید ازدواج کنم.» این اعتقاد نیز محدود کننده و غیرمنطقی است از آن جهت که هیچ‏کس کامل نیست و احساس کامل بودن به عنوان یک همسر را نخواهد داشت.

4- ارتباط کامل:

صاحب این عقیده این چنین می‏اندیشد: «ما باید قبل از ازدواج ثابت کنیم که ارتباط موثری خواهیم داشت.» توجه به فاکتورهای پیش‏بینی کننده پیش از ازدواج بسیار عاقلانه است. مانند ارتباط خوب و مهارت‏های حل مشکل و تشابه و همانندی ارزش‏ها و عقاید جستجوی چنین ارتباطی و چنین همسری که این مهارت‏ها و قابلیت‏ها را داشته باشد عاقلانه است، با این وجود، از آنجا که موفقیت در ازدواج را نمی‏توان تضمین کرد، برای کم کردن محدودیت این تفکر می‏توان این‏گونه اندیشید که هیچ‏ راهی برای تضمین خوشبختی پیش از ازدواج میسر نمی‏باشد.

5- تلاش بیشتر:

این اعتقاد با این تفکر شکل می‏گیرد که من با هر کسی که برای ازدواج انتخاب می‏کنم خوشبخت خواهم شد به شرط آنکه به قدر کافی تلاش کنم. تلاش زوجین برای حل مشکلات و موثر ساختن یک ازدواج، دو فرد بالغ و متفکر را می‏طلبد. از آنجا که هر کسی آنقدر متمایل به حل مشکلات نخواهد بود، بنابراین کمی دقت در انتخاب همسر در ابتدا ضروری به نظر می‏رسد. تا با انتخابی مطلوب تر بتوانیم از وقوع بسیاری از مشکلات پیشگیری نماییم.

ازدواج

6- عشق کافی است:

فرد دارای این عقیده شاید چنین بگوید: «عاشق کسی شدن برای من دلیل کافی برای ازدواج است.» در واقع اشخاص کمی هستند که ازدواج را بدون عشق تصور کنند. اگر عشق به عنوان تنها معیار در نظر گرفته شود، سایر توانایی‏های اساسی فردی و بین فردی از نظر دور خواهد ماند.عشق لازم است اما کافی نیست آنهم نه عشقی که در ابتدای کار بر اساس احساسات و ظواهر امر صورت می گیرد بلکه علاقه ای که پس از شناخت و احساس هماهنگی ایجاد می شود.

7- فرد مکمل و تضاد:

در این نگرش شخص این‏گونه می‏اندیشد: «من باید با کسی ازدواج کنم که خصوصیات شخصیتی او متضاد با خصوصیات من باشد.» اگر چه تفکر رایج مبنی بر آنکه افراد با خصوصیات کاملاً متفاوت می‏توانند کامل کننده ضعف‏ها و قوت‏های یکدیگر باشند، اما فاکتورهای پیش‏بینی کننده موفقیت در ازدواج نشان می‏دهند که قوی‏ترین عامل خوشبختی، همانندی در ارزش‏ها، نگرش‏ها و خصوصیات شخصی است.

8- انتخاب باید آسان باشد:

این عقیده که انتخاب یک همسر باید ساده باشد و این انتخاب حامل یک شانس و یا اتفاق است. بنابراین فرد شاید تصور کند که برای انتخاب همسر به جای عمل کردن باید در انتظار یک اتفاق بماندتا حدی اشتباه است. چنین فردی در انتظار شانسی برای دیدار و عشق در اولین نگاه است!و معتقد است ازدواج هندوانه سر بسته است و هیچ کس از نتیجه آن مطلع نیست. در صورتی که برای داشتن یک ازدواج موثر و موفق باید تلاش کرد و شناخت لازم را در مسیری معتدل و روشن به دست آورد.  

 

بانوی شرقی همراه با اضافات

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٦ توسط زهرا | نظرات ()

عوامل موثر در شکل گیری ازدواج (قسمت اول)

انسان موجودى اجتماعى است و براى آنکه بتواند نیازهاى خود را در قبال تداوم حیات استمرار بخشد به زندگى گروهى و ارتباط با سایر همنوعان خود نیازمند است. از جمله نیازمندى‏ها، نیازهاى روحى و جسمانى است که با ازدواج و تشکیل خانواده برآورده مى‏شود. ازدواج عبارت است از «پیوند بستن دینى و رسمى یک زن و مرد براى شروع زندگى مشترک.» (انورى، 1381: 345) و یا «رابطه حقوقى است که براى همیشه یا مدت معین به وسیله عقد مخصوص بین زن و مرد حاصل شده و به آنها حق مى‏دهد که از یکدیگر تمتع جنسى ببرند.» (معین، 1377:216)

 

«ازدواج از نظر اسلام، پیمانى مقدس است؛ پیمانى که برقرارى آن بر اساس مقررات، آداب و رسوم، تشریفات و سنن و قوانین خاصى است. در سایه آن براى طرفین تعهدات و حقوقى پدید مى‏آید که تخلف آن موجب عقوبت و کیفر است.» (قائمى، 1375: 18)

ازدواج عاقلانه‏

حساسیت و اهمیت ازدواج تا اندازه‏اى است که بسیارى از پژوهشگران پیش از آنکه به عوامل شایع در روابط ارتباطى و محیطى خانواده گسیخته توجه کنند به زیرساخت و زیربناى خانواده نظر مى‏کنند. روشن است هر چه اساس و پایه زندگى بر حسب کنش منطقى و تفکرى صحیح صورت گیرد در آینده، کمتر با انباشت ناسازگارى‏ها و اختلاف همسران روبه‏رو خواهد بود.

طبق دیدگاه پارتو (جامعه‏شناس ایتالیایى)، کنش منطقى داراى سه جنبه متفاوت و مرتبط با هم است: هدف عینى، ابزار و وسایل متناسب با اهداف و در انتها تأیید آگاهان.

 

سؤال‏ها مى‏تواند به این شکل مطرح شود: آیا مى‏توان ازدواج را یک هدف عینى تلقى کرد؟ براى موفقیت در ازدواج نیاز است چه ابزار و وسایلى داشته باشیم؟ نقش والدین و دیگران تا چه اندازه مهم و معتبر است؟

در پاسخ به سؤال اوّل باید بپذیریم که ازدواج یک هدف عینى در جهت ارضاى نیازهاى درونى و تکامل روحى و حتى جسمانى است. اهداف ازدواج، در یک بیان کلى و همه‏پسند که مکتب اسلام بیان کرده، به اختصار عبارت است از:

1- پاسخ به نداى غریزه و فطرت‏ 2- ایجاد کانون آرامش براى همسران‏ 3- داشتن فرزند و تربیت کودکان و فرزندان سالم‏

4- حفظ عفت و پاکدامنى‏ 5- دوستى، محبت و عشق‏ 6- اجراى سنت رسول‏اللَّه(ص) 7- تأمین سلامت جسم و روان و برقرارى تعادل در وجود آدمى‏ 8-  کمک به تکامل و رشد یکدیگر.

با چنین کارکردهایى ازدواج یک هدف عینى است؛ منتها براى تکمیل شدن ابعاد کنش منطقى نیاز است به دو شرط دیگر نظرى بیندازیم.

ابزارها و وسایل متناسب ازدواج را مردان و زنان تشکیل مى‏دهند ولى شیوه چیدمان آنها در کنار یکدیگر و اینکه چه کسى، در چه صورت و با چه ویژگى‏هایى با شخصى ازدواج کند که نهایت کامیابى و لذت را در زندگى‏اش تجربه کند، بحث مفصلى است. گوناگونى فرهنگى، نژادى، قومى و حتى ژنتیکى سبب شده انسان‏ها هر کدام نسبت به دیگران منحصر به فرد و یگانه باشند. اندیشه دو نفر کاملاً شبیه به هم نیست؛ این مورد حتى در باره دوقلوهایى که از بسیارى جهات همانند هستند، قابل بیان است. این موضوع زمانى حساس‏تر مى‏شود که دو انسان از دو جنس مخالف قصد دارند روزها، ماهها و سال‏هاى زیادى در زیر یک سقف زندگى کنند. «باید چنان رفتار کنند که گویى مى‏خواهند دوست و رفیقى از جنس خود (نه از جنس مخالف) براى همه عمر برگزینند تا از افسون شهوت مصون بمانند.» (مساواتى‏آذر، 1374: 274).

منابع اسلامى ملاک‏هاى ازدواج را غالباً به این شکل مطرح مى‏کند:

1- توجه به بُعد مذهب و دیندارى‏ 2- داشتن اخلاق نیکو و حُسن خلق‏ 3- سلامت جسمانى‏ 4- توجه به خانواده‏ 5- توجه به اصل کفویت (همشأن بودن).

 

 انتخاب همسر متناسب و شایسته بیش از هر مسئله دیگرى در زندگى، نیازمند تأمل و دقت است. اهمیت این مسئله به خاطر این است که چون ازدواجى صورت گرفت گسست و فسخ قراردادى بدون تحمل فشارهاى روحى و آسیب‏هاى اجتماعى میسر نیست. امرى که با گزینش صحیح سبب خوشبختى و سرور مى‏شود اما در مقابل، گزینش ناصحیح، کوهى از مشکلات را به دنبال دارد.

شرط سوم در کنش عقلایى تأیید آگاهان است. در این قسمت مى‏توان به حضور والدین و سایرین اشاره کرد. به نوعى مى‏توان والدین و بزرگ‏ترها را «مظهر گرایش اولى» نامید (ساروخانى، 1375: 104).

 

ازدواج

ازدواج احساسى‏

در چنین ازدواج‏هایى همسران کفو هم نیستند. ملاک‏ها و همسانى‏ها رعایت نشده و موازین، آن گونه که باید در نظر گرفته شود ، خواه به عمد و خواه ناآگاهانه به فراموشى سپرده شده است.

اهداف هم مى‏تواند ناصحیح و نامناسب باشد ، از جمله ازدواج تنها به خاطر کامجویى و لذت جنسى، ازدواج تنها به خاطر کسب مال و ثروت، ازدواج به خاطر رسیدن به پست و مقام و ... .

عوامل زیادى در چگونگى شکل‏گیرى ازدواج عاشقانه مؤثر است مانند فقر فرهنگى، فقر اقتصادى، ازدواج تحمیلى، ازدواج ترحمى و موردى که در جامعه زیاد دیده مى‏شود. «شاید کمتر ازدواجى را بتوان سراغ گرفت که در آن هم مظاهر عالى عشق به چشم خورد و هم با تمامى معیارهاى مصلحت سازش یابد. در آنان که فقط به توسن علایق فردى و احساسات مجال مى‏دهند به زودى با سرماى سخت زمستانِ واقعیت مواجه شده و خواهند لرزید.» (ساروخانى، 1375: 104)

عشق بیانگر دلبستگى فیزیکى و شخصى متقابلى است که دو نفر نسبت به یکدیگر احساس مى‏کنند.

عشق چیست؟

عشق بیانگر دلبستگى فیزیکى و شخصى متقابلى است که دو نفر نسبت به یکدیگر احساس مى‏کنند. این روزها بسیارى از ما در باره این نظر که عشق همیشگى است تردید داریم اما معمولاً فکر مى‏کنیم که عاشق شدن از احساسات و عواطف انسانى ناشى مى‏گردد. براى زوجى که عاشق مى‏شوند کاملاً طبیعى به نظر مى‏رسد که بخواهند زندگى مشترکى را آغاز کنند و رابطه‏شان با یکدیگر در جستجوى ارضاى شخصى و جنسى باشد.

عشق در بهترین حالت یک ضعف اجتناب‏ناپذیر و در بدترین حالت نوعى بیمارى روانى تلقى مى‏گردد. (گیدنز، 1989: 10)

 

عشق: بد یا خوب‏

منطقى بودن رفتار ممکن است این تصور را در ذهن ایجاد کند که عشق در روابط همسران غیرضرورى و غیرقابل پذیرش است. اما هرگز چنین نیست بلکه عشق براى تداوم زندگى پس از ازدواج ضرورى و مهم است. عشق عنصر ناگریز خوشبختى است و هدیه‏اى است که از سوى خداوند براى زن و مرد از آسمان فرود مى‏آید ؛ پیوند دهنده قلب‏ها و روشنى بخش چشم‏هایى است که به امید داشتن هدف‏هایى والا مبادرت به آن کرده‏اند. هدف ما از بحث، عشق‏زدایى کردن و پاک‏سازى آن در ازدواج نیست زیرا همان گونه که ازدواج کورکورانه در اثر عشقى آتشین، ویران کننده و نامطمئن است، حسابگرى کامل در ازدواج، سرانجام مطمئنى نخواهد داشت.

 نقص ازدواج عاشقانه، کاستى در شناخت و آگاهى شخصى است که نیاز هست بیشتر به عیب‏هاى او نظر انداخت.

«مهم‏ترین دلیل جدایى به فرایند معیوب انتخاب همسر برمى‏گردد و اینکه ازدواج صرفاً بر اساس روابط احساسى و زودگذر شکل مى‏گیرد. تحقیقات نشان داده است 30 درصد طلاق‏ها در سه سال اوّل ازدواج رخ مى‏دهد چرا که در طى دو سال اوّل زندگى احساسات فروکش کرده و چهره واقعى افراد مشخص مى‏شود و مشکلات زندگى خود را نمایان مى‏سازد.» (تواناعلمى،1383)

 

آسیب‏شناسى ازدواج عاشقانه‏

فروپاشى و از بین رفتن بیشتر خانواده‏هایى که روزى عاشق یکدیگر بوده‏اند اولین آسیبى است که ازدواج‏هاى نامقعول و غیرمنطقى مى‏بیند. البته گاهى هم اتفاق مى‏افتد که منجر به ازدواج نشده آنگاه به مراتب دردناک‏تر از پیش مى‏باشد. افسردگى روحى، خودکشى و نومیدى از زندگى مى‏تواند بعدها در روابط فردى به وجود آید. دسته دیگر علاوه بر چشیدن ناکامى، متوسل به خشونت مى‏شوند و مى‏خواهند از این طریق آنچه را که نتوانستند به دست بیاورند جبران کنند. تیتر روزنامه در صفحه‏هاى حوادث، هر روز از چنین اتفاقاتى خالى نیست و ما شاهد هستیم قتل‏ها و جنایت‏هاى وحشتناکى به نام عشق و روابط عاشقانه صورت مى‏گیرد که نشان از جنون و بیمارى روانى آنهایى دارد که به نوعى سرخورده از عشق لقب گرفته‏اند.

منصفانه نیست مانند دکتر استل‏پنستى، عشق را نوعى تصور و تفاهم فرض کنیم و یا مانند «گیدنز» یک بیمارى روانى قلمداد نماییم ولى هر چه که هست اگر ادعا کنیم ازدواج هر چه سنجیده‏تر و مناسب‏تر و بر اساس عقل و منطق صورت پذیرد استحکام و پایدارى خانواده بیشتر خواهد بود؛ و هر چه زناشویى نامناسب‏تر و بر اساس رفتارى غیرعقلایى تأثیر گرفته باشد گسیختگى خانواده بیشتر اتفاق خواهد افتاد.

 

منبع :فارس

 

 

پلیس گشت میدان سرخ مسکو در کنار یکی از درهای ورودی به قلعه (کاخ) کرملین جوانی را بازداشت کردند که قصد داشت به زور وارد کرملین شود.

 

 

پلیس گشت میدان سرخ مسکو در کنار یکی از درهای ورودی به قلعه (کاخ) کرملین جوانی را بازداشت کردند که قصد داشت به زور وارد کرملین شود.

 

به گزارش راسخون به نقل از ریانووستی به گفته رییس پلیس ناحیه "کیتای گوراد" مسکو، بختیار 35 ساله ساکن جمهوری داغستان به مامورین پلیس گفت که برای دیدار با "دمیتری مدودف" رییس جمهور روسیه عجله دارد چرا که بحث مهمی در میان است! وی برای خواستگاری از دختر رییس جمهور روسیه باید به کرملین برود.

 

به نظر می‌رسد که این جوان جنوبی (مانند خیلی‌های دیگر) پوتین و مدودف را با هم اشتباه کرده است. چرا که دمیتری مدودف دارای یک فرزند پسر متوسط 1996 است، اما ولادیمیر پوتین نخست وزیر کنونی روسیه دو دختر دارد.

 

گفته‌های این جوان ناپخته قفقازی مامورین پلیس مسکو را متقاعد نکرد و این داماد نگون بخت را برای تشخیص و درمان به یکی از بیمارستان‌های روانی-درمانی پایتخت منتقل کردند. این در حالیست که این جوان داغستانی به گفته مامورین پلیس، بسیار ساده و متواضع بوده و لباس‌های پاکیزه‌ای به تن داشت.

 

آنطور که بعدا معلوم شد، این جوان داغستانی دو سال پیش برای پیدا کردن کار و تامین معاش به مسکو سفر کرده است. وی در آن زمان توانسته بود که در یکی از شرکت‌های ساختمانی کار مناسبی پیدا کند و طی این مدت بخشی از درآمد خویش را برای مادر، پدر و برادرش به داغستان ارسال کند.

 

بعد از بروز بحران مالی در کشور عملیات ساختمان سازی متوقف شد و بختیار نیز مانند بسیاری از کارگران روستایی بیکار شد. وی در آن زمان تصمیم گرفت که به فکر خوشبختی خود باشد و ازدواج کند، البته نه با هر دختری بلکه با دختر رییس جمهوری!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط زهرا | نظرات ()

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‏شود که می‏داند باید از شیر تندتر بدود و گرنه طعمه او خواهد شد!
و شیری که می‏داند باید از آهو تندتر بدود و گرنه گرسنه خواهد ماند!

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام وجود بدوی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٤ توسط زهرا | نظرات ()

پیله ابریشم : 
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای 

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید 

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه 

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه 

اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت 

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه 

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص 

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه 

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان 

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم 

پرواز کنیم

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط زهرا | نظرات ()

وقتی کسی را دوست داریم، تنها با گفتن "دوستت دارم" نمی‌توانیم به او ثابت کنیم که حقیقتا دوستش داریم. عشق و محبت، احساسی است که در ما نسبت به ‌کسی به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها ‌می‌کنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم :

1- ‌به او دروغ نمی‌گوییم
دروغ گفتن و هر نوع پنهان کاری نسبت به شخصی که دوستش دارید نه تنها حس اعتماد طرفین را از بین خواهد برد بلکه تداومی را برای ابراز دوستی در پی نخواهد داشت. چرا که در یک ارتباط زناشویی توام با عشق و محبت تنها راستی و صداقت است که بنیان تمام رفتارهای منجر به پذیرش متقابل را بوجود می آورد.

2- غرورش را نمی‌شکنیم
گاهی وقت ها شکستن غرور شاید برای رسیدن به خیلی چیزها خوب باشه ولی نه به این شکل که صراحتا برای طرف مقابل بکار ببرید. چون این کار یکنوع خورد کردن شخصیت و ایجاد تنشی را در پی خواهد داشت که شاید در یک زمان کوتاه جبران اینکار چندان هم ساده نباشد.

3- ‌‌به خانواده‌اش و کسانی که دوست دارد احترام می‌گذاریم
همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود، همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود، پس به ‌خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر وی به آنها احترام ‌بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.

4- ‌او را به باد نقدهای بیرحمانه نخواهیم گرفت
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست چون هر کسی ایراداتی دارد، اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات ‌شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. همیشه نقاط مثبت را در کنار نقاط منفی ببینید تا به همسرتان احساس ‌ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

5- ‌با او لجبازی نمی‌کنیم
وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابر ‌خواسته‌ها و رفتار او موضع گیری و لجبازی نمی‌کنید.

6- ‌وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب می‌شویم براحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی میکنیم
اشتباه کردن در زندگی، اجتناب ناپذیر است و یکی از راه‌های برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل، ‌عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در ‌برابر معشوق جایی ندارد.


  7- ‌او را در کارها و تصمیماتمان دخیل می‌کنیم
وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را ‌راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوشحال می‌کند، پس همیشه با او مشورت می‌کنید و ‌تصمیمات خود را به تنهایی نمی‌گیرید.

8- ‌اگر مخالفتی با او داریم با آرامش قانعش می‌کنیم
اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب ‌ناپذیر است اما ‌برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست ‌داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفت‌تان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه ‌می‌توانید قانعش کنید.

9- به او در کارهایش کمک می‌کنیم
زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو، ‌در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه ‌چیز همکاری می‌کنند. پس به راحتی می‌توان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.‌‌

10- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است به او کمک می‌کنیم
اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است ‌اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌کنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او ‌فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌که بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر کنید. گاهی ‌آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌کند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با ‌آرامش بی موقع خود، او را عصبانی‌تر نکنید چرا که او فکر می‌کند آنقدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت ‌است عین خیالتان نیست.

11- ‌می‌توانیم به راحتی اشتباهات او را ببخشیم و فراموش کنیم
درست است که بعضی اشتباهات بخشودنی ‌نیست اما تعداد آنها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش می‌آید که می‌توان با محبت از آنها ‌گذشت و با صحبت‌های منطقی، از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.

12- ‌از اینکه در کنارش هستیم خوشحالیم و نمی‌خواهیم از کنارش فرار کنیم
بعضی از زن و شوهر‌ها دائما ‌می‌خواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا وقت خود را با دیگران بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان، به ‌تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از اینکه در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت ‌می‌برید و می‌شود این خوشحالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.

13- ‌با لذت، گذشت خواهیم کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرمان می‌خواهیم
این گذشت به معنی نادیده ‌گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

14- ‌در جمله‌هایمان کمتر از "من" استفاده می‌کنیم و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گوییم
با کاربرد این روش در واقع کارهایی که ‌خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد.‌

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط زهرا | نظرات ()

من خودمم خوندم :

 

 

یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست

 که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

  

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است   

آدمی ساخته افکار خویش است 

  فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

 

برای روز های بارانی سایه بانی باید ساخت 

   برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

  

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند 

  هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

 

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست 

دوست داشتن امری لحظه ایست

ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

 

 

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند 

  ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود!

 

 

علف هرز چیه؟؟

گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده

 

 

زنان هوشیارتر از آن هستن که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند

 

 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط زهرا | نظرات ()

دروغ های مادر

 

داستان من از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎
کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی ‎
دانی که من ماهی دوست ندارم؟"و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم‎
ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می‎
کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."لبخندی زد و گفت: "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎
رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎
زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه ی او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎
های مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه ی من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: "پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم .با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم." و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه ی اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎
کنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت ...


این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگیشان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید و این سخن را با کسانی می‎
گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.


تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

این داستان توسط یکی ازدوستان به من گفته شده است.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط زهرا | نظرات ()

در گذشته نه چندان دور فرمانروایی تلاش می کرد تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، این کارش با مقاومتهای سرسختانه سرداری محلی مواجه شد مقاومت ها و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت بنابراین دستور داد تعداد زیادی سرباز مامور دستگیری سردار شوند .عاقبت سردار و همسرش در یک غافلگیری به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند .آنها برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت پس از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود فرمانروا دوباره پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.
سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط زهرا | نظرات ()

 

هنگامی که امام حسین (ع) با سپاه حر برخورد می کند ، دروقت نماز برای اصحاب خویش خطبه ای خواند؛ در قسمتی ازاین خطبه چنین آمده است :

ای یاران من! می بینید که چگونه بلا و شدت بر ما وارد گردیده. همانا راه و رسم روزگار وارونه شد و صورت کریه و زشت آن پدیدار گردید، و از نیکویی و معروف چیزی مگر بسیار ناچیز و فریبنده بر جای نمانده است و بر این برگشتگی خود ادامه داد، زیستن در این روزگار سخت ناگوار است. آیا نمی بینید که کسی به حق عمل نمی کند و برای باطل انتهایی نیست؟

در چنین وضعی یک مرد خدا باید طالب مرگ باشد و بدون تردید لقای پروردگار خود را آرزو کند و من در این شرایط مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمگران و ناپاکان را جز ذلت و ننگ نمی بینم.

سوگواری سالار شهیدان بر همه آزاد مردان

تسلیت باد



ادامه مطلب...

شهدادر قهقهه مستانشان و در شادی وصولشان


                    عند ربهم یرزقونند.       امام خمینی(قدس سره)


 


                                               قدم آهسته تربگذار       


                                   دمی بنشین


              شهید خفته این خاک را بو کن


                      که روزی استخوان دست و پایش را


                                           بهمراه سری خشکیده آوردند


   تمام پیکرش این بود


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ توسط زهرا | نظرات ()

 چه انتظار عجیبی ! 
 تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!
 عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت،
 چه بی خیال نشستیم ، نه کوششی نه وفایی،
 فقط نشسته و گفتیم : خدا کند تو بیایی!

تعجیل در فرج امام زمان صلوات

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ توسط زهرا | نظرات ()

ک رو ز آموزگار از دانش اموزان که در کلاس بودند پرسید:آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند:با بخشیدن عشقشان را معنا میکنند.برخی (گل دادن وهدیه و حرفهای دلنشین) را راه بیان عشق عنوان کردند شماری هم گفتند( باهم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی )راه بیان عشق میدانند.درآن بین پسری برخاست وپیش از اینکه شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد :یک روز یک زن وشوهر جوانی که هردو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفته بودند آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخکوب شدند یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن وشوهر ایستاده وبه آنان خیره شده بود شوهر تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود رنگ زن وشوهر پریده بود ودر مقابل ببر جرات حرکت کوچکی نداشتند ببر آرام به طرف آنان حرکت کرد همین لحظه مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد وهمسرش را تنها گذاشت بلافاصله ببر به سمت مرد دوید وچند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش رسیدببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان به اینجا رسید که دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن دو.اما راوی پرسید:آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر عمرش چه فریاد میزد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته بود که اورا تنها گذاشته بود.

 

راوی جواب داد:نه آخرین حرف مرد این بود که"عزیزم تو بهترین مونس من بودی از پسرمان خوب مراقبت کن وبه او بگو پدرت همیشه عاشقت بود"

 

قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:همه زیست شناسان میدانند که ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی داشته باشدیا فرار کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واو را نجات داد.

 

این صادقانه ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم بود

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ توسط زهرا | نظرات ()

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشـق یـعنی جادوش کنی

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ توسط زهرا | نظرات ()


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ توسط زهرا | نظرات ()

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد، 

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ! 

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند 

پرهایش سفید می ماند 

ولی قلبش سیاه میشود 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی) 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم 
(دکتر علی شریعتی) 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری 
(دکتر علی شریعتی) 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی) 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد 
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
من چیستم؟ 
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب 
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان 
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ 

* * * ** * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
چه امید بندم در این زندگانی 
که در نا امیدی سر آمد جوانی 
سرآمد جوانی و ما را نیامد 
پیام وفایی از این زندگانی 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
آیا در این دنیا کسی هست بفهمد 
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟ 
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود 
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم 
و هنگامی تشنه آتش شدم، 
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...! 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

از دیده به جاش اشک خون می آید 
دل خون شده ، از دیده برون می آید 
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق 
می دید که آهنگ جنون می آید 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
چو کس با زبان دلم آشنا نیست 
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم 
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر 
که از یاد یاران فراموش باشم 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد، 
آدمی را همواره در پی گم شده اش، 
ملتهبانه به هر سو می کشاند 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست 

اسراف محبت است 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان. 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ توسط زهرا | نظرات ()

خدایا عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم , عجیب آنکه از خود میگویم منم میزنم خواهش دارم و آرزو میکنم خدایا... تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی تو مرا به آتش عشق سوختی تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی. خدایا ... تو به من پوچیه لذات زود گذر را نمودی ناپایداری روزگار را نشان دادی لذت مبارزه را چشاندی ارزش شهادت را آموختی خدایا تو را شکر میکنم که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی. فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بلاخره شهادت است "بهترین جای نجواهای دکتر اینجاست خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که عصاره ی حیات انسان است آنگاه که در آتش عشق میسوزم یا در شدت درد میگدازم یا در شوق زیبائی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای وجودم روح میشود لطف میشود عشق میشود سوز میشود و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود و بعنوان زیبا ترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد در دامان وجود فرو میچکد. اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقدیم خواهم کرد خدایا تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان توفان حواث بغرم تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم تو مرا زهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم و هنگام پیروزیو جشن و تقسیمه غناعم دامنه خود بر گیرم و در کویر تنهائی با خدای خود بمانم. خدایا تو را شکر میکنم که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی. خدایا تو را شکر میکنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی تو را شکر میکنم که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروهم را برای همیشه داغ دار کردی دلم را سوختی و شکستی تا فقط جایگاه تو باشد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط زهرا | نظرات ()

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط زهرا | نظرات ()

 

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 

در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 

لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی 
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم 

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی 
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم 

از شوق  شکرخند  لبـش جان نسپـردم 

شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم 

بشکسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر 
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم 

هر چند « امین » ،  بستۀ  دنیا نیـم اما 
دلـبـسـتـۀ  یــاران خــراسـانـی  خویشم

 

این شعر رو می تونی با صدای دلنشین خود آقا بشنوی.

                                                   دانلود

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط زهرا | نظرات ()

همیشه کَسی رو 
برای دوستی، انتخاب کن 
که قلبِ بزرگی داشته باشه 
تا برای جا شدن تو قلبش خودتو براش کوچیک نکنی !.

از من گفتن، از تو، شاید نشنیدن !!!!!!.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط زهرا | نظرات ()

سلام من به محرم به ماه دلبر زینب
به اشک سینه زنانش به نزد مادر زینب


سلام من به محرم به آنکه صاحب آن است
به کاروان بهاری که در مسیر خزان است


سلام من به محرم به پرچم غم زهرا
به گیسوان سفید وبه قامت خم زهرا


سلام من به محرم به گاهواره اصغر
به جسم غرقه به خون وگلوی پاره اصغر


سلام من به محرم به ناز اشک ابالفضل 
به آن دو دست قشنگ وبه زخم مشک ابالفضل

alt                 alt

التماس دعا...

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط زهرا | نظرات ()

دوستی نوشته بود:‌یادمان نیست که نیامدیم که بمانیم!

اینجا خانه ی ما نیست! برای چی باید بجنگیم؟! برای چی باید از دیگران نردبان درست کنیم و بریم بالا؟!‌ برای چی پا رو دلِ‌ مردم بذاریم که دلمون خوشحال بشه؟ اینجا ملک ابدی ما نیست!

اینجا اونقدر بزرگه که لازم نیست جای کسیو بگیری. اونقدر جا هست که می تونی جای خودت رو پیدا کنی.

فقط باید جای درست رو پیدا کنی! جای درست.

؟؟ جای من کجاست؟

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

 

حالا دیگه نمیشه بخندی...

میشه به جورابت که بوی گربه مرده گرفته بخندی...
میشه به دوستت که صبحانه کنسرو تن ماهی رو با چایی شیرین میخوره بخندی...

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()


تعریف عشق

نکته ی مهمی که در ارتباط عاشقانه بین دختر و پسر مفید و قابل توجه است اینکه عشق افراط در محبت

است و از دوستی خاص تر و محدودتر است و عشق جز بین  دو نفر امکان ندارد .
اما عشق از سویی Â« شیفتگی Â» که محبت شدید اما یک طرفه است متمایز است و از سویی دیگر : عشق از Â« هوس Â» که ترابط بین افراد فراوان است ، متمایز می شود . کلام و نگاه عاشقانه ، صادقانه و خالصانه است اما کلام و نگاه هوس آلود مبتنی بر دروغ ، ریا و نفاق است . محور عشق ، دگر خواهی است و محور و مدار هوس ، خودخواهی و ...
در این پست بدون بحث از حسن و قبح عشق ، عشق در معنای محبت شدید بین دو فرد بعنوان یک واقعیت ( Fact ) بیرونی و برخی ابعاد و اوصاف و شرایط آن مورد توجه و بحث قرار می گیرد .

اقسام عشق

عشق در یک معنا به دو قسم حقیقی و مجازی تقسیم می شود . در عشق حقیقی ، محبوب خداوند و صفات

و افعال اوست و لکن در عشق مجازی محبوب و معشوق ، ظواهر دنیوی است و رابطة عاشقانة دختر و پسر نیز از اقسام عشق مجازی و از مصادیق عشق زمینی محسوب می گردد.

از نگاهـی دیگر مجموعة روابط عاشقانة زن و مرد در چهار شکـل Â« عشق مرد به مرد ، مرد به زن ، زن به زن ، زن به مـرد Â» خلاصـه می شود . در روابط دختر و پسر یک شکل ( یعنی عاشق پسر و معشوق دختر ) بسیار متدوال تر است زیرا ؛

اول : زن از مرد و به تبع آن دختران از پسران زیباترند و زیبایی نیز عشق آفرین است . از آنجا که زنان و دختران در مقایسه با مردان و پسران عموما و غالبا زیباترند و در نتیجه مجذوب ، محبوب و معشوق پسران واقع می شوند .

دوم : شاید در فلسفة چنین زیبایی برای دختران در مقابل پسران بتوان گفت که خالق آدمیان ، از آن رو جنسی را بر جنس دیگر ترجیح داد که تـوازن بین این دو جنس در بعد Â« جسمـی» برقرار گردد . اگر آدمـیان دارای سه بعد Â« قلب و دل Â» ، Â« عقـل Â» و Â« جسم» اند ، غالبا پسران از دختران در حوزة جسمی نیرومند تر و قوی ترند ، اما زیباتر بودن دختران از پسران باعث می شود که پسران با همة قدرت ، ادعا و... اسیر دختران شوند و در روابط عاشقانه برای آنها فداکاری کنند ...

سوم : هویت جنسی دختر و پسر همسان نیست ( گر چه هویت انسانی برابر دارند) و چون دختران زیباترند ، اگر زیبایی های خود را نابجا عرضه کنند ، هم ارزان فروخته می شوند و هم ممکن است برایشان خطرساز باشد .

چهارم : از آنجا که عشق و زیبایی قرین یکدیگرند و نیز دختران مظهر و نماد زیبایی اند از این رو حتی در

توصیف و بیان زیبایی معشوق حقیقی نیز از ویژگی های زنان و دختران (چشم ، ابرو ،خال و لب ،زلف،گیسو   .و ...) بهره برده اند.

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

 

ضعیف ترین کلمه حسرت است آن را نخور

سمی ترین کلمه غرور است بشکنش

لطیف ترین کلمه لبخند است آن را حفظ کن

صمیمی ترین کس دوست است او را فراموش نکنسبز

 

امشب به رسم عاشقی یادی زیاران  میکنم

در غربتی تاریک وسرد از غم حکایت می کنم

امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد

آیا تو هم در یاد من هستی در این شبهای سرد

 


 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

گفتم فراموشت کنم                                    

تو سینه خاموشت کنم                 

    گفتم دیگه دلم نگیره

                          واسه‌ی دلتنگیات

                                        دیگه دل پر نکشه

                                                    دنبال ناز و خنده‌هات

                                                     گفتم که این سفر دیگه

                                                      آخر قصه‌ی من و توست

                                             اونچه گفتنش محاله

                            قصه برگشتن توست

         کاش می‌شد از یادم بری    

     از تو خیال من بری                 

برداری خاطراتتو                              

از روزگار من بری                                              

چه کنم بازهم به یاد خنده‌هات گریون می‌شم                                 

مثل آسمون دلم می‌گیره، بی بارون می‌شم           

              دوباره، دلم هواتو داره و گریون و خستم

                                  با یه دنیا انتظار اینجا به یاد تو نشستم

                                     تا بیای عطر موهات بپیچه تو هوای خونه

                        تو بیای و توی این خونه دیگه غمی نمونه

                      کاش می‌شد از یادم بری

           از تو خیال من بری

برداری خاطراتتو       

از روزگار من بری                       

                                                                

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٥/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

من این پایین نشستم سرد و بی روح

                         تو داری میرسی به قله کوه

                                    داری هر لحظه از من دور میشی

                     ازم دل میکنی مجبور میشی

تا مه راه رو نپوشونده نگام کن         

اگه رو قله سردت شد صدام کن                        

یه رنگ مرده از رنگین کمونم    

                 من این پایین نمیتونم بمونم

                               تا مه راه رو نپوشونده نگام کن

                                            اگه رو قله سردت شد صدام کن

                                یه رنگ مرده از رنگین کمونم

            من این پایین نمیتونم بمونم

منم اون که تو را داده به مهتاب          

کسی که روتو می‌پوشونه تو خواب                                

کسی که واسه آغوش تو کم نیست            

      می‌خوام یادم نره، دست خودم نیست

                         اگه رو قله سردت شد صدام کن

          یه رنگ مرده از رنگین کمونم            

من این پایین نمیتونم بمونم                          

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٤/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

 

                       داغی در سینه دارم جاودانی

عمر من مرگی است نامش زندگانی

روزها به امید آمدنت زیر پنجره صبر به انتظار ایستاده ام

ولی دست تقدیر حکایتی دیگر داشت                                   

 حکایت یک حقیقت

                    و آن حقیقت کوچ تو بود

                     حقیقتی که هیچوقت فکرش را نمی کردم

                                         نه... دلم باور این داغ را دیگر نداشت

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۳/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

یک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار برای بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم

  

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم. خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم‌

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٢/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()

خدایا تو خود می‌دانی انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است...

 

 

چه زجر می‌کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱/۱ توسط زهرا | نظرات ()

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()

 

فقط  و فقط  یکبار امتحان کنید!!!

عطر ادو پرفیوم مردانه

این محصول را برای همسرانتان بخرید و خود استفاده نمائید تا همیشه از رایحه شما لذت ببرند

  این محصول برای اولین بار در سراسر کشور عرضه می شود

و به مناسبت آغاز سال جدید با قیمتی استثنائی ارائه می گردد.

خرید

 کمپانی سازنده آن،  شرکت ادو  پرفیوم  این محصول را به عنوان  روشن کردن آدم عاشق پیشه نام  نهاده است این  محصول همیشه شما را آنچنان جذاب نشان می دهد که گرمای عشق را هر لحظه در وجودتان شعله ور می کنید .

 

عطر ادو پرفیوم بسیار خوش بوی -بادوام و جذاب میباشد 

کمپانی سازنده آن شرکت ادو پرفیوم این محصول را به عنوان محصول برتر سال 2009 ویژه بانوان اعلام کرده است.

 

 

بهترین محرک جنسی برای آقایانی که عاشق جذب شدن همسرانشان  و زوم

 شدنشان روی رایحه  آنهاست میباشد

 با اثر گذاری بر  سیستم عصبی و واکنش هورمونی این محرک پر فروش ترین

 رایحه جهان  شناخته شده است.

محصول پرفروش سال 2008-2009 برای تمام مردم جهان

معرفی شده به عنوان محصول هورمونی محرک سال 2009

 عطر ادو پرفیوم بسیار خوشبو بارایحه ای دل چسب ونشاط آور

عطر ادو پرفیوم ترکیبی از بهترین اسانسهای دنیا است

 و  نیرو بخش و  بسیار پرطرفدار می باشد.

شما با این محصول بی نیز جذابیتتان صد برابر می شود. و نیز بهترین عطر محرک جنسی مشترک بین  آقایان و خانمها میباشد.

 این محصول در تمام فصول   بسیار مورد استفاده قرار میگیرد. که با ترکیبی از گل های تازه  تهیه شده است .

سفارش خرید

 

برای ورود به سایت این آگهی کلیک کنید

 

 

ادو پرفیوم عطر روز مادر


بهترین هدیه را برای عزیز ترین تان بخرید

فقط  و فقط  یکبار امتحان کنید!!!

 


عطر ادو پرفیوم زنانه

 

خرید

 

عطر ادو پرفیوم بسیار خوش بوی -بادوام  و جذاب میباشد کمپانی سازنده آن شرکت  ادو  پرفیوم  این محصول را به عنوان محصول برتر سال 2009 ویژه بانوان اعلام کرده است.

این شرکت  اعلام کرده این محصول را برای سیندرلا های امروزی طراحی  و تولید کرده است . و  اینکه از برترین ها  و پرفروش ترین های اروپا و  حتی کشورهای حوزه خلیج فارس و ایـران می باشد.

معرفی شده به عنوان عطر ادو پرفیوم هورمونی محرک

بهترین محرک جنسی برای خانم های  که عاشق جذب شدن همسرانشان  و زوم  شدنشان روی رایحه آنهاست میباشد. این رایحه عجیب علاقه همسرانتان را به شما چندین برابر می کند و  با اثر گذاری بر  سیستم عصبی و واکنش هورمونی اثر گذاری خاصی دارد . 

این محرک پر فروش ترین  رایحه جهان  شناخته شده است.

به گفته کمپانی سازنده  این محصول برای  خانمهای خوش تیپ با نشاط  وخوش ذوق  بسیار مناسب است .

عطر ادو  پرفیوم شما را همچون ستاره ای در مجالس و مهمانیها می درخشاند  و دیگران را به این باور می رساند که شما جذابترینید و به شما  احساس جوانی می بخشد و  آنچنان شما را بانشاط  می سازد  که در تصورتان هم نمی گنجد و هر لحظه شما را عاشق و عاشق تر می کند درخشان، شاداب، بسیار متفاوت و یقینا زنانه برای تمامی خانم های که عشق را ...

 معرفی شده به عنوان جدیدترین مد   آقایان و خانم های شیک پوش
 

این محصول به دو صورت زنانه و مردانه وارد بازار شده است که محرک و جذاب کننده نیز میباشد .

اگر به فکر هدیه ای برای همسرتان هستید این محصول را برای خود بخرید

تا همسرتان همیشه از جذابیت شما لذت ببرد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٩ توسط زهرا | نظرات ()

 

 

بر اساس تعدادی از پژوهش‌های علمی انجام شده در مرکز پژوهش‌های ملی قاهره، خواندن نماز صبح در زمان مقرر خود، موجب فعال شدن کار سلول‌های بدن و جلوگیری از ابتلا به تومورهای سرطانی می‌شود. 

به گزارش ایسنا، دکتر سعید شلبی از اساتید این مرکز گفت: پژوهش‌ها موید این مطلب است که خواندن نماز صبح در زمان خود، به جلوگیری از ابتلا به بیماری‌های قلبی و هم‌چنین تنظیم کار هورمون‌های بدن و گردش خون کمک می‌کند. 

وی افزود: بر اساس این پژوهش در زمان ادای نماز صبح، تمامی اعضای بدن در اوج فعالیت‌هایشان قرار دارند، به گونه‌ای که ترشح هورمون‌ها به ویژه آدرنالین که ترشح آن در ساعت 5 صبح شروع می‌شود، افزایش می‌یابد و به فعال شدن تمامی اعضای بدن و جلوگیری از تومورهای سرطانی کمک می‌کند.




هم‌چنین هوای پاک صبحگاهی دارای مقادیر زیادی اکسیژن است که موجب فعالیت قلب، کاهش انقباضات رگ‌های خونی، تنظیم کار هورمون‌ها و بهبود کار حافظه می‌شود


منبع:http://kazembashiri.blogfa.com/

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢٠ توسط زهرا | نظرات ()

پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر کوچکم این را پرسید♥ من به او خندیدم♥ کمی آزرده و حیرت زده گفت♥ روی دیوار و درختان دیدم♥ بازهم خندیدم♥ گفت دیروز خودم دیدم♥ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد♥ آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید♥ بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتی غم♥ سقف کوتاه دلت را خم کرد♥ بی گمان می فهمی♥ پنج وارونه چه معنا دارد.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢٠ توسط زهرا | نظرات ()
Bia2BND.Com

یه دقیقه سکوت به احترام همه ی اون اس ام اس هایی که هیچ وقت به مقصد نرسیدند


اولین جلسه عشقان برگزار نمیشه ! چون عشقم الان داره اس ام اس میخونه !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دفتر نقاشی من تو شهر غم گم شده، به کی بگم با معرفت دلم برات تنگ شده؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ة ة
...
...
دلم برات تنگ شده بود، چشمامو فرستادم تا ببینمت..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

,

|""""""""""|_:!""-.,

,

"@@"""""" ""@""

,


ده تن آجر فدای زیر بنای وجودت

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ادامه مطلب را از دست ندهید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱٩ توسط زهرا | نظرات ()
Bia2BND.Com

در کنار رویاهایم همیشه یک صندلی خالی برای تو هست چه بنشینی چه بروی دوستت دارم

زندگی مثل دیکته است ، هی غلط می نویسیم و هی پاک می کنیم ، دوباره می نویسیم و باز پاک می کنیم ، غافل از اینکه یه روز داد می زندد ورقه ها بالا !

تا قاف ترین قله ی هستی، سیمرغ ترین همسفرم باش، من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم، تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .
ادامه مطلب را از دست ندهید


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۳ توسط زهرا | نظرات ()
صدف


مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
و گفت: "برای این صدف اوضاع فرق کرد… !"

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۳ توسط زهرا | نظرات ()
صدف


مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت
و گفت: "برای این صدف اوضاع فرق کرد… !"

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۳ توسط زهرا | نظرات ()
تغییر اوضاع

 
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.

 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟


مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد…!"

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۳ توسط زهرا | نظرات ()
دروغهای مادرم


"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

 



ادامه مطلب...

 

10 راه ساده برای آرامش بخشیدن به زندگی


زندگی در بهترین حالت خود، آشفته و پرهرج و مرج است. همه ما همیشه در عجله هستیم، چند کار را به طور همزمان انجام می دهیم و سعی می کنیم برای همه آدم ها همه کار بکنیم و ندرتاً وقت کافی برای خودمان می گذاریم. همه ما در جستجوی آرامشیم اما معمولاً آنچه که لازمه دستیابی به آن است را انجام نمی دهیم و دنبال راه هایی برای به دست آوردن آرامش می رویم که فقط هرج و مرج زندگیمان را بیشتر می کنند.

در این مقاله راه های ساده ای برای ایجاد آرامش در زندگی به شما پیشنهاد می کنیم:

1) بدانید که کنترل هیچ چیز در دنیا به جز خودتان در دست کسی نیست. خودتان تنها چیزی هستید که کنترل کامل روی آن دارید. وقتی این مسئله را درک کنید، و براساس آن دیدگاه و عملکردهایتان را تغییر دهید، زندگیتان بیش از پیش آرام خواهد شد. وقتی سعی می کنید آدم های دیگر یا موقعیت هایی که فرای کنترل شماست را کنترل کنید، فقط زمانتان را هدر می دهید و بر آشفتگی زندگیتان اضافه می کنید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢ توسط زهرا | نظرات ()

 

حتما دست همسرتان را بگیرید !

گرفتن دستان شریک زندگی، درد را کاهش می‌دهد.

هندونه: دانشمندان بر این عقیده‌اند که «گرفتن دستان همسر» می‌تواند درد افراد را در شرایط ناراحتی کاهش دهد.

محققان در جریان تحقیقات خود به این نتیجه رسیدند که لمس کردن و یا دیدن تصویر شریک زندگی، می‌تواند باعث کاهش درد افراد شود. این موضوع حداقل در مورد زنان درست است.

این کشف جدید که توسط روان‌شناسان دانشگاه کالیفرنیا حاصل شده است، اهمیت روابط اجتماعی را مورد تاکید قرار می‌دهد.

«نایومی آیزنبرگر» یکی از محققانی که در این مطالعه شرکت داشته است می‌گوید: «زمانی که زنان به عکس‌های همسرشان نگاه می‌کنند – نسبت به زمانی که عکس‌های یک شی‌ء یا فرد غریبه را تماشا می‌کنند، واقعاً درد کمتری در برابر محرک‌های گرما از خود نشان می‌دهند».

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/۱ توسط زهرا | نظرات ()

لذت های کم هزینه

اگر کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی که معلوم نیست کی باشد نباشیم...در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ... 
1-گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم. 
2 -سعی کنیم بیشتر بخندیم. 
3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم. 

ادامه مطلب را از دست ندهید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

عاشقی از زبان مشاغل مختلف

راننده :
دیگه دارم کم کم ریپ میزنم مثل ماشینهای تصادفی شدم اگه همینطوری پیش بره باید برم زیر دست اراقچی قلبمم به روغن سوزی افتاده پدرعشق بسوزه
معلم ریاضی :
.
.
.
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

وقتی ریاضی دان عاشق می شه

منحنی قامتم، قامت ابروی توست
.
.
.
.
.
بفیه در ادمه مطلب


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/٢٤ توسط زهرا | نظرات ()
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۸/۱٧ توسط زهرا | نظرات ()

 

استادى از شاگردانش
پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم
داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که
خشمگین هستند صدایشان را بلند
می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى
کردند و یکى از آن‌ها گفت:

برای فهمیدن جواب به ادامه مطلب بروید



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٧ توسط زهرا | نظرات ()

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٦/٢٧ توسط زهرا | نظرات ()

Bia2BND.Com

تعجب نکنید ، این تنها عنوان فیلم سینمایی یا رمان نیست. عنوان مقاله های آموزشی و علمی نیز می تواند باشد! چون حقیقت دارد. مطالعات امروز حاکی از این حقیقت است که فاکتورهای دیگری نیز در کیفیت ازدواج موثر هستند. بیشتر خوانندگانی که مشغول مطالعه این متن هستید ، به دنبال عشق گمشده خود نیز می باشید....

بقیه مطالب در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات