
آهای حاجی پاشو چه وقت خوابه
پاشو دیگه وقت حساب کتابه
هو، نگو این کیه که آزار داره
پاشو ببین کفن با هات کار داره!
چه هیکلی زدی به هم، آفرین
چش نخوری، قد و برم آفرین
بیخودی زور نزن دیگه تو مُردی
چن ساعتی میشه که جون سپردی
حالا دیگه وقت حساب کتابه
داد نزنی مُرده ی زیری خوابه
مُردهی زیری آدمی خلافه
تیزی باهاش دَفنه تو غلافه
قاط بزنه تیزی رو وَر میداره
میزنه و بابا تو در میاره
یادت میاد چه روزگاری داشتی
چه اسکناسا که روهم میذاشتی؟
هی اسکناس میذاشتی رو اسکناس
اونم با پول رشوه و اختلاس
میگفتی یک وعده غذا کافیه
صرف غذا باعث علافیه!
میگفتی یک آدم با کیاست
باید کُنه تو زندگی قناعت
لباس ده سال پیشت تنت بود
هم تن تو هم تن اون زنت بود
بعد شعار ضد صهونیستی
سر میدادی شعار ساده زیستی!
میگفتی آدمی که ساده زیسته
نمره زندگیش همیشه بیسته
لباس وصلهدار تنت میکردی
هزار تا نفرین به زنت میکردی
میگفتی روسری برات خریدم
نمیدونی چه زحمتی کشیدم
فقط یادت باشه به هر بهونه
باید هف هش سالی سرت بمونه
عروسی و عزا سرت کن خانوم
خلاصه هر کجا سرت کن خانوم
زیاد نشورش یهو رنگش میره
رنگ گل سرخ و قشنگش میره
هَف هَش سالی با روسریت صفا کن
تو این هف هش سال حاجیتو دعا کن
الگوی مصرف که نداشتی حاجی
هر چی که داشتی جا گذاشتی حاجی
خیال نکن دنیا هنوز همونه
پشت سرت نفرین این و اونه
تو شیشه کردی خون هر فقیرو
چقد بیچوندی مردم اسیرو
خیال نمیکردی یه ذره هیچم
یروز منم دور تنت بپیچم!
مصرف کارای بدت زیاد بود
خیلی کارات قابل انتقاد بود
یادت میاد همسایهتون نون نداشت

حتی پول دوا و درمون نداشت؟
یادت میاد گفتی به من چه ول کن
این آدما رو زنده زنده گِل کن؟
ببین همون همسایه صبورت
خاک داره با بیل می ریزه تو گورت!
یکی نبود بهت بگه که بسه
خدا همیشه جای حق نشسته؟
یادت نبود فشار قبری هم هس
خورشید حقی پشت ابری هم هس؟
هیچکی بهت نگفت فلانی مُرده؟
نکیر و منکر به گوشت نخورده؟
نکیر و منکر دوتا بیگناهن
پیام دادن دارن میان، تو راهن!
اهل مزاح و رشوه خواری نیستن
اونجوری که تو دوس داری نیستن
تو مَرد نیستی تو شبیه مَردی
چرا که اصلاً کار خوب نکردی
کاری که اینجا دستتو بگیره
البته این حرفا واسه تو دیره!
اونقدِ حرص مال دنیا خوردی
تا آخرش سکته زدی و مُردی
کاش واسه پول دلت پُر از غم نبود
مصرف انسانیتت کم نبود
عشق
دوری جستن
از آزردن دیگری
دوری جستن
از شکل دلخواه خود دادن به او
دوری جستن از تسلط بر او
و دوری جستن
از فریب دادن اوست
عشق
بهانه ای برای عدم پیشرفت
بها نه ای برای بهتر نشدن
بها نه ای برای کوچک نمودن آرزوها
و بها نه ای برای اطمینان بیجا به دیگری
نیست
عشق
صداقت کامل داشتن با هم
رویاهای هم را سهیم بودن
تلاش در رسیدن به هدف ها یی مشترک
و بر دوش گرفتن عا دلانه مسئولیت هاست
عشق دلیل زندگی است
من چیستم ؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای
رازی نهفته در دل شب های جنگلی
.
من چیستم ؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار
.
من چیستم ؟
بر جا ز کاروان سبک بار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
.
من چیستم ؟
یک لکه ای زننگ به دامان زندگی
و زننگ زندگانی آلوده دامنی
یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
.
من چیستم ؟
…
…
.
من چیستم ؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ
" دکتر علی شریعتی "
حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو برازنده فضلی و سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیائی
همه عزّی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
شاعر:سنائی
((قاصدک این نامه را با خود ببر ))
قاصدک از تو خبر آوردند!
که دلت خسته ز دیدار من است!؟
همه سرمای زمستان دیدم
تو فقط پیک بهارم بودی
قاصدک،پر پرواز تو را باد بچید!
که پیام دل ما را به آن کوچه رساندی دیشب!؟
تا به کی گوش به فرمان نسیم سحری؟
گر نداری دل عاشق لااقل آزاده باش!
گفته بودی دلخوشی خوشتر ز دلباختگیست!! دل مباز
گر دل ببازی خوشی دل را ز یادت میبرد؟!!
گفته بودم : آرزویم را به تو ای نارفیق!
راز دل را بر دل بیگانگان پنهان بدار ، من نگفتم؟؟
داد از این بیداد تو!!
چون دو هفته سال بهر انتظار یک خبر آسان نبود
قاصدک همخانهای اینجا نبود قاصدک میخانهها جای دل تنها نبود
جام می را من به خون دل همی پر کردهام
آشیان دل به پابوس پیام آور نشست
بس که شلاقش زده آن نارفیق پایش شکست
قاصدک این رسم دلداری نبود
قاصدک این رسم دلداری نبود
دوش رفتم که سر کوچه ببندم تاج گل
گر تو آئی خستگی را سرکنی بر بام گل
لنگ لنگان آمدم بهر پیامت قاصدک
سر آن کوچه دگر بلبل بیچاره نبود!!
در سکوت دل خود زیر مهتاب بلبلک آنجا نبود
به قفس خندیدم که درش باز و پیامی بر جاست
خط این نامه به امضای تو بود!!
که دلت خسته شده از دل ما
قاصدک هر جا که هستی خوش نشین باش و بدان
ساده دل دل را به زلف یار میبازد چه خوش
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروریخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: - ” از این عشق حذر کن! لحظهای چند بر این آب نظر کن، آب، آیینة عشق گذران است، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد، چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“ باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم فریدون مشیری |
همه چی آرومه
تو به من دل بستی
این چقدر خوبه که
تو کنارم هستی
هـــمه چی آرومه
غصهها خوابیدن
شک نداری دیگه
تو به احساس من
همه چی آرومه
من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا
به خــــودم میبالم
تو به من دل بستی
از چشمهات معلومه
من چقدر خوشبختم
همه چی آرومه
خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم.
هرشب سراغی ازگل نرگس بگیریم.
عمر گل نرگس هزار و یک بهار است.
عمرگل نرگس به قدر انتظار است
گفتم یکم بخندیم
نگیددیونه است
رسمه عاشق بودن همیشه درغم نیست
دوستی از دوستانم در درود
همسرش مرد و عزادارش نمود
تا عزاداری به رسم آن دیار
آبرومندانه گردد برگزار
آگهی در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد
چای و قهوه ، میوه ، سیگار و گلاب
لای خرما مغز گردو بی حساب
تاق شال دست باف فومنی
تکه حلوا لای نان بستنی
منقل اسپند و عود کاشمر
شربت و شربت خوری ، قند و شکر
فرش ابریشم به نقش یا علی
قاری و مداح و میز و صندلی
ترمه و جام و قدح یک در میان
گیره ی نقره برای استکان
حجله سیصد چراغ یک تنی
رحل و سی جزء و بلن گوی سونی
بر در و دیوار خانه صد قلم
بیرق و ریسه ، کتیبه با علم
در میان مجلس و ما بین جمع
ده چراغ زنبوری ، پنجاه شمع
قاب کرده وان یکاد و چارقل
نصب کرده در میان تاج گل
باز تا شادان شود در آن جهان
روح آن مرحومه ی خلد آشیان
واعظی با فهم و دانا و بلد
کرد دعوت تا سخنرانی کند
آشنایان قدیمی هرکدام
آمدند از راه یک یک با سلام
اهل فامیل ریا کار و دغل
کاسب و همسایه و اهل محل
دوستان با وفا با تربیت
آمدند از بهر عرض تسلیت
مجلسی با احترام و با شکوه
لیک واعظ غایب و او در ستوه
گرچه رسما گشته دعوت، ممکن است
جای بهتر رفته آن معده پرست
مجلسی با آن شکوه و احترام
بی سخنرانی نمی گردد تمام
مجلس با آبرو و با وقار
بی سخنرانی بود بی اعتبار
ساعتی بی واعظ و منبر گذشت
عاقبت صاحب عزا بی تاب گشت
رفت در پس کوچه ها پیدا کند
واعظی تا مدح میت را کند
دید شیخی با عرقچین و عبا
ریش و نعلین و عصا ، شال و قبا
گفت : ای دستم به دامانت بیا
از غم و غصه رهایم کن ، رها
مجلس ختمی است وعظی مختصر
پول بستان ، آبرویم را بخر
شیخ از هول حلیم روغنی
رفت با سر توی دیگ ده منی
آمد و شد در عزایش نوحه خوان
طبق عادت هی چاخان پشت چاخان
بی خبر کان مرده زن بوده نه مرد
رفت بر منبر سخن آغاز کرد :
او بری بود از بدی و هرزگی
می شناسم من ورا از بچگی
من خودم او را بزرگش کرده ام
کودکی بود و سترگش کرده ام
من نمی گویم چرا رنجور بود
رازها در بین ما مستور بود
وه چه شب های درازی را که من
صبح کردم با وی اندر انجمن
مجلس آرای و سخن پرداز بود
با همه اهل محل دمساز بود
ما دو جسم و لیک یک جان بوده ایم
مست و مدهوش و غزلخوان بوده ایم
او نه تنها بر منش ایثار بود
مطمئنم با شما هم یار بود
ما به او احساس دیرین داشتیم
خاطرات تلخ و شیرین داشتیم
آتشی در این هوای سرد بود
جمله مردان را دوای درد بود
نازنینی رفته است از بین ما
از کجای او بگویم با شما
هر شب جمعه بداد از پیش و پس
بر گدایان نان و خرما و عدس
یاد باد آن شب که خود را باختم
دست را در گردنش انداختم
زیر گوشش نرم کردم زمزمه
درد دل گفتم به او یک عالمه
سر به زانویش نهاده سوختم
چشم در چشمان شوخش دوختم
دست خود را بر سر و گوشم و کشید
از سر رأفت در آغوشم کشید
تا رسید این جا سخن صاحب عزا
بر سر او کوفت با چوب عصا
کی همه نفرین و عصیان و گناه
با عیال خویش کردی اشتباه ؟
تو چه سرّی با زن ما داشتی
دختر سعدی ورا پنداشتی؟
تو نپرسیدی ز قبل گفتگو
زن بود لیلی و یا مرد ای عمو ؟
گفت و گفت و گفت تا بی هوش شد
کف به لب آورده و خاموش شد
جمع گشته گرد او پیر و جوان
آن به این دستور می داد این به آن
آی قنداق آورید و چای داغ
دیگری می گفت : گِل زیر دماغ
این یکی می شست رویش را به آب
آن یکی می گشت دنبال گلاب
این وری نبضش گرفته می شمرد
آن وری بین دو کتفش می فشرد
دکمه های پیرهن را کرده باز
سوی قبله کرده پاها را دراز
ذره ای تربت بمالیدش به کام
باد می زد دیگری او را مدام
مؤمنی دستان خود برده به جیب
زیر لب می خواند هی امّن یجیب
پیرمردی گفت : این آشوب چیست
این بابا جنی شده چیزیش نیست
ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت
من هشل لف لِف تـــُلــُف هوها هلفت
تا طلسم آن ننه مرده شکست
هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست
لب گشود و در سخن شد کم کَمَک
گفت : کو آشیخ ؟ ای مردم کمک
با طنابی سفت بندیدش به هم
تا حق او را کف دستش نهم
لیک جا تر بچه چون مرغی پرید
شاه بیت ماجرا را بشنوید:
شیخ کز این ماجرا آزرده بود
میکروفن را با بلن گو برده بود
شهدادر قهقهه مستانشان و در شادی وصولشان
عند ربهم یرزقونند. امام خمینی(قدس سره)
قدم آهسته تربگذار
دمی بنشین
شهید خفته این خاک را بو کن
که روزی استخوان دست و پایش را
بهمراه سری خشکیده آوردند
تمام پیکرش این بود…
با درود در واژه های دفترم چون زبان گویاست ، تبانی مادرم
زورو قهرو ظلمتی، شد بسترم دست تقدیر نیست، همین است باورم
گرچه روزگار داده، درس بدترم در خرد من زندگی ، را مینگرم
مشکل ما اینست که هم کوزه هم کوزه گر و هم گل کوزه هستیم
روی صفحه و پشت صفحه .
گر حکم دهد که مست گیرد در شهر هر آنکه هست گیرند.
کفری چو منی گزاف و اسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و ان هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
یا رودکی صاحب می سراید که :
هر که نا موخت از گذشت روزگار هیچ نا موزد زه هیچ آموزگار
وگوشزد این بیت هم برای خودما است . که نه ازتاریخ حقیقی خویش خبر داریم ونه دنبال آن هستیم.
داکتر نجیب فکر نمیکرد . روزی طالبانی می آید و او را به دار می کشند . برای من جای خوشی است که فعلا قانونی با نزاکت های خودش وجود دارد.و وقایع دلخراش به آسانی رخ نمیدهد و نداده .
دو مثل را که مکمل یکدیگر است من دربیتی چنین آوردم :
کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم می رسد
هرچه تو کاشتة درو همان خواهی نمود.
و در زبان پشتو هم میگویند که :
سه چه کری هغه به یی ریبی.
ملا را به گفتارش برو وبه کردارش نه.
یک سروده خوده که به تاریخ 3.8.08 سروده ام برای شما و بینندگان شما به خوانش بگیرم اگر اجازه بفرمائید:
درنگ مدام
ملت اردرخود فرورفت ، زنده نیست
گرچنین ملت به خواب، زیبنده نیست
سیر تاریخش به ظلمت برده شد
دد درین جهد از کسی شرمنده نیست
چیست جنایت را حکایت ساخته اند
بهر من هر مدعی پاینده نیست
مرتبط در خاطراتم زندگیست
وای اگر عقلی به سر تابنده نیست
عاقبت در شعر خیام رنگ داشت
کارهستی چیست ؟ جوابش بنده نیست
تا به یک حکم ازدوعالم بگزری
میتوان آنجا که هیچ جنبنده نیست
من خدا را دیده ام درخواب خوش
همچو عالم وعده اش زننده نیست
حکم تزویر می ستاند جان و ما ل
می رود پیهم چو کس فرخنده نیست
و با این ابیات اقبال لاهوری میشود دانست که سرنوشت هر انسان مر ملت و هر مردم در دست خودشان است .مثل آن که ریش و قیچی در دست خودشان باشد.
در ابیاتش :
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
بدان ملت سروکاری ندارم
که دهقانش برای دیگران کشت
در زندگی همه بهکام و از لذایذ زندگی شادکام باد
روز بر شما و شب بر ما خوش باد
پدرود

ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
اتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما
این هم دو شعر زیبا و دردناک که متاسفانه هیچکدام از من نیست
یاد دارم در غروبی سردسرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد : کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست
اوّل ماهست و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقاسفره خالی میخرید؟
========================
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
بنویس: سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان ،برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابامثل هر شب نان ندارد
خدایا عذر میخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و پوچم , عجیب آنکه از خود میگویم منم میزنم خواهش دارم و آرزو میکنم خدایا... تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم تو مرا آه کردی که از سینه ی بیوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم تو مرا فریاد کردی که کلمه ی حق را هر چه رسا تر برابره جباران اعلام نمایم تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی تو مرا به آتش عشق سوختی تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی تو مرا در دریای مصیبتو بلا غرق کردی و در کویره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی. خدایا ... تو به من پوچیه لذات زود گذر را نمودی ناپایداری روزگار را نشان دادی لذت مبارزه را چشاندی ارزش شهادت را آموختی خدایا تو را شکر میکنم که از پوچی ها و ناپایداریها و خوشیها و قید و بندها آزادم نمودی و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حیات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی. فهمیدم : سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست بلکه در درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بلاخره شهادت است "بهترین جای نجواهای دکتر اینجاست خدایا تو را شکر میکنم که اشک را آفریدی که عصاره ی حیات انسان است آنگاه که در آتش عشق میسوزم یا در شدت درد میگدازم یا در شوق زیبائی و ذوق عرفانی آب میشوم و سراپای وجودم روح میشود لطف میشود عشق میشود سوز میشود و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود و بعنوان زیبا ترین محصول حیات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد در دامان وجود فرو میچکد. اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقدیم خواهم کرد خدایا تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان توفان حواث بغرم تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکستگان باشم تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم تو مرا زهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم و هنگام پیروزیو جشن و تقسیمه غناعم دامنه خود بر گیرم و در کویر تنهائی با خدای خود بمانم. خدایا تو را شکر میکنم که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی. خدایا تو را شکر میکنم که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی تو را شکر میکنم که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروهم را برای همیشه داغ دار کردی دلم را سوختی و شکستی تا فقط جایگاه تو باشد.
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
ادامه مطلب...
|
سلام من به محرم به ماه دلبر زینب
التماس دعا...
|


