قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ توسط زهرا | نظرات ()

من از خدا خواستم که زشتی‌های وجود مرا از بین ببرد. 

 

خدا گفت: «نه آنها برای این در تو نیستند که من آنها را از بین ببرم، برای این هستند که تو در برابرشان استقامت به خرج دهی.» 

من از خدا خواستم که سلامتی و هماهنگی بدنم را کامل سازد.

خدا گفت: «نه. روح تو کامل است، اما جسم و بدن تو موقتی است.»

من از خدا خواستم که به من صبر دهد.

خدا گفت: «نه. صبر بر اثر سختی‌ها به دست می‌آید. شکیبایی و صبوری دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است.»

من از خدا خواستم به من خوشبختی دهد.

خدا گفت: «نه. من به تو برکت می‌دهم، اما خوشبختی به خودت بستگی دارد.»

من از خدا خواستم تا از درد و رنج رهایم کند.

خدا گفت: «نه. درد و رنج تو را از این جهان دور و به من نزدیک‌تر می‌کند.»

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد.

خدا گفت: «نه، تو خودت باید رشد کنی، اما من تو را کمک می‌کنم تا میوه دهی.»

من از خدا خواستم به من چیزهایی بدهد که زندگی را دوست داشته باشم.

خدا گفت: «نه، من به تو زندگی می‌بخشم تا تو از همه لحظات آن لذت ببری.»

نهایتا من از خدا خواستم که کمکم کند تا دیگران را همان‌طور که هستند و او آنها را دوست دارد، دوست داشته باشم.

خدا گفت: «سرانجام حکمت را آموختی.»

امروز روز توست. پس آن را هدر نده تا خداوند نیز به تو برکت دهد. وقتی آنچه را رخ می‌دهد درک کنی و به مردم محبت کنی برکت خواهی یافت

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.