قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

 

10 کلید طلایی که هر زن شیک باید داشته باشد

ارسال کننده: رحمان شجاعی   طبقه بندی: روانشناسی، مطالب جالب، 

مجلات مختلف همچون الی و ووگ چیزهای زیادی در مورد نحوه لباس پوشیدن می گویند، اما واقعیت این است که زنان همانند مردان نیاز به چیزهای دارند که داشتن آنها برای اینکه شیک و مد باشند، ضروری است و بدون آنها مثل این است که یک راهبه و فرد روحانی بدون دعا و نماز باشد

1- یک پیراهن مشکی:

داشتن آن برای هر زنی ضروری است. این لباس اشخاصی مانند آدری هیپبرن درفیلم  صبحانه ای برای تیفانی و مونیکا بلوچی در فیلم مالن را ماندگار کرد. پیراهن مشکی لباسی است که می توان آن را در تمام موقعیتها و در هر زمان و مکانی پوشید.

2- یک کیف دستی شیک و با کیفیت خوب:

 کیف هایی که از مواد خوبی تهیه شده باشند و ظاهر شیکی داشته باشند، باعث می شوند که به شما توجه شود. کیف نخستین چیزی که افراد متخصص مد و خوش سلیقه در افراد مشهور به آن توجه می کنند.

3- عینک آفتابی:

 عینکها مکمل صورت شما هستند و زمانی که آن را به چشم می زنید، شما را اسرار آمیز و مرموز نشان می دهند.

4- یک دستبند یا النگوی طلا:

به شما زیبایی و شیکی خاصی می بخشد. خصوصا اگر دستبندی داشته باشید که نام شما در سرتاسر آن نوشته شده باشد.

5- عطری گرانبها و خوشبو:

بوی فریبنده و برانگیزنده عطری عالی، حسی از جذابیت و فریبندگی و مرموز بودن را به شما می بخشد. این عطر باعث می شود که فردی آن را بو کرده است، بخواهد تا شما را بشناسد و اسرار شخصیت شما را بداند.

6- کفش هایی عالی با پاشنه بلند:

این کفش ها ظاهر شما را برازنده تر می کنند و با آنها زیباتر قدم بر می دارید.

 7- کت پوست و خز یا کتی از چرم عالی:

خواه شما به خز اعتقاد داشته باشید یا نه( در این صورت می توانید از نمونه مصنوعی استفاده کنید) یک کت خز همیشه قابل پوشیدن است و همیشه زیبا و شیک است. خزهای گران قیمت، پوست سمور و روباه است و نمونه ارزان، پوست و خز خرگوش است. یادتان باشد یک کت از چرم بسیار عالی می تواند جایگزین یک کت خز شود.

 8- یک ساعت جواهرنشان و شیک:

 نیازی نیست که مارک خیلی معروف و گرانی باشد. فقط کار کند و شیک و زیبا باشد.

9- روسری های ابریشمی:

این نوع روسری ظاهر شما را بهتر نشان می دهد و هیچ وقت از مد نمی رود.

   10- اعتماد به نفس:

 اینکه لباس را به خوبی بپوشید و با اعتماد به نفس رفتار کنید، هیچ هزینه ای برای شما ندارد. خودتان باشید و به خودتان اعتقاد داشته باشید

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ توسط زهرا | نظرات ()

قصه های شیوانا مجله موفقیت

شنیدن صدای دل!


 

 

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند.

 

در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می‌کردند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد. 
یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟"
شیوانا پاسخ داد: "وقتی دل‌های آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند."


 
 

قصه‌های شیوانا 

ببر را در جنگل خودش قضاوت کن!


 

ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در حین انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت: "پسری جوان از روستایی دوردست به این‌جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار می‌کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیا می‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟"
شیوانا با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت: "این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش را فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد. به جای اینکه ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.
آن مرد پذیرفت و از شیوانا دور شد. دو ماه بعد شیوانا آن مرد را در بازار دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: "قضیه آن ببر چه شد؟" شیوانا پاسخ داد: "همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟"
مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت: "درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از اینکه ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم!"

قصه های شیوانا مجله موفقیت شماره177 - فرامرز کوثری 

هنر ندیدن و نشنیدن!
 

شیوانا با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آن‌جا عده‏ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پایین انداخت و سرگرم کار خویش شد. با این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: "بیایید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: "همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوه‌فروش که شیوانا را خوب می‌شناخت پاسخ داد: "می‌بینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پایین بیاورم."
شاگردان شیوانا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوه‌فروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید!"
و شیوانا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود. آنها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند."

 
شیوانا مجله موفقیت شماره 174 - فرامرز کوثری

دقایقی از تو برای دیگران!‏
 

شیوانا گوشه‌ای از مدرسه نشسته و به کاری مشغول بود و در عین حال به صحبت چند نفر از شاگردانش گوش می‌داد. یکی از شاگردان ده دقیقه یک‌ریز در مورد شاگردی که غایب بود صحبت کرد و راجع به مسایل شخصی فرد غایب حدسیات و برداشت‌های متفاوتی بیان کرد. حتی چند دقیقه آخر وقتی حرف کم آورد در مورد خصوصیات شخصی و خانوادگی شاگرد غایب هم سخنانی گفت. وقتی کلام شاگرد غیبت‌کن تمام شد، شیوانا به سمت او برگشت و با لحنی کنجکاوانه از او پرسید: "بابت این ده دقیقه‌ای که از وقت ارزشمند خودت به آن شاگرد غایب دادی، چقدر از او گرفتی؟"‏
شاگرد غیبت‌کن با تعجب گفت: "هیچ چیز! راجع به کدام ده دقیقه من صحبت می‌کنید؟"‏
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "هر دقیقه‌ای که به دیگران می‌پردازی در واقع یک دقیقه از خودت را از دست می‌دهی. تو ده دقیقه تمام از وقت ارزشمندی را که می‌توانستی در مورد خودت و مشکلات و نواقص و مسایل زندگی خودت فکر کنی، به آن شاگرد غایب پرداختی. این ده دقیقه دیگر به تو برنمی‌گردد که صرف خودت کنی. حال سوال من این است که برای این ده دقیقه‌ای که روزی در زندگی متوجه ارزش فوق‌العاده آن خواهی شد چقدر پول از شاگرد غایب گرفته‌ای؟ اگر هیچ نگرفتی و به رایگان وقت خودت و این دوستانت را هدر داده‌ای که وای بر شما که این‌قدر راحت زمان‌های ارزشمند جوانی خود را هدر می‌دهید. اگر هم پولی گرفته‌ای باید بین دوستانت تقسیم کنی، چون با ده دقیقه صحبت کردن، تک‌تک این افراد نیز ده دقیقه گرانقدر زندگیشان را با شنیدن مسایل شخصی دیگران هدر داده‌اند!"‏

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ توسط زهرا | نظرات ()

 

 

آدمی با احساس خود زنده است. اگر انسانی نتواند بخندد. نتواند گریه کند. نتواند لذت ببرد. نتواند از تماشای شبنم صبح‏گاهی به گلبرگ شقایق احساس شعف کند؛ چگونه انسانی است؟ اگر انسانی لبخند و شادمانی یک کودک را در لحظه ی نوازش درک نکند. اگر اندوه دیگران را نفهمد؛ چگونه انسانی است؟ واقعیت این است که ما نیاز داریم احساسات خود را بشناسیم، نیاز داریم بدانیم چه چیزهایی این احساسات را در ما به وجود می‏آورد

 

نیاز داریم بدانیم انسان‏های پیرامون ما چه احساسی دارند. چه چیزهایی آنها را خوشحال یا ناراحت می‏کند و ما در برابر آنها باید چه رفتاری داشته باشیم. احساسات بخشی از زندگی هر انسان را تشکیل می‏دهد. همه ی ما زمانی بوده که غمگین بوده‏ایم. خشمگین بوده‏ایم،از چیزی متنفر بوده‏ایم، حسادت کرده‏ایم، لذت برده‏ایم، شاد بوده‏ایم، ترسیده‏ایم و… .

همه اینها احساسات ما انسان‏هاست که از راه‏های مختلف کلامی و غیرکلامی آنها را بروز می‏دهیم. بنابراین باید با حالات هیجانی و احساسی خود آشنا شویم و همچنین احساسات انسان‏های پیرامون خود را بشناسیم.

سالگرد ازدواج‏تان به وسیله ی یک پیک بسته‏ای برای همسرتان به نشانی خانه بفرستید و ضمن تبریک او را به شام در رستوران دعوت کنید.

به‏طور کلی فهمیدن احساساتی که توسط ما و دیگران تجربه می شود به سلامت روان ما کمک می‏کنند. البته احساساتی مانند شادی، اندوه، حسادت و خشم نیز برای دیگران قابل تجربه است. اما ممکن است نحوه بروز این احساسات و شدت آن در افراد مختلف متفاوت باشد. ابراز احساسات با تشکر و قدردانی تمجید و تشکر شما از همسرتان او را به یک قهرمان تبدیل می‏کند؛ در غیر این صورت وی در زندگی به یک انسان عادی و بی‏هدف تبدیل خواهد شد. توجه داشته باشید وقتی از کسی تشکر می‏کنید؛ به حقیقت لطف او را پاسخ می‏گویید. اگر همسرتان چیزی خرید ولی شما آن را نپسندیدید و طبق سلیقه شما نبود. یا غذایی درست کرد و شما دوست نداشتید؛ او را نکوهش نکنید. زیرا او تلاش کرده و هدفش کسب رضایت شما بوده است. تقدیر و ستایش به همسرتان انگیزه می‏‏‏دهد و او نیز این را از شما یاد می‏گیرد و سعی خود را در جهت برآوردن خواسته های شما بیشتر می کند و هدفمندانه خواهش های شما را جویا می شود.  چرا که نیاز مرد به تایید و تمجید در روان شناسی زن و مرد شناخته شده است.

با کاغذهای پشت چسب‏دار یادداشت‏های خود را در جاهایی که احتمالش را نمی‏دهد؛ بچسبانید به‏طوری که صبح موقع رفتن به محل کار آنها را ببیند و بخواند. یکی را داخل دستشویی بگذارید و بنویسید: «دست و صورتت را بشور. دوستت دارم». یکی را روی کیف دستی‏اش بچسبانید و بنویسید: «به امید خدا، منتظرت هستم». یادداشتی داخل جیب او بگذارید و بنویسید: «دوستت دارم. روز پرنشاطی را برایت آرزو می‏کنم» ، «نوش جانت جای من رو خالی کن»… .

ابراز احساسات با خنده و تبسم

توجه داشته باشید تبسم و لبخند یکی از بهترین شیوه‏های ابراز احساسات است، بنابراین اگر تبسم کنید همسرتان نیز مشکلات را فراموش می‏کند. اگر در روابط شاد باشید، به مشکلات لبخند بزنید، روابط شما با همسرتان محکم‏تر شده؛ دوستی‏ها و صیمیت‏ها برای رفع آنها بیشتر می‏شود. شادی،عشق و موفقیت همه از درون شما سرچشمه می‏گیرند و با تمرین افکار شادی بخش؛ حوادث در روز شادی آفرین می‏شوند. علاوه بر آن بر لب داشتن لبخند در طی ارتباط با افراد به ویژه همسرتان باعث توزیع انرژی مثبت به او شده و شما را دوست داشتنی تر می نماید.

ابراز احساسات با غافل‏گیر کردن

گاهی زندگی کسالت‏آور و یکنواخت می‏گردد و امور روزمره و عادی شما را کسل می‏کند، برای از بین بردن این حالت لازم است یک چیز را تغییر دهید. بدانید شما قادر خواهید بود خلاق و هیجان آفرین باشید. فقط باید وقت بگذارید، انرژی صرف کنید و اشتیاق به خرج داده تا کاری متفاوت از کارهای روزمره انجام دهید. سالگرد ازدواج‏تان به وسیله یک پیک بسته‏ای برای همسرتان به نشانی خانه بفرستید و ضمن تبریک او را به شام در رستوران دعوت کنید.

بدون مناسبت ویژه یک بسته بزرگ بادکنک به رنگ‏های متنوع بخرید و پیام‏های عشق‏تان را روی برگه‏هایی بنویسید (تمام خصوصیات خوبی که دارد) و داخل هر کدام از بادکنک‏ها بگذارید. وقتی همه را یاد کردید؛ آنها را به داخل ماشین یا داخل اتاق خواب جا دهید. یک سوزن به یک برگه یادداشت متصل کنید و آن را جلو شیشه خودرو یا داخل اتاق جایی که به راحتی ببیند قرار داده و بنویسید: «هر یک از بادکنک‏ها را بترکان و بخوان که تو بهترین مرد یا (زنی) هستی که تاکنون شناخته‏ام». احتمالاً این ابراز احساسات برای همیشه به یاد او خواهد ماند

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ توسط زهرا | نظرات ()

 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه. به طوری که ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. 

ولی هردوشون به طرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند. 
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده، بیرون میان؛ اون خانم بر میگرده میگه: 
آه چه جالب شما مرد هستید... ببینید چه بروز ماشینامون اومده! 
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم. 
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! 

مرد با هیجان پاسخ میگه:بله، کاملا" با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه! 


بعد اون زن ادامه می ده و می گه : ببین یک معجزه دیگه. ماشین من کاملا" داغون شده؛ ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم! 

بعد زن بطری رو به مرد میده. مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه. بعد بطری رو برمی گردونه به زن. زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرده می گه شما نمی نوشید؟! 
زن در جواب می گه: نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم!!!


 

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.