قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط زهرا | نظرات ()

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} -->

ترافیک

 

توی یکی از خیابا نهای واشنگتن ترافیک زیادی بود.

 

مسافری از یک راننده می پرسه:آقا چه خبر شده ؟

 

راننده: بوش را گروگان گرفتند , گفتند یا 1میلیون دلار بدید یا اینو آتش می زنیم!

 

مسافر:حالا چیزی هم جمع کردید؟

 

راننده: آره تا حالا 50 لیتری جمع شده!

 

 

 

جنگ چهارم جهانی

 

 

یک روز خبر نگاری از انیشتن پرسید : در جنگ سوم جهانی چه اسلحه ای بکار خواهد

 

رفت ؟ اینشتن جواب داد : جنگ سوم را دقیقا نمی دانم , ولی با قاطعیت می توانم

 

 بگویم  که در جنگ چهارم جهانی مردم با سنگ و چماق با هم جنگ خوا هند کرد .

 

 

 

 

احمق

یک بار بوش با اولمرت درد و دل می کنه که خسته شدم از بس که تو روزنامه ها مسخرم کردند و

 

بهم میگند احمق . اولمرت دلداریش می ده  و می گه من امروز نشونت می دم که  از  تو احمق تر

 

هم هست ! بعد بوش را می بره  و یه  تاکسی در بست می کنه  و  به راننده تاکسی می گه : برو

 

به  این آدرس می خوام ببینم که خودم خونه هستم یا نه ! راننده هم بدون هیچ حرفی راه می افته .

 

بعد رسیدن اولمرت به بوش می گه دیدی از تو احمق تر هم هست؟

 

بوش جواب می ده :  آره , خوب می تونستی زنگ بزنی!

 

 

فتحعلی شاه و ملک الشعرا صبا

زمانی فتحعلی شاه شعر می گفت و خاقان تخلص می کرد. روزی قطعه ای از اشعار خود را بر ملک الشعرا صبا می خواند و نظر او را می پرسد. وی بدون تامل میگوید: شعری خالی از معنی و پوچ است.خاقان چنان از این حرف عصبان  می شود که دستور می دهد وی را به اصطبل برده و بر سر آخور ببندند.باز مدتی بعد فتحعلی شاه شعری دیگر برای ملک الشعرا می خواند و نظر او را می خواهد,در این هنگام ملک الشعرا به طرف در خروجی حرکت می کند.فتحعلی شاه با تعجب می پرسد کجا؟ ملک الشعرا هم می گوید: قربان به اصطبل بر سر آخور!دیگر فتحعلی شاه به ملک شعرا شعر عرضه نکرد!

 

 

زنده باد حزب

 

 

در دوران جنگ سرد در برلین شرقی طبق مقررات افراد مجبور بودند

 

همیشه اطلاعات لازمه مربوط به خود را در اختیار دولت قرار دهند. افراد

 

خوانواده ها عادت کرده بودند که وقت خروج از خانه بنویسند در مدت غیبت

 

از خانه کجا هستند و بر روی در بچسبانند. در روی یک ورقه چنین نوشته

 

شده بود:

 

"اول شب در باشگاه حزب کمونیست هستم و زودتر از ساعت 12 بر نمی گردم. زنده باد حزب. بابا"

 

" اول شب در باشگاه حزب کمونیست هستم و زودتر از ساعت 12 بر نمی گردم. زنده باد حزب.مامان"

 

" باید در جلسات قرائت اساس نامه حزبی حضور داشته باشم . دیر برمی گردم. زنده باد حزب.گرتا"

 

" تا ساعت 11 در فوتبال شبانه سندیکا هستم. شرکت اجباری است. زنده باد حزب.یوهان"

 

و در اخر نامه:

" هر چه را در آپارتمان شما بود, بردم. زنده باد حزب. دزد"

 

 

حالت بین الحالتین

 

بعد از جنگ روس ,به جهت مصلحت دولتی ,بعضی از روسا را که در خدمتگزاری کوتاهی کرده بودند بخشیده و بعضی از انها به حکومت ومناصب از طرف نایب السلطنه رسیدند,و بعضی که نهایت خدمت را انجام داده بودند از کار برکنار یا فقط تشویق کمی شدند. روزی نایب السلطنه از علی مردان خان تبریزی که از خدمتگزاران صادق بود احوال پرسی می کند . علی مردان خان می گوید: فدایت شوم , حالتی بین الحالتین دارم , نه چندان خیانت کرده ام که به مناصب ارجمند سر افرازی یابم و نه چندان خدمت کرده ام که از گرسنگی شرمنده اهل وعیال شوم!

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.