قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ توسط زهرا | نظرات ()


طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده : مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده
 

یکی: راستی راستی این دفعه رفتم تست بازیگری دادم و قبول شدم میگین چجوری . بخونین.
کارگردان گفت:نقشش خیلی کوتاهه ها فقط همین صحنه.
گفتم:عیبی نداره!
گفت:پول نمیدیما!
گفتم:عیبی نداره!
گفتم:دیالوگ چی؟
گفت: خودتو نشون نمیدیم!
تو میری پشت یه دیوار بعد یک گلدون میوفته اونور و تو میگی:آخ.
گفتم: بلند بگم.
گفت:مهم نیست صدات هم بعدآ دوبله میشه!!!

 
  شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود . آن را نزد جامی برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامی گفت : (( بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید ! ))

 
لویی هیجدهم دوست داشت علم شیمی بیاموزد . معلمی آوردند تا به او شیمی یاد بدهد . هنگام آزمایش معلم چاپلوس گفت : اکسیژن و هیدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعلیحضرت همایونی با یکدیگر ترکیب شده و تولید آب بنمایند !
 
شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی 9 دینار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دینار بدهد که عدد تمام باشد . در این وقت ، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید . پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دینار را بده ، قبول دارم . ))
 
ملا نصردین روی زمین دنبال چیزی میگشت.
یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد .
پرسید :
"دنبال چه میگردی ، ملا ؟"
ملا گفت: " دنبال کلیدم ."
آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن .
بعد از مدتی،آن مرد از ملا پرسید :
"دقیقا کجا گمش کردی ؟"
ملا گفت :"در خانه ."
- خوب،پس چرا اینجا دنبالش میگردی ؟
- به خاطر اینکه اینجا روشن تر از درون خانه است
 
انیشتین روزی به چارلی چاپلین نابغه ی سینمایی گفت : آنچه که باعث شهرت عظیم تو شده است و در همه جای دنیا تو را می شناسند این است که با حرکات تو همه زبان تو را می فهمند .
چارلی در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده این است که اغلب مردم حرف های تو را نمی فهمند
 

      صحبت دو دوست
   

      اولی: روز تولد زنت چه هدیه ای بهش دادی؟

      دومی: گردنبند الماس.

      اولی: یک چیز می خریدی که به درد خودت هم می خورد. مثلاً موتور …

      دومی: شوخی می کنی، مگه موتور مصنوعی هم میشه پیدا کرد؟
    *
      هدیه
 

      - عزیزم، سال نو نزدیکس، چه هدیه یی برایت بخرم؟
      - آخ، عزیزم، تشکر، نمی دونم چی انتخاب کنم…
      - خوب، پس یک سال وقت می دهم تا فکر خوب خوب کنی…
    *
      شباهت


      می دونی شباهت پسر مجرد با ماشین لباسشویی چیه ؟ هر دو تاشون تو کفن
    *
      کدوم
      لطیفه های کوتاه

      این یکی به اون یکی دوتا انگشت نشون میده، میگه: این چند تاست؟

      اون یکی میگه: کدوم یکی!؟
    *
      احتیاط . ترس
      نکته های با مزه وحکمت آموز

      توی کلاس آموزشی ارتش، فرمانده می پرسه کی میدونه فرق ترس با احتیاط چیه؟

      سرباز میگه: وقتی یک فرمانده عقب نشینی کنه عملش احتیاط محسوب میشه. ولی اگر همین کار رو یک سرباز بکنه، عملش ترس حساب میشه!
      
    *
      مزاح جالب نبی و وصی
      نکته های با مزه وحکمت آموز

      «نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی(ع). بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود. علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود.»
    *
      زن
      لطیفه های سیاسی

      یارو تو انتخابات کاندید میشه، بعد که رایها رو می شمرن، میبینه سه تا رای آورده. شب که میره خونه، خانومش در جا یکی می‌خوابونه تو گوشش، میگه: میدونستم پای یک زنه دیگه هم وسطه!
    *
      دعوا
      لطیفه های خانوادگی

      زن و شوهری داشتن با هم دعوا میکردند، شوهر میگه: من فقط به خاطر اینکه بابات پولدار بود باهات ازدواج کردم.
      زنه میگه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟
      
    *
      هواپیما
      لطیفه های کودکانه

      معلم: کی می دونه چرا هواپیما، پروانه داره؟
      بهرام: آقا اجازه، برای اینکه خلبان عرق نکنه!
      معلم: از کجا فهمیدی؟
      بهرام: آقا اجازه، یه دفعه که ما داشتیم فیلم تماشا میکردیم، دیدیم که وقتی پروانه هواپیما از کار افتاد، خلبانه خیس عرق شد!!!
    *
      سیگار
      لطیفه های پزشکی

      اولی: دکتر بهم گفته موقع کار کردن سیگار نکشم.
      دومی: خوب شد، پس حالا دیگه سیگار نمی کشی.
      اولی: نه حالا دیگه کار نمیکنم
    *
      ماشین
      نکته های با مزه وحکمت آموز

      اولی: از ماشینت راضی هستی؟
      دومی: مکانیکم خیلی راضیه!!!
    *
      خواستگاری
      لطیفه های سیاسی

      پسره می ره خواستگاری، پدر دختر سوال می کنه شغلت چیه؟ پسره جواب می ده: بیکار، اما تو خوشه سوم ام دهک اول!
    *
      خوشه بندی
      لطیفه های سیاسی

      هموطن گرامی! شما جزو خوشه بندی قرار نمی گیرید. خوشه شما را بز خورده!

      مرکز آمار ایران
    *
      مدیر عامل
      لطیفه های مدیریتی

      معلم انشاء به بچه ها میگه موضوع انشاء این دفعه اینه که: اگر مدیرعامل بودید چه میکردید؟
      بعد میبینه همه تند و تند و با هیجان شروع کردند به نوشتن بجز یک نفر که نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا می کنه!
      معلم ازش میپرسه: چرا تو هیچی نمینویسی؟

      بچه میگه: منتظرم تا منشی ام بیاد!
    *
      عصبی
      لطیفه های خانوادگی

      همسر یک تاجر به شوهرش میگه: هر وقت تو میری سفر من عصبی میشم.
      شوهرش میگه: غصه نخور عزیزم، من خیلی زودتر از آنی که تو فکر میکنی برمیگردم.
      زنه میگه: خوب همین عصبی ام میکنه دیگه
    *
      خونه
      لطیفه های خانوادگی

      یکی دوستش رو تو خیابون با صورت کبود، پای لنگ و گلوی زخم و زیلی میبینه! با نگرانی بهش میگه: چی شده پسر؟ چه اتفاقی برات افتاده؟ بیا ببرمت خونه اتون.

      دوستش میگه: لازم نکرده، تازه دارم از اونجا میام!
    *
      چراغ قرمز
      لطیفه های کوتاه

      یه افسر به یکی از سربازاش می گه امشب از اول این کوچه تا اون چراغ قرمز کشیک بده و فردا صبج هم بیا پاسگاه.

      خلاصه فردا و پس فردا از سربازه خبری نیست روز سوم سربازه پریشون میاد پاسگاه.

      افسر ازش می پرسه: چرا اینقدر دیر اومدی؟

      سرباز می گه: آخه اون کامیون از تهران می رفت قم. چراغ قرمزی که گفتید، چراغ ترمز اون کامیون بود.
    *
      چراغ قرمز
      لطیفه های کوتاه

      یکی دو تا چراغ قرمز رو رد میکنه. پلیس نگهش میداره، ازش می پرسه چرا پشت چراغ قرمزا واینمیستادی؟

      میگه من از یه نفر آدرس پرسیدم گفت چراغ اولو رد میکنی! چراغ دومو رد میکنی! رسیدی چراغ سوم میپیچی دست راست!
    *
      سه سال اول ازدواج
      لطیفه های خانوادگی

      در سال اول ازدواج، مرد حرف مى زند و زن گوش مى کند.
      در سال دوم، زن حرف مى زند و مرد گوش مى کند.
      از سال سوم به بعد، هر دو حرف مى زنند و همسایه ها گوش مى کنن

 

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ‌ای در قفس است

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.