قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٩/٢ توسط زهرا | نظرات ()

کتاب زندگی من

ساعت های زیادی توی کتابفروشی محلشون صرف کرد . از این قفسه به اون قفسه می رفت اما کتابی چشمش رو نمی گرفت . دائما از این ور به اون ور می رفت . در آخرین قفسه یه چیزی به چشمش خورد آهسته به طرف قفسه رفت کتابی با جلد طلایی دید که روش نوشته بود : آنچه انسانها باید در مورد زندگی بدانند ؟ اول با خودش فکر کرد حال و حوصله این دست کتاب ها رو نداره اما یه چیزی ذهنش را قلقک می کرد انگار کتاب جادویی داشت که اون رو به طرف خودش می کشید...........

بقیه داستان در ادامه مطلب


ساعت های زیادی توی کتابفروشی محلشون صرف کرد . از این قفسه به اون قفسه می رفت اما کتابی چشمش رو نمی گرفت . دائما از این ور به اون ور می رفت . در آخرین قفسه یه چیزی به چشمش خورد آهسته به طرف قفسه رفت کتابی با جلد طلایی دید که روش نوشته بود : آنچه انسانها باید در مورد زندگی بدانند ؟ اول با خودش فکر کرد حال و حوصله این دست کتاب ها رو نداره اما یه چیزی ذهنش را قلقک می کرد انگار کتاب جادویی داشت که اون رو به طرف خودش می کشید. کتاب را از قفسه بیرون کشید و به طرف پیشخوان رفت و کتاب را خرید با سرعت هر چه تمام راه می رفت تا به خونه برسه و کتاب را بخونه . آنقدر ذهنش به کتاب مشغول بود که زمانیکه پاش توی یه چاله آب رفت هیچی نفهمید. در راه عجله خودش را نمی فهمید اما انگار کتاب او را وادار می کرد زودتر به خونه برسه و اون رو بخونه . به در خونه رسید چند بار زنگ زد ولی مادرش خونه نبود سریع کلید را در آورد و در خونه را باز کرد از حیاط گذشت و سریع وارد خونه شد و رفت توی اتاقش. 

بدون آنکه لباس هاشو در بیاره پشت میزه مطالعه اش نشست و کتاب را جلوش گذاشت و خوب نگاهش کرد ولی زمانی که اومد کتاب را باز کنه و بخونه یه حسی بهش می گفت : عجله نکن. کتاب را باز کرد صفحه ی اول را ورق زد . هیچ کلمه ای و یا حتی خطی یا نشانه ای مبنی بر اینکه شروع کتاب از کجاست نبود صفحات بعدی را هم ورق زد اما هیچ کلمه ای در کتاب نبود . کتاب را با حرکت سریع ورق زد اما جز سفیدی کاغذ چیزی ندید با عصبانیت کتاب روی زمین پرت کرد و از اتاق بیرون اومد. با خودش فکر کی کرد چقدر احمق بوده که داخل کتاب را نگاه نکرده و فقط کتاب را خریده وقتی دوباره به اتاقش برگشت و کتاب را دید که کتاب از ورق اول باز شده . به طرف کتاب رفت و دید نوشته ای روی صفحه کاغذ است : بنویس آنچه تو از زندگی می دانی ؟ 


اول فکر کرد داره خواب می بینه تا چند دقیقه پیشش هیچ کلمه ای حتی حرفی در صفحات نبود اماحسی بهش می گفت : بنویس 
اولین کلمه که به ذهنش رسید را نوشت : 
عشق...در کسری از ثانیه کلمه محو شد و نوشته ای در زیر کلمه ی من نقش بست : 
عشق یعنی آفرینش یک دنیای جدید 
باز من نوشتم : 
جدایی 
جدایی یعنی پایان یک رویا 
شادی 
شادی یعنی پایکوبی انرژی مثبت 
غم 
غم یعنی رژه انرژی منفی 
فراز 
فراز یعنی راهی به سوی ترقی 
فرود 
فرود یعنی دالانی تاریک و بی انتها 
شکست 
شکست یعنی نادیده گرفتن تجربه 
پیروزی 
پیروزی یعنی آشتی با تجربه 
تولد 
تولد یعنی نگاه نو به زندگی 
مرگ 
مرگ یعنی.................. 

 

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.