قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ توسط زهرا | نظرات ()

 

امروز صبح داشتم وب گری می کردم. به بلاگ کم نویس برخوردم.

خیلی خوشم اومد. هر پستش یک خط بیشتر نمی شه. صدتا از پستاشو یکجا در این پست برای شما آوردم. آدرسش هم اینه. http://kamnevis.persianblog.ir/ 

 

صدم

امتحان زندگی سخت نیست تنها گزینه را انتخاب کنید.عشق.

نود و نهم

عده ایی که بسیار دقیق بودند با میکروسکوپ بدنباله کهکشان راه شیری میگشتندو با تلسکوپ آمیب.

نود و هشتم

سپیده دم را دوست دارم .چون دنیا در تعلیق تاریکی و روشنی است.بمحض پیروزی روز ,زندگی یکنواخت میشود.


 

 

نود و هفتم

بزرگان قوم همه با هم جمع شدند که آخرین تصمیم اشان را بگیرند.بجنگند یا فرار کنند؟

پیرترینشان گفت ایکاش نخستین تصمیم امان را درست میگرفتیم.

که دوستی کنیم یا دشمنی بورزیم؟

نودوششم

از تاریکی میترسم چرا که مرا بدیدن درون خود وا میدارد.

بدنباله روشنایی ام چرا که میخواهم بیرون خود را ببینم.

نودو پنجم

هرگز ننشستم,مگر وقتی که پاهایم, تحمل سنگینی ذهنم را نداشت.

نود و چهارم

تابوت, گویای تنها حقیقتی بود که در چهار چوب قرار میگرفت.

نود و سوم

یکی تلاش میکرد که ایرانی بماند, جهانی شد .دیگری خواست جهانی شود ایرانی هم نماند.

نود و دوم

مرگ را میدیدم که سرگردان بود .زیر لب میگفت زندگی نمیبینم.

نود ویکم

آغوشت را باز کن تا در بیابم که اندام تنهاییم در کجای هستی تنها نیست.

نودم

خوابیدن بی هیچ رویایی و بیداری بی هیچ دنیایی .بین اینها من را یکی پیدا کند.

هشتادو نهم

تاریخ سه بار تکرار میشود دفعه اول تراژدی دفعه دوم کمدی دفعه سوم ضرب المثل.

هشتادو هشتم

عده ایی دنباله من بودند و من منتظرشان.که به چه کار می آیم جز استقبالشان.

هشتادو هفتم

زمان از من انتظاری ندارد .از گذشته میدانسته حال و آینده ایی ندارم.

هشتادو ششم

مردی که میخواست زنده بماند از گور کنی پرسید عمق هر قبر چقدر است؟

هشتادو پنجم

مدتی در آفتاب ایستاد تا درک کند عمق سایه را .سپس در تاریکی اش محو شد.

هشتادو چهارم

مردی از تبار آینه داران خورشید گفت : از کارم خوشتان نمی آید شمع فروش شوم.

هشتادو سوم

مادر بزرگ از نوه هایش خواست که قصه هایش را باور کنند تا آنها هم نوه دار شوند.

هشتادو دوم

همسایه چشم دیدن همسایه را ندارد. حتی اگر هر کدام کشوری باشند.

هشتادو یکم

تاریخ در موردمان قضاوت میکند .قرن ها بعد از آنکه قضاوت اش سودی بحالمان داشته باشد.

هشتادم

طایفه ایی بدنباله آب حیات بودند و طایفه ایی بدنباله راه خودکشی .بهم رسیدند.

هفتادو نهم

سهراب گفت دستبندم ببین.رستم گفت نمیبینم تا خونت نریزم.

هفتادو هشتم

بو های ناخوش آیند در گیاهان جهت حفاظت از حشرات است بو های خوش آیند جهت اغوایشان.

هفتادو هفتم

فیلسوف پیر دست هایش را به آسمان بلند کرد تا یخ  خورشید را پاک کند

و دهانه مسیر بشریت را باز

شاید نوری بتابد

بر پرده بی تحرک شبکیه امان

شاید جانی بگیرد ریشه های خشکیده اعصابمان

تنها  شیشه اتاق اش را سایید

تا تصور اش را بداخل راه دهد.

هفتادو ششم

چه خوب است به آدم نگاه کنند حتی از قاب کلمات.

هفتادو پنجم

دارند از پیروزی هایشان میگویند این مردگان آینده که کرم ها یشان از خوردنشان هیچ دریغ نمیکنند.

هفتادو چهارم

اخبار دیوانه ام میکند میشد ذهن ام را فیلتر کنند؟

هفتادوسوم

نمیشود در پایان از شروعی  دوباره گفت مگر آنکه تمام نشده باشی.

هفتاد دوم

نمیگذارم قبل از بردن مجبورم به استخاره کنی.خودم تصمیم میگیرم.

هفتاد و یکم

شب اگر عمقی داشت به قلبم فرمان میداد که ندمد.

هفتادم

شمایل آفتاب را در سر در توالت میزنند تا تمرکز تان بر موضوع فراموش نشود.

شصت و نهم

سی سال یکبار انقلاب میکنند و قرنی یکبار تفکر.

شصت و هشتم

در روستا انقلاب شد که کدخدا عوض شود.خدارا شکر همه چیز جز کدخدا مثل سابق است.

شصت و هفتم

رعیت زاده ایی انقلاب کرد که چرا شهر چونان روستا نیست.

شصت و ششم

ماشین کهنه ام را که کلی خاطره سوارش کرده ام با یک بنز کوپه عوض میکنم .هرچند هیچ خاطره ایی سوارش نکنم.

شصت و پنجم

دوستم بدار بدون اینکه دوستت بدارم,خیلی خوش میگذرد.

شصت و چهارم

کسی را ندیدم که بیش از آنکه بخواهد دوست داشته شود ,دوست بدارد.

شصت و سوم

دوست داشتن فعلی است که در مقابل آینه صرف میشود.

شصت و دوم

خدا عده ایی را برای شاد بودن ,عده ایی را برای غصه خوردن و عده ایی را برای نفهمیدن آفرید.

شصت و یکم

بهیچ جای کائنات نمی آید که یکی زنده بماند .اما همه را میکشد.

شصتم

به مرگ گفتم با هم بخوابیم .گفت باشه بموقع بیدارت میکنم.

پنجاه و نهم

لب ها  در فصل بهار بهم نگاه میکردند که کدامشان زودتر غنچه میشود.

پنجاه و هشتم

طعم بوسه  ها تفاوت میکند بسته به اینکه چه خورده باشید یا چه گفته باشید.

پنجاه و هفتم

بوسه های آتشین به بوسه های مرطوب میگفتند شما ما را به آتش کشیدید.

پنجاه و ششم

برای بوسیدن گواهی اشتغال به خدمات عامه لازم نیست,امتحان اش کنید.

پنجاه و پنجم

ترس یکی این بودببوسدو عاشق نباشد دیگری میترسید که میبوسد و متنفر نباشد.

پنجاه و چهارم

شب های بی لیاقت , هیچوقت تا صبح دوام نمی آورند غلظت اشان را.

پنجاه و سوم

در مملکتی که بوسیدن آرزوست دیگر چه لطفی میماند؟

پنجاه و دوم

همسر گذشته به همسر آینده گفت جوری باش که همسر قبلی اش گفت با او باشم.

پنجاه و یکم

چرا هر قدر خود را بدیگران میچسبانم, به تنهایی ام بیشتر پی میبرم؟

 

پنجاهم

پاسبان غم های خویش ام و به ضریح تنهایی دخیل بسته ام, باشد که من را به خود واگذارند, شادی های مبتذل.

چهل و نهم

واجب بود با زنی باشد والا جز مرد بودن چه بود؟

چهل و هشتم

در بالای میدان بسیج دنباله سبز بود و در پایین سبز دنباله بسیج , گرد میدان میدویدند که یکی گفت تاکسی مستقیم.

چهل و هفتم

نه به جنس مخالف گرایش داشت و نه همجنسگرا بود ,به جماعت پر شمار ناجنسگرایان تعلق داشت.

چهل و ششم

تن پوش بادیه نشین شن های صحرا بود وقتی به سفر بازگشت فکر میکرد.

چهل و پنجم

:  -  ۱:۱۵ روز پنجشنبه ۱٧ دی

فقیرترین خواست چیزی بفروشد ,زندگی اش را بمرگ فروخت.

چهل و چهارم

ثروتمند ترین برای خریدن آخرین نفس , فروشنده ایی نیافت.

چهل و سوم

پیامبران گفتند که خدا چه گفته, اما نگفتند چه کرده.

چهل و دوم

میگفتند در بدترین جای ممکن متولد شده اما خودش میگفت به بدترین شکل ممکن.

چهل و یکم

سیاست را برای فقرا ساختند تا مبارزه کنند و اغنیا را حاکم , اگر زنده بمانند.

چهلم

مرد از زن میخواست جسم اش را به او ببخشد اما ذهنش را برای خودش نگهدارد,غافل از اینکه ذهن خاصیت جسم است.

سی و نهم

زن دنباله مردی بود که چون مردی عمل کند و چون زنی فکر,غافل از اینکه عمل ادامه فکر است.

سی و هشتم

ساختار شکنی از ساختاری پرسید, مگر از ویرانه نیامدی؟

سی هفتم

تابلو ام را روی آخرین دیوار ویرانه ذهنم آویختم,تحمل نداشت و ریخت.

سی و ششم

آتش پرستی عاشق آب پرست شد .شب ها بشکرانه عشق اشان یکی آتش میزد و دیگری آب میریخت.

سی و پنجم

زشت آفریدش که حسودی معشوقش را نکند.

سی و چهارم

پایین ترین قسمت بهشت در جوار جهنم و بالاترین قسمت جهنم در جوار بهشت,بحث بر سر تفاوت ها بود.

سی و سوم

چه عشق سهمگینی بود خدا را که بین نقطه ها هم فاصله گذاشت.

سی و دوم

دوست من چه فرقی میکندکه از کدامین قبیله ای,من یگان ویژه ام.

سی و یکم

آلت تناسلی اندامی دو منظوره است ,هم ضایعات بدن را دفع میکند و هم کودکانی را ضایع.

سی ام

زن از او تمکین نمیکرد و مرد او را تمنّا, هر دو بپای هم پیر شدند.

بیست و نهم

عشق را در پیاله شهوت میریزند, این کاسه یٍ داغتر از آش

بیست و هشتم

حوا خودش را سیب کرد تا آدم بخورد ,او خوردو سپس تنها ماند.

بیست و هفتم

پندار ها را تار عنکبوت گرفته است,کردار ها را نحسی و گفتار ها را دشنام,معبود من کجاست؟

بیست و ششم

ترسیده بودمت از کجا دانستی رنج وحشت ام را؟

بیست وپنجم

آخرین گروه انسان ها باهم آمیزش کردند تا میمون دوباره متولد شود.

بیست و چهارم

تعبیر خواب میکردو نانش را از رویا در می آورد .

بیست و سوم

تشنه بود تا سیراب شود جویبار ها را نظاره میکرد.

بیست و دوم

بزور میسازدم ,از تمرکز بر خود و خویشتن و من,به چه کار می آیم؟

بیست و یکم

تمرین روزانه ام را در مقابل آینه شروع میکنم,لبخند بزن.

بیستم

تاریخ منتظرم بود تا شگفتی اش را از بیهوده گی ام عنوان کند.

نونزدهم

تحمل را میسنجند با ضریب کفر در مجذور استبداد بخش بر افراد.

هجدهم

تناسب اندام ام بهم ریخته,مغزم را نمی یابم.

هفدهم

بازیگر اصلی خداست , بیننده من ام , بلیط را کی خرید؟

شانزدهم

من را به اسب و سگ نزدیک کردی, اما نگفتی که چطور یاد گرفته اند دوستم بدارند؟

پانزدهم

و نخستین ,کلام بود , والا حقیقت فاش میشد.

چهاردهم

تفاوت تو با من در این است که تو اشتباه میکنی و من اشتباه میبینم.

سیزدهم

با خاطره ات بهتر از خودت کنار می آیم, ای آینه.

دوازدهم

بیا هان! آفرینش را برایت آوردم, آنرا بپذیر و بمیر

یازدهم

با چه کسی من را تبدیل میکنی, پول خرد هایت ریخت.

دهم

با من هم صحبت نمیکنم, سالها است قهریم.

نهم

نخواستی من را بشناسی, والا با تو غریبه بودم.

هشتم

در گفتن ات سئوالی است, که در نگفتن ات هم بی جواب میماند.

هفتم

مراد تو از دوست داشتنم چیست؟ من بی ضریح ام!

ششم

کمترینم تو مرا زیر زمین چالم کن                              بهترینم چه کسی جز تو مرا میکارد؟

پنجم

آشفته ام آنقدر که میشود من را از نو نوشت.

چهارم

فشارش را در گلویم میفهمم نمیگذارم بیرون بیاید ؛ سرطان جهل گرفتم

سوم

تفسیرم مکن آوایی بی معنام

دوم

شب گرد من پیچید تا در او دمیدم

یکم

تقدیرم را به تو میسپارم دوباره بنویس

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.