الان آروم ترم میتونم بنویسم......
موبایلم تو دستم سنگی میکرد دیگه صدای طرف مقابل رو نمیشنیدم.....ماتم برده بود....فکر کردم همه چیز شوخی به آسمون نگاه کردم ....بغض بدی آزرم میده.....همه چیز از ۴ سال پیش شروع میشد.....همه چیز از یه بحث شروع شد....که آره شما بچه مایدار فقط به پول اهمیت میدین....اصلا شماها بوی پول میدین....منم خیلی زورم اومد از این حرفا ....سنم هم کم بود اما پرو...گفتم یعنی چی ؟همه که این جوری نیستن.....گفت من ۲۰ سالمه هنوز نتونستم برم دانشگاه چون نتونستم هزینشو پرداخت کنم....کسی که دوسش داشتم چون موبایل نداشتم ولم کرد.....ساکت شدم ....گفتم حرفت درست قبول ....!
ببخشید که من خودم مادر و پدرم رو انتخاب نکردم....تو خودت جا زدی تقصیر خودته....داشت با چشاش از عصبانیت منو می خورد....خلاصه از اون روز شروع شد.....مجبورش کردم که درس بخونه ...با هم دنبال کار گشتیم و اون شروع کرد و من غافل از احساس اون بودم.....یه دفعه به خودم اومدم دیدم ۹ ماه گذشته و اون منو می پرسته...من میخواستم بهش ثابت کنم که میتونی موفق بشی ...من حسی بهش نداشتم ..... تا شب قبل از تولدم بهش گفتم ما دوستیم اونم حمله کرد طرفم منم از ترس داشتم میمردم.....یادش بخیر همه زول زده بودن به ما...اما انقدر دوسم داشت که زود پشیمون شد ....دستام رو بوس میکرد میگفت ببخشید .....۱۴ اردیبهشت ۸۴ آخرین بار بود که دیدمش...کنکور شرکت کرد ....حقوق قبول شد...بهم گفت هر جا بری دنبالت میام.. ...خندیدم گفتم حتی تو خواب ؟! گفت انقدر صبر میکنم تا برگردی .....!
چند شب پیش از وحشت بیدار شدم ....قلبم درد گرفته بود...داشتم خفه میشدم...حس بدی افتاد به جونم ...نمیدونم چرا بهش زنگ زدم....لمسش کردم اما گوشیش خاموش بود....تا امروز فهمیدم تصادف کرده و تو کما هست...هنوز ماتم زدم ...خیلی ناراختم دلم میخواد گریه کنم مثل دختر بچه ها....خـــــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــــــــــا کمکمش کن ....!
عزیز مهربونم ،درد و بلات به جونم ...
چراغ آسمونم،همدل و همزبونم ....
تویی تویی نیازم ، گنجه ی رمز و رازم ....
تویی طنین جازم ، ضرب و سکوت سازم....
تو کوه و آسمان من ، تو شعله ی نهان من...
تو معنی زمان من ، تویی تویی جهان من ....
من بی تو بی ترانه ام ، خاموشم و بهانه ام ....
بی تابی زمانه ام ، شبانه ام شبانه ام ....!