این هم دو شعر زیبا و دردناک که متاسفانه هیچکدام از من نیست
یاد دارم در غروبی سردسرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد : کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک درچشمان باباحلقه بست
عاقبت آهی کشید، بغضش شکست
اوّل ماهست و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقاسفره خالی میخرید؟
========================
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
بنویس: سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان ،برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابامثل هر شب نان ندارد