
داغی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی است نامش زندگانی
روزها به امید آمدنت زیر پنجره صبر به انتظار ایستاده ام
ولی دست تقدیر حکایتی دیگر داشت
حکایت یک حقیقت
و آن حقیقت کوچ تو بود
حقیقتی که هیچوقت فکرش را نمی کردم
نه... دلم باور این داغ را دیگر نداشت
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي