قاصدک
قاصدك خوش خبر آمده با عكس داستان كوتاه جالب و زيبا از عشق دوستي محبت شادكامي موفقيت و سربلندي دختر و پسر و خانواده ملت سرافراز ايران
نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ توسط زهرا | نظرات ()

 

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچزنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتابحیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربهقبیله ای رسید وبه خانه ایمهمان شد.
مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمانرا پذیرا شد با او ملاطفتآغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد،به مطالعه کتاب مشغول شد.زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعهمیکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوانپیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زناندر حد حصر نیاید .پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و برهدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شددر اثنای آن حال، شوهر او در رسید

 


 

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چونشوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر راساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نهبگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشتدر مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهمبه غمزه بدو اشارت کردم ،مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دامافتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسیدساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش مامنغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوقاز خوف می گداخت و روح را وداع می کرد.

پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مردکجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشایتا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکستهبودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بودبیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مردچون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :" لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودیتا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِصندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که درحد تحریر در آید


 

درباره وبلاگ
زهرا
موضوعات
آخرين مطالب
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي

رتبه سنج گوگل
javascript:popuplinkbox('boxprev.asp?box=4','link_preview',',toolbar=no,location=no,status=no,menubar=no,scrollbars=no,resizable=no,width=570,height=410,right=0,top=0');


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.